تصمیم گرفته بودم هیچوقت مثل بقیه بزرگشدهها تلخ و آروم و جدی و نِشسته نشم. همیشه سرخوش و شگفتزده و پرجنبوجوش بمونم و خسته نشم. مثل اونا با خوابیدن عصرگاهیم، خونه و شعاع نور تابیده روی فرشها رو ساکت و دلگیر نکنم. همیشه با بچهها قایموشک و اسمفامیل بازی کنم. و بخصوص اینکه مهربون و فضانورد بشم، و کاری به سروصدای بچهها نداشته باشم و هیچوقت بهشون نگم: بشینید!
راستش هیچوقت به هیچبچهای نگفتم بشین! و همچنان، کاری به سروصداهاشون ندارم.
اما بالاخره انقدر بزرگ شدم، که دیگه نتونستم از اندوه خالی بشم.
در راستای عملی کردن این پست و از یادآوری چیزهایی که فراموش کرده بودم... مثلا یادم اومد که در سنین قبل از ۱۱ سالگی چقدر موجود معترض، مبارز و شورشیای بودم. انگار واقعا تغییرپذیر بودن دنیا رو باور و از محدودهی خودم آغازش کرده بودم.
قرار نیست درمورد چرخیدن درون آب حرف بزنم، اما اساس حرکت این است که در آن چندصدم ثانیه که در آب سر و ته شدهای نترسی. و تا کامل شدن ۳۶۰ درجه، به حرکت دستها و جمع نگه داشتن پاهایت ادامه دهی. درحقیقت بسیار شبیه همان حالتیست که آدمها -و البته خیلی حیوانات دیگر- در روزهای منتهی به تولد تجربه میکنند.
شاید راحتترین حرکتی بود که یادگرفتم، طوری که انگار از درون غریزهام بیدار شده باشد.
اما آخرین باری که انجامش دادم، تصمیم گرفتم دیگر هیچوقت انجامش ندهم. و هرچه از دورتر نگاهش کردم، ترسناکتر به نظر رسید، تا امروز که اصلا ناممکن مینماید.
یک روز هم آنقدر احساس بیهودگی کردم و آنقدر از خلأ تکثیر شده در وجودم معذب بودم که به بام کودکیهایم پناه بردم. جایی که اولین درخششهای علاقهام به آسمان، بر آن شکل گرفته بود. اما حالا روز بود و به جای اینکه سرم را بالا بگیرم، لبهی بام نشستم و پاهایم را به پایین آویزان کردم!
بارها این منظرهی بالا به پایین درختان توت و هلو و سیب و حوض مرمر مادربزرگ را از فاصلهی دورتر دیده بودم. اما این بار فرق داشت. فرقی که باعث میشد فکر کنم آنقدر سبک شدهام که میتوانم پرواز کنم. و اگر هم بیفتم، زمین شبیه یک بستر نرم پُر از پَر، ذراتم را در خودش جمع میکند.
چند روز بعد، دلم دوباره آن خلسهی بینظیر عصرگاهی را هوس کرد و از پلهها بالا رفتم. اما چیزی جز لبههای ترسِ نزدیکشونده ندیدم؛ زندگی باز خودش را به درونم کشیده بود و بقا میطلبید.
دیگر همهچیز یک بسیط محقر رهاکردنی نبود و رنگهای فریبنده رفتهبودند که به هم بیامیزند و جهان همان مغلقِ افسارگسیخته شود.
زمان، آن گذرندهی التیام دهنده نیست؛ عیار گردنه نشینِ نا امن کننده است.
و مسیرِ پیچیدن و حلنشدن، تا لحظهای که خودِ انسان تمام شود، ادامه مییابد.
پ.ن: هماکنون سارینا در حال پیانو زدن، و همزمان آقای همسایه بالایی درحال پراکندن صوت حسرتانگیزش در هواست!
پ.ن۲: بیخود و بیجهت یاد اون سریاله که بچگیامون میذاشت افتادم؛ همون که یه جفت خواهربرادر دوقلو بودن، هر آرزویی تو دفتر انشاءشون مینوشتن برآورده میشد.
سارینا مدتیست پیانو نمیزند. باید احمقی چیزی شده باشد. من اگر در اتاقم یک پیانو داشتم، و مهمتر اگر پیانو زدن بلد بودم، و خیلی مهمتر اگر اصلا به نواختنش علاقهمند بودم، حتی یک روز هم همسایهی بغلی را که اتاقش دیوار به دیوار اتاقم هست، از صدای نواختنم راحت نمیگذاشتم.
اما حالا فقط وقتی چیزی را از پریز دیوار مشترکمان میکشد، به وجودش پی میبرم. کاش مورس بلد بودم و کاش حرفی برای گفتن داشتم. نه فقط با سارینا... با هرکس.
یکی از هزاران ویژگی مزخرف واتساپ این است که اگر log out کنی، پیامها از دست میروند. یکی از اندک ویژگیهای مزخرف تلگرام این است که آنقدر امکانات دارد که بهترین راه ارتباطی من با استاد راهنما و هد و سینیور و سایر اعضای تیم است و نمیتوانم خفهاش کنم.
هنوز شک دارم که رابینسن کروزو بعدها باز هوس جزیره را نکرده باشد.
بههرحال، تنها علامت حیاتی که این روزها دوست دارم بشنوم، صدای قرائت همسایهی بالایی، در شبهای جمعه است.
شاید در طول زندگیم گاهی خلافش به نظر رسیده اما، من همیشه متوسط بودم. و به دلیل وفور بیربطترین علایقی که از هیچکدوم نمیتونم بگذرم، شاید همیشه همینقدر متوسط بمونم. جایگاهی امن اما پر استرس!
وسعت، باعث شده در هیچ چیز عمیقا رسوخ نکرده باشم و بنابراین، هیچوقت نمیتونم مدعی هیچ شناختی بشم و هیچچیز نیست که باهاش شناخته بشم.
گذشتن از هر علاقه، چیزی جز حسرتِ زمانِ از دست رفته برام نذاشته، اما جبران اون زمان هم چیزی بهم اضافه نکرده؛ باعث نشده فکر کنم دیگه چیزی به خودم بدهکار نیستم.
حق با دوستم بود: ”بازسازی زمانِ رفته، کیفیت قبل رو نداره. مثل جریان رودخونه است.“ عبور میکنه و فقط یک بار میتونی پاتو بذاری توش.
اما مسئلهی اصلی این نیست.
یکی از درخشانترین قسمتهای ”جزء و کل“ جاییه که هایزنبرگ در اجتماع جوانان آلمانی در روزهای بعد از جنگ و تصرف مونیخ شرکت کرده و به مفهوم ”نظم“ فکر میکنه؛ ”[مشخصاً] نظمهای جزئی راه به جایی نمیبرند. چرا که تکههایی بیش نیستن که از نظم کانونی جدا شدن و رو به سوی یک کانون وحدتبخش ندارن.”
اینجاست که هایزنبرگ موسیقی رو به عنوان یک هدایتکننده به نظم کانونی، در کنار فلسفه و دین قرار میده، اما با اطمینان، برای ادامهی زندگیش فیزیک رو انتخاب میکنه. معتقده که دوراهیای پیش روی ما نیست و باید دید انسان در چه زمینهای میتونه سهم بیشتری داشته باشه.
پس مسئلهی اصلی، پیدا کردن چیزیه که توش سهم بیشتری میتونی داشته باشی و ترسِ اینکه هنوز پیداش نکرده باشی و هیچوقت هم پیداش نکنی. ظاهرت همیشه همینطور دمدمی میمونه و درون منسجم اما کنترل نشدهت رو رنج میده.
یه حسی شبیه اون یکشنبهای که استاد به سرش زده بود و به دانشجوی دکتری در آستانهی دفاع گفت: هیچ کدوم از کارهایی که تا حالا کردی به درد نمیخورن!
و برای اولینبار، حلقه زدنِ شکست و فروریختگی رو تو چشمهای یکی از قویترین افرادی که میشناختم دیدم.
+مناسبتر این بود که اینجا یه موسیقی کلاسیک یواش بذارم، اما خاصیت این تِرک اینه که وقتی به آهنگ و ریتمش گوش میدم، رسالتش انجام میشه و وقتی به حرفاش توجه میکنم حس پوچی و رکود بهم دست میده. شاید چون بیمعنیترین واژهها ”آرزو“ و ”رویا“ هستن و وارد کردنشون به هر زبانی، خیانت بوده؛ تنها چیزی که "زندگی در واقعیت" نیاز داشته، هدف و برنامه (پلن) بوده و «الباقی اضافات است».