Medium Shot

از کجا می‌دونی؟ شایدم نمی‌فهمم.

 همین‌طور حرف معمولی هم بزند لجم می‌گیرد. یعنی یک جوری حرف می‌زند که آدم فکر می‌کند باید بهش بربخورد. البته دوستش دارم. اگر همین طور سر جایش بنشیند و چیزی به من نگوید واقعا دوستش دارم. همین‌طور بنشیند و استاد راهنما باشد. دهن نداشته باشد. البته بتواند لبخند بزند، اما در برقراری ارتباط با من ناتوان باشد. زبانش عبری باشد مثلا. بخصوص اینکه در این قرنطینه به من پیام ندهد. وقتی دارم در گروه سه نفره‌ی‌مان به هدم گزارش می‌دهم، نپرد وسط که گزارشت کوتاه است. که من مجبور شوم خودم را نگه دارم تا نگویم: نمی‌توانم آب ببندم به گزارش فقط برای اینکه حجمش زیاد شود.

آقاجان! ساکت بنشیند سر جایش و در پاسخ پیامی که در انتهایش دو نقطه پرانتزِ ارزشمندم را خرج کرده‌ام نگوید: ”مثل اینکه شما بهتر می دونید.“ و بعد هم مثل یک نسل بعد از ما ژستِ ”اوکی بای“ بگیرد. راستش مطمئنم تلافی همه‌ی این خیره‌سری‌های ناخودآگاهم را آخر درمی‌آورد. ولی متأسفانه اصلا برایم مهم نیست با نمره‌ام چه می‌کند. هر کار می‌خواهد بکند. فقط خیلی هم کار بدی نباشد. به هرحال باید شرایط قرنطینه را درک کند. مثلا همین دوست نزدیکم هم بیشتر از یک‌ماه است با من حرف نزده. اما مهم نیست. چون همه بهتر است درک کنیم الان مثل قبلا نیست که از دست هم ناراحت شویم و فردا هم‌دیگر را ببینیم و بفهمیم ناراحت نیستیم!

دلم برای استادم اندکی تنگ شده؛ برای وقت‌هایی که از دفترش با آزمایشگاه تماس می‌گرفت و احضارم می‌کرد. یک ربع گزارش کارهایم را می‌دادم و بعد می‌دیدم ۴۵ دقیقه است رو به‌ رویش نشسته‌ام اما گزارش نمی‌دهم؛ داریم حرف می‌زنیم. درمورد کندن و رها شدن، و بریدن از قید زمان و مکان. و بعد با لحن جدی اما اسرارآمیزی بگوید: ”شما می‌فهمید من چی می‌گم.“

!Wand vs Wizard


بله... با یک شرکت کننده‌‌ی وقیح و دور زننده مواجه هستید که در بدایت امر به شدت اعلام آمادگی کرده اما بعد جوری سرش شلوغ شده که مثل همه چیزهایی که خیلی براشون ذوق‌ می‌کنه، نفهمیده محاسبات این چالش چارلی و نورا هم چطور از دستش دراومده.

البته قبلا مراتب قانون‌شکنی‌هام، دیر اومدنم، نگرفتن همه‌ی عکس‌ها، جابه‌جا کردن ترتیب گرفتنشون و... رو به اطلاع یکی از دو عزیز بانی مجلس، رسونده بودم ولی دیدم دیگه بهتره کمی خجالت بکشم و شرم کنم. ضمن این‌که در طول دوران وبلاگ‌نویسیم اولین باره که در یک چالش (یا به قول مرحوم حاج هولدن رضی‌ا... عنه: در یک بازی وبلاگی) شرکت می‌کنم.

تنها درخواستی که ازتون دارم اینه که... پس از دیدن عکس‌ها ازم نا امید نشید. لطفا ):

امکاناتی چون ”دَرَک“

روز تولدم غمگین می‌شوم. و همه‌ی پیام‌های تبریک حالم را بدتر می‌کند. حتما چون مجبورم در پاسخ چیزی که آزارم می‌دهد ادای خوش‌حالی و تشکر درآورم. اما مسخرگی به همین‌جا ختم نمی‌شود. چند سال است در کنار تمام تبریک‌هایی که اندوهگینم می‌کنند، دوست دارم پیام یک نفر، فقط یک نفر  را دریافت کنم. آن یک نفر در هر سال فرد متفاوتی بوده. یک‌سال از بستگان نزدیکم، یک بار از بستگان دورم، یک بار دوستم،... .

تا آخر اردیبهشت امیدوارانه هنوز منتظرم، و زیباست که همیشه از همان فرد، دقیقا در همان سال، هیچ پیامی دریافت نمی‌کنم.

اما امسال اصلا منتظر آن پیام نیستم. چون این‌بار مطمئنم نمی‌رسد؛ وقتی کسی جوری از زندگی‌اش حذفت می‌کند که انگار هرگز نبوده‌ای، پس اصلا وجود نداری که بخواهی تولدی داشته باشی. پس با خودم فکر کردم به درک! به درک که هرچند همه‌ی آدم‌ها می‌توانند نیش‌دار و شاخ‌دار و پنجول‌کِش باشند، اما در چنته‌شان چیزی جز کشکول‌های سوراخ پیدا نمی‌شود و تبرزین فقط بر دوش کسی‌ست که دوستش داریم. به درک که بالاخره تبر را به  دست کسی داده‌ام. به درک که نا آگاهی، نوع اصیلی از خوشبختی است و من بیشتر از آنچه باید می‌دانستم، فهمیده‌ام! به درک که در مهم‌ترین بازی زندگی‌ام از اول، از قبل از اینکه وارد زمین شوم، ۱-۰ عقب بوده‌‌ام و نمی‌دانستم. به درک که ارزشمندترین تکه‌ی وجودم را نگه داشتم، برای روز مبادا گذاشتم و آن روزِ مبادا بهم خیانت کرده است.  مثل دایانا هم شاهدخت وِلز نیستم که دور شوم و بروم این سو و آن لنِگ دنیا و با تاج‌محل عکس تکی بگیرم، یا با مادرترازا  دوست شوم  و دست بیمارهای HIV را بفشارم. و اصلا گیرم که دایانا بودم؛ بالاخره پاپارتزی‌ مریض یادآوریِ شده‌‌ها و نشده‌های ذهنم در پیچ تونل یکی از حسرت‌ها گیرم می‌انداخت!

تصمیم گرفتم اصلا از پیام‌های تبریک دیگران واقعا خوش‌حال شوم و حتی در برابر اصرارهای مادرم به بیرون رفتن مقاومت نکنم و از لای کسالت این مقاله‌های رقت‌انگیز که می‌دانم به درد هیچ‌کجای بشر نمی‌خورند، خودم را بیرون بکشم و به روح کیمیاگران احمقِ تمام اعصار، نفرتی بفرستم که تاریخشان را در راه رسیدن به طلا و‌َ بدتر از آن، حیات جاودانه، به هدر داده‌اند و خودم بروم اکسیر ازبین‌برنده‌ی دلتنگی را پیدا کنم! و اصلا به درک که یک شکست، انقدر میل به کِش آمدن دارد و گذر زمان را علیل کرده است. و به درک که به زمین خورده‌ام و نمی‌توانم بلند شوم؛ همان‌قدر که رنج می‌کشم، حق زندگی دارم.

 

۹۹/۲/۲۱

 

 

 

۲. پس یک ربع قرن که می‌گفتن این بود.

  • /ضمیر

تصمیم گرفته بودم هیچ‌وقت مثل بقیه بزرگ‌شده‌ها تلخ و آروم و جدی و نِشسته نشم. همیشه سرخوش و شگفت‌زده و‌ پرجنب‌وجوش بمونم و‌ خسته نشم. مثل اونا با خوابیدن عصرگاهیم، خونه و شعاع نور تابیده روی فرش‌ها رو ساکت و دلگیر نکنم. همیشه با بچه‌ها قایموشک و اسم‌فامیل بازی کنم. و بخصوص اینکه مهربون و فضانورد بشم، و کاری به سروصدای بچه‌ها نداشته باشم و هیچ‌وقت بهشون نگم: بشینید!

راستش هیچ‌وقت به هیچ‌بچه‌ای نگفتم بشین! و‌ همچنان، کاری به سروصداهاشون ندارم.

اما بالاخره انقدر بزرگ شدم، که دیگه نتونستم از اندوه خالی بشم.

*Grasping Reflex

قرار نیست درمورد چرخیدن درون آب حرف بزنم، اما اساس حرکت این است که در آن چندصدم ثانیه که در آب سر و ته شده‌ای نترسی. و تا کامل شدن ۳۶۰ درجه، به حرکت‌ دست‌ها و جمع‌ نگه داشتن پاهایت ادامه دهی. درحقیقت بسیار شبیه همان حالتی‌ست که آدم‌ها -و البته خیلی حیوانات دیگر- در روزهای منتهی به تولد تجربه می‌کنند.

شاید راحت‌ترین حرکتی بود که یادگرفتم، طوری که انگار از درون غریزه‌ام بیدار شده باشد.

اما آخرین باری که انجامش دادم، تصمیم گرفتم دیگر هیچ‌وقت انجامش ندهم. و هرچه از دورتر نگاهش کردم، ترسناک‌تر به نظر رسید، تا امروز که اصلا ناممکن می‌نماید.

یک روز هم آن‌قدر احساس بیهودگی کردم و آن‌قدر از خلأ تکثیر شده در وجودم معذب بودم که به بام کودکی‌هایم پناه بردم. جایی که اولین  درخشش‌های علاقه‌ام به آسمان، بر آن شکل گرفته بود. اما حالا روز بود و به جای اینکه سرم را بالا بگیرم، لبه‌ی بام نشستم و پاهایم را به پایین آویزان کردم!

بارها این منظره‌ی بالا به پایین درختان توت و هلو و سیب و حوض مرمر مادربزرگ را از فاصله‌ی دورتر دیده بودم. اما این بار فرق داشت. فرقی که باعث می‌شد فکر کنم آن‌قدر سبک شده‌ام که می‌توانم پرواز کنم. و اگر هم بیفتم، زمین شبیه یک بستر نرم پُر از پَر، ذراتم را در خودش جمع می‌کند.

چند روز بعد، دلم دوباره آن خلسه‌ی بی‌نظیر عصرگاهی را هوس کرد و از پله‌ها بالا رفتم. اما چیزی جز لبه‌های ترسِ نزدیک‌شونده ندیدم؛ زندگی باز خودش را به درونم کشیده بود و بقا می‌طلبید.

دیگر همه‌چیز یک بسیط محقر رهاکردنی نبود و رنگ‌های فریبنده رفته‌بودند که به هم بیامیزند و جهان همان مغلقِ افسارگسیخته شود.

زمان، آن گذرنده‌ی التیام دهنده نیست؛ عیار گردنه نشینِ نا‌ امن کننده است.

و مسیرِ پیچیدن و حل‌نشدن، تا لحظه‌ای که خودِ انسان تمام شود، ادامه می‌یابد.



* تسنیم خیلی خوب توضیحش داده: اینجا

یک شب بعد

پ.ن: هم‌اکنون سارینا در حال پیانو زدن، و هم‌زمان آقای همسایه بالایی درحال پراکندن صوت حسرت‌انگیزش در هواست!

پ.ن۲: بی‌خود و بی‌جهت یاد اون سریاله که بچگیامون می‌ذاشت افتادم؛ همون که یه جفت خواهربرادر دوقلو بودن، هر آرزویی تو دفتر انشاءشون می‌نوشتن برآورده می‌شد.

پ.ن۳: واحد شمارش دوقلو رو هم هیچ‌وقت نفهمیدم چیه.


بلوک، آجر، گچ، و دیگران

سارینا مدتی‌ست پیانو نمی‌زند. باید احمقی چیزی شده باشد. من اگر در اتاقم یک پیانو داشتم، و مهم‌تر اگر پیانو زدن بلد بودم، و خیلی مهم‌تر اگر اصلا به نواختنش علاقه‌مند بودم، حتی یک روز هم همسایه‌ی بغلی را که اتاقش دیوار به دیوار اتاقم هست، از صدای نواختنم راحت نمی‌گذاشتم.

اما حالا فقط وقتی چیزی را از پریز دیوار مشترکمان می‌کشد، به وجودش پی می‌برم. کاش مورس بلد بودم و کاش حرفی برای گفتن داشتم. نه فقط با سارینا... با هرکس. 

یکی از هزاران ویژگی مزخرف واتس‌اپ این است که اگر log out کنی، پیام‌ها از دست می‌روند. یکی از اندک ویژگی‌های مزخرف تلگرام این است که آن‌قدر امکانات دارد که بهترین راه ارتباطی من با استاد راهنما و هد و سینیور و سایر اعضای تیم است و نمی‌توانم خفه‌اش کنم.

هنوز شک دارم که رابینسن کروزو بعدها باز هوس جزیره را نکرده باشد.

به‌هرحال، تنها علامت حیاتی که این روز‌ها دوست دارم بشنوم، صدای قرائت همسایه‌ی بالایی، در شب‌های جمعه است.

سقفِ اتاق من، زمینِ اتاق همسرش بود!