Medium Shot

Dear Spontaneous

چون که خراب و آش و لاش و تون به تون و اشکی، با التماس و غلط کردم، اومدم که خودت یه جوری قضیه رو رفع و رجوع کنی. دیدی که من هیچ بلد نیستم و بی وقفه سوتی می‌دم. امید یادگرفتنم هم نیست. بذار اینو یاد نگرفته از دنیا برم ولی مسئله خودش همین‌طوری خود به خود درست بشه. که البته ”خود به خود“ نام دیگر توست. می‌دونی که. چون مثل این‌که دقیقا همون‌جایی هستی که فوتون خودش همین‌طوری بیخودی می‌ریخت بیرون. یا اونجا که کریِن نوشته بود ”الکترون تصمیم می‌گیرد...“. یا اون جا که -هایزنبرگ- وسط راه‌رو حیرون موند.‌ چند روز پیش از پشت در قد بلندی کردم دیدم هنوز همون‌جا حیرونه. خب منم می‌دونم حتما یه جایی یه توضیحی هست... .
به هرحال. خواب بیدار بودم که دیدم باید چیزایی که بدست میارم رو‌ بنویسم یک طرف؛ چیزایی هم که از دست می‌دم یک طرف. از غالب شدن هر کدوم از دو طرف هم مثل دویدن مارمولک می‌ترسم. فقط امیدوارم تهش این‌طور نشه که بپرسم بچسبم یا ول کنم؟ بگه: به خدا توکل کن! من اگر همچین کارای مهمی رو بلد بودم که الان به جای درجا زدن بین صفر و ۰/۱، داشتم چون بزغی و صعوه‌ای بر روی آب می‌رفتم و چو مگسی و زغنی در هوا می‌پریدم. تو رو خدا گردن بذار یه کاری کن تهش دوباره من نمونم و اون یه کروموزوم اضافه‌م... .
جای خوش‌مزه‌ و کم نمکش هم اینه که یه جنگ صدساله‌ی دیگه تموم شده. یعنی تو این فقره عقل و دلم مثل ظرفای مغز تو کله پزی انقدر از رو هم رد شدن و مثل سوپ سرماخوردگی میکس شدن که واقعا الان قابل تشخیص نیست کدوم به کدومه و کی داره اینو افاضه می‌فرماید که؛ دیدی ته اونی که از لج سیستم دفاعی زندگی رو ارز رایجت حک کرده بودی که توش تراست داری هیچی نبود؟ دیدی چشمتو رو ابرای باران‌زا بستی، تو برهوتِ ناگهان باز کردی؟ دیدی وسط چله‌ی تابستون، به پاییز نرسیده، تار موهات زرد شد سفید شد ریخت رو زمین گفت خِش؟ اصن یادت هست چی شد چرا شد؟
بعدم حالا اصلا هرچی. شما که هیچ برگی به زمین نمیفته مگر اینکه خبرشو داری؛ هیچ دهنی صاف نمی‌شه مگر در جریانی؛ هیچ‌سری به سنگ نمی‌خوره، مگر خودت کوبیده باشی؛ هیچ‌کس هیچی رو نمی‌فهمه مگر روح‌اینا رو شخصاً نفرستاده باشی سروقتش، خب... ”ما هم آدمیم؛ دوست داریم بفهمیم.“
راستی خوبیش اینه وقتی می‌گم روح، لازم نیست ابهام زدایی کنم که منظورم، بتشیبا و سِر نیکلاسِ بی سر نیست. کلا از مهم‌ترین خوبیات اینه که آدم گره نمی‌خوره سر رسوندن منظورش بهت. مثلا اینطوری: انت الذی لازم نیست هیچیو بهت توضیح بدی. انا الذی چل بار همه چیو به چشم نشون دادی تهش دوباره همون غلط تاریخی رو به اشکال مدرن و پست مدرن تکرار می‌کنم... ‌.
ولی فکر کن حتی تو هم نبودی که آدم هیچی نگه و خودت تا تهش بری. چی می‌شد؟ کنه کلمه عقیم می‌شد حس می‌کنم!



+ با تصرف و تلخیص
   که یادم بمونه هم خودش رفع و رجوعش کرد. هم یادم داد.

رمیدگی

  • /ضمیر

ظهر وسط مرداد بود. نوتیف‌های گاه و بی گاه تلگرام می‌اومد و خودمو‌ زده بودم به نبودن‌. نوتیف می‌اومد و من به وبلاگ خوندن، به نوشتن، به گشتن ادامه می‌دادم.  تهش این بود مامانش زنگ بزنه بگه چطوره؟ مامان منم بگه امروز بهتره.
از اینکه واسه بار سوم تو این دو هفته بگم می‌خوام تنها باشم می‌ترسیدم. می‌خوام غرق چیزایی باشم که خیلی وقته از دست دادم و دیگه نمی‌تونم به دست بیارم. می‌خوام تو حس‌های نوجوونیم باشم.  می‌خوام تنهایی تجربه‌شون کنم.
دائما یه چیزی تو ذهنم بود که یه جای این قضیه ایراد داره. یه جای اینکه من دوست ندارم یکی همه‌ش بهم چسبیده باشه. یه جای اینکه از ذات حرف زدن لذت نمی‌برم. یه جای این حس که انگار دارم درک نمی‌شم. انگار همه چیز فقط یه تصویر مجازیه.
مهدیس چقدر دوست دارم باهات حرف بزنم! چقدر دوست داشتم الان پیشم بودی. ببخشید ولی دوست داشتم فقط خودت تنها پیشم بودی. من و تو. تو تاریکیِ اون اتاق سرده‌. که یه پنجره‌ی بزرگ رو به حیاطِ پر درخت داشت. یادته داشتی درمورد تحقیقات فرنگیا در باب مسائل ماورا طبیعه می‌گفتی که یه دفعه یه صدای خیلی عجیب از بیرون اومد؟ ((:
فرداش فهمیدیم صدای یه سگ بوده که البته بازم معلوم نبود چرا اون ادا رو از خودش درآورده بود. فکر کنم تنها موضوعی که تو درموردش باهام حرف می‌زدی و واسه من جذابیت نداشت همین چیزای متافیزیکی بود. چاکرا و جن و بیگانگان و عره و نره و...! من اصلا تو این باغا نبودم هیچ‌وقت (فقط سعی می‌کردم قشنگ گوش بدم که ذوق تو خش نیفته). الانا هم وقتی کسی مثلا درمورد حیات فرازمینی ازم می‌پرسه، می‌گم 
damn it if there is, damn it if there isn't. با این حال تو خیلی دوست داشتی. ولی بین ماها هانیه انرژی‌هاش قوی‌تر بود. الان که دارم فکر می‌کنم هی می‌خوام بگم من چی دوست داشتم ولی یادم نمیاد! آها! نجوم. من آسمونو خیلی دوست داشتم. تاریخ هم دوست داشتم. چیزی که من و تو رو خیلی به هم پیوند داد آسمون و هری پاتر بود. فکر کنم. ولی نه. باید خیلی بیشتر از اینا باشه. ما دوست داشتیم همه چیزو بفهمیم. ما آرزو داشتیم دانشمند بشیم و همه‌ی دنیا رو ببینیم. ما جفتمون رو سامانِ ”خیلی دور خیلی نزدیک“ کراش داشتیم. چون ورژن به مطلوب رسیده‌ی ما بود. چون اون‌طوری بود که ما دوست داشتیم باشیم. و کارایی که ما دوست داشتیمو انجام می‌داد. مهمم نبود که داره می‌میره. ما دوست داشتیم‌ سامان باشیم.‌
این‌طوری شد که من سر از فیزیک درآوردم.  بعد سر از کویر، بعدم دو راهی بین پاسپورت مفت سوئیسی و مته‌ی وجدان. (آخرم همین چربید؛ که من این همه شرقیت نکشیدم که تهش به گِل‌ترین مانیفست غربی فرو برم.)
الانم که اینجام. همون نقطه‌ی صفر تکراری و‌ دوّار. همون تقلای برای بقا.

By Michael Ford

ولی کاش یکم دوباره دهه هشتاد می‌شد. کاش دوباره موهای بلند و لخت دانشجوها با عینک‌های نازکشون مد می‌شد. کاش دوباره فکر می‌کردن مؤذن جامعه‌ن. تصویر روشن فکری تو کافه نشستن بود. حنای گفت‌وگوی تمدن‌ها رنگی داشت. کاش زاینده رود دوباره  آبی می‌شد. کاش بازم یکم دوران طلایی وبلاگ‌نویسی می‌شد.

cafe terrace at night

 

+ می‌گم کامنت‌ها رو باز کنم؟

با داد درنمیاد؛ باید بکاریش

  • /ضمیر

پیش از این، یعنی تا همین یک ماه پیش، در بخش تحقیق و توسعه (R&D) یکی از مهم‌ترین شرکت‌های دانش‌بنیان کار می‌کردم. شرکتی که اعضاش خالصانه، متواضعانه و با از خودگذشتگی بسیار، های-تِک‌ترین پروژه‌ها رو با کمترین امکانات و بدون بودجه‌ی قابل توجه، و مشکلات بسیار انجام می‌دن. به طوری که پیش میومد از شرکت‌های دیگه، بعضی افراد از پیشنهادهای حقوقی وسوسه‌انگیز می‌گذشتن و به این شرکت می‌پیوستن تا به لبه‌ی تکنولوژی ایران نزدیک بشن. شما احتمالا عنوان این شرکت رو روی جعبه‌ی یه سری از ماسک‌هایی که استفاده می‌کنید دیده باشید.‌ این یه پروژه‌ی اورژانسی بوده که خارج از روند شرکت در دوران اوج کرونا و مشکلات و‌ کمبودهاش شروع به انجام شده بوده.‌ و تمامی کارمندای شرکت توش همکاری می‌کردن و به خاطرش در دوره‌ی بحران تا قبل از ساعت ۱۰ شب شرکت رو‌ ترک نمی‌کردن و اینطوری بخشی از نیاز کشور به ماسک رو برطرف می‌کنن. جالب اینکه باوجود همه‌ی پروژه‌های عجیب غریب و بزرگی که اونجا انجام می‌شه، اما از اون موقعیت بخصوص و اون پروژه‌ی ساده درس‌هایی گرفته‌ن که خیلی وقتا تو جلسات بهش ارجاع می‌دادن و مثلا می‌گفتن: ”مگه تو پروژه‌ی ماسک نتونستیم فلان کارو کنیم؟ پس الانم می‌تونیم.“
نکته‌ اینکه، الان درش به روی هرکسی که بخواد توش کار کنه یا یادگیری عملی رو تجربه کنه بازه. از دانش‌آموز و دانشجویان کارشناسی گرفته تا تحصیلات تکمیلی. و حتی برای دانش‌آموزان ابتدایی تا دبیرستان مدرسه‌ی تابستانی برگزار می‌کنه و همه می‌تونن پروژه‌هایی که به نظرشون کاربردی هستن رو‌ تعریف کنن و پیشنهاد بدن. اما تا حدود چهارسال پیش این‌طور نبود. تمام کارمندان این شرکت مرد بودند و هیچ زنی خارج از بخش اداری شرکت پاش رو تا اون موقع اون‌جا نذاشته بود.  هیچ قانونی نبود که بگه هیچ زنی حق ورود به چنین شرکتی رو نداره، اما به صورت پیش‌فرض هیچ زنی برای ورود به اونجا تلاش یا مقاومت نکرده بود. و خب این‌طور جا افتاده بود که ”شرکت فلان، زن نمی‌گیره.“  در همون حدود و زمانی که آوازه‌ی شرکت هنوز چندان بلند نشده بود، یکی از هم‌ورودی‌های ما توی دانشکده -که چون گرایشش با ما متفاوت بود من فقط سر کلاس‌ کوانتوم پیشرفته می‌دیدمش- شخصاً پروژه‌ی علمی مهمی رو برای تز ارشدش انتخاب می‌کنه. بنابراین به این شرکت می‌ره، پیشنهادش رو‌ پرزنت می‌کنه و در برابر اتمسفر و پیش‌فرض مردانه‌ی اونجا قاطعانه می‌ایسته. حدود یک سال بعد از اون، نه تنها پروژه‌ش رو به انجام رسونده بود، و نه تنها همچنان پروژه‌ی فرزانه به خاطر کاربردی و پویا بودنش داره وارد فازهای بالاتر و بیشتر می‌شه، بلکه به پشتوانه‌ی همین فرد، یک بخش مخصوص خانم‌ها توی شرکت تأسیس شده بود و‌ تا روزی که من اونجا رو‌ ترک کردم ۸۲ خانم به عنوان R&D مشغول کار بودند که شامل بخش‌های مواد- فیزیک، برق، مهندسی پزشکی و شیمی می‌شد. تفاوتی بین پروژهای این بخش با بخش آقایون نبود. موقع اجرای پروژه‌ها اعضای هر پروژه از هر دو بخش با هم توی آزمایشگاه کار می‌کردن و هر فرد بنابر دانش، مهارت و‌ تجربه‌ش مسئولیت قسمتی از یک یا چند پروژه رو به عهده داشت. و هر هفته تمام تیم هر پروژه از هر دو بخش، جلسه برگزار می‌کردند و مسائلشون رو‌ بررسی می‌کردند. تفاوتش این بود که ما در این بخش فقط از لحاظ مکان مطالعه و تست‌ها و آزمایشات اولیه جدا شده بودیم و باعث شده بود راحت‌تر باشیم و تعاملات صمیمانه‌تری هم داشتیم. به‌علاوه ساعت ورود و‌ خروجمون کاملا دست خودمون بود. یعنی قراردادی نبود که بگه یک خانم باید حتما فلان ساعت اثر انگشتش برای ورود زده شده باشه، و فقط فلان ساعت باید خروجش رو ثبت کنه. اما در حالت عادی بعد از ساعت هفت شب خانم‌ها دیگه نمی‌تونستن بمونن اما آقایون اجازه داشتن تا ۱۰-۱۱ شب به کارشون ادامه بدن. مگر اینکه یک خانم بنابر اقتضائات آزمایشگاهی پروژه‌ش مجبور می‌شد تا بعد از ۷ بمونه که در اون صورت باید با مسئول بخش هماهنگ می‌کرد. (که دو حالت داشت: یا به نوعی بود که می‌پذیرفتن، یا می‌گفتن شما برید ما (یک عضو مرد اون پروژه که تا بعد از ۷ می‌تونست هنوز حضور داشته باشه) فلان ساعت که موقعش هست مثلا کوره رو خاموش می‌کنیم، یا نمونه رو از فلان‌ مدیوم درمیاریم.) از این گذشته، شما اگر خارج از شرکت روی پروژه‌ت کاری می‌‌کردی (مثلا مقاله می‌خوندی، مطالعه‌ای می‌کردی...) اون مدت زمان رو به مسئول مربوطش گزارش می‌دادی و با ساعت کاریت جمع بسته می‌شد. چون میزان حقوق دریافتی همه برمبنای میزان ساعت کار و البته تحویل هر پروژه بود. محل استراحت و‌ نمازخونه‌ی خانم‌ها هم قاعدتاً نزدیک به همین بخش قرار داشت.
من به تنهایی کلاس شرکت رو پایین آورده بودم؛ با دمپایی‌هایی که زیر میزم گذاشته بودم و بعد از وارد شدن می‌پوشیدم، با ملافه پیچیدن دور خودم وقتی موقعیتم میفتاد جلوی کولر، با جعبه‌ی مهماتم که شامل هل و دارچین و به لیمو و گل بود، و‌ با غر زدن‌هام موقع ناهار که می‌گفتم بگید بیشتر بریزن. خانم میم هم می‌گفت: ”قبلنا زیاد می‌ریختن، دور‌ریزمون زیاد بود. خودمون گفتیم کمتر بریزن، حالا به قول خودشون دخترونه می‌ریزن.“  منم می‌گفتم بابا بگید یکیشو بیشتر بریزن علامت بزنن روش که واسه من باشه. خانم میم هم هردفعه می‌گفت باشه، هردفعه هم یادش می‌رفت.

فرزانه هیچ‌ استوری‌ای نذاشته، هیچ هشتگی هم نزده، اما خودش، تلاش، تعهد، انگیزه، تواضع خالص و خودباوریش همیشه توی اون شرکت برای من الگو بود و حالا هم که اونجا نیستم برام الگو می‌مونه.
زمانی که اونجا گذروندم قطعاً از درخشان‌ترین دوره‌های زندگیمه.‌ نه تنها چون می‌دیدم کاری که انجام می‌دم پروژه‌های به دردبخور ملی‌ای هستن که توی زندگی‌های مردم تأثیرات به سزای مثبت می‌ذارن، بلکه چون کنار چنین زن‌هایی بودم که بهم جسارت عمل و انگیزه‌ی تأثیر حقیقی می‌دادند.


+taken by Asemaneh



زمستان؛ پرش از مانع

  • /ضمیر

تقدیمیه‌ی پایان‌نامه‌ی ارشدم است. و سهمم را از این عمر قریب ۲۷ ساله نشان می‌دهد. چون تازه فهمیده‌ام هیچ‌وقت جزئی از زندگی خودم نبوده‌ام. فقط شاید گاهی از فاصله‌ی خیلی دور تماشایش کرده باشم طوری که متوجه حضورم نشود. شاید یک بار توی خواب باهاش قدم زده باشم. شاید چند بار پایم به گوشه‌اش گیر کرده باشد. انگار هیچ وقت بلد نبوده‌ام چطور می‌شود جزئی از چیزی باشم که باید تمامش می‌بودم.
در این حال است که آدم، به دلایل مختلف، باید یکی که اهل نوشتن است در زندگی‌اش داشته باشد. یک دلیل این‌که می‌فهمی فقط یک خاکستر رها شده در باد نبوده‌ای و یک جاهایی وجود و حضور داشته‌ای.
دیگر این‌که می‌فهمی حرف‌هایی که اصلا به یاد نداری روزی گفته‌ای، چقدر قدرتمند بوده‌ و توی ذهن دیگری چرخ و تاب خورده‌اند.
از لحظه‌ای که برای اولین بار مرا دیده و آنچه در ذهنش گذشته تا حرف‌هایی که بعدها زده‌ام، تا امروز را می‌توان در گوشه گوشه‌ی نوشته‌هایش که تازه دست بر قضا به تورم افتاده‌اند، پیدا کرد. جایی نوشته به قول فلانی: ”آدم نمی‌دونه با طی کردن هر مسیر، چه چیزی رو تو راه‌های دیگه از دست داده.“
نمی‌دانم منظورم در آن لحظه چه بوده. اما برداشت امروزم این است که آدم مجبور نیست تا قعر دوزخ پای انتخاب‌هایش بماند و توجیه کند و کاریه که شده را به عمق ناآرام و چشمِ پشت سرْ نگرانش بپذیراند.

یک دلیل دیگرش این است که آدم‌هایی که می‌نویسند الهه‌ی جزئیاتند. چیزهایی را می‌بینند که دیگران نمی‌بینند، چیزهایی را به خاطر می‌سپارند که دیگران فراموش می‌کنند. چیزهایی را جذب می‌کنند که دیگران عبور می‌دهند. کار را به اپتیک نمی‌کشم. خلاصه‌اش این‌که می‌دانم تمام این مدت چقدر برای آدم‌های زندگی‌ام بد بوده‌ام. چقدر بی‌قرار بوده‌ام، و چقدر صبور بوده‌اند. چه‌قدر لطف بی‌جواب بوده‌اند، و چه‌قدر طلبکاری بی‌حساب بوده‌ام. چه‌قدر دور شیرین و نزدیک تیز و ترشی داشته‌ام.
و بیرون کشیدن جذابیت از روح چنین موجودی فقط از کسی که می‌نویسد برآمدنی‌ست.
با خودم گفتم: تو این همه چیزهای خوب از من نوشتی، تمام مدتی که آن همه بد بودم‌. چرا من از تو یاد نگیرم؟ تو که یکی از تنها دو نفری هستی که حق دارند بهم کتاب هدیه بدهند چون می‌دانند چه چرندیات و‌ کفریاتی را دوست دارم و سلیقه‌ی خودشان را توی حلقم ملاقه نمی‌کنند. این مِهر بسیط تو باعث شد فکر کنم هرچند دلم از فلانی پر است اما چرا فراموش کنم که وقتی رو به دیوار در خودم جمع شده بودم و پتو را سفت روی سرم کشیده بودم، از درون تهی می‌شدم و کاری ازم برنمی‌آمد، یک ثانیه غافلگیرانه توی بغلم گرفت که حداقل برای لحظه‌ای فکر کردم تنها نیستم. هروقت می‌خواهم بشورم و کنار بگذارمش یاد همان یک لحظه شرمگینم می‌کند که می‌دانم از ته دلش بود و صادق‌ترین نقطه‌ی وجودش.

باری سرو روانم، کاش تو هم یکی که اهل نوشتن است در زندگی‌ات داشتی. چون من دیگر اهل نوشتن نیستم. و نه اهل خواندنم، نه دیدن و نه شنیدن. یکی یک جایی یک نقطه‌ی عجیب در زندگی‌ام گذاشته است. یادم نیست کجا؛ یادم نیست چرا. اما می‌دانم من دیگر جایی کاری ندارم؛ فقط زور می‌زنم که یک کارهایی داشته باشم.
پس بی‌زحمت ”همتم بدرقه‌ی راه کن... که درازست ره مقصد و من نوسفرم.“

پاییز؛ جادوی احتمال

  • /ضمیر

برگشتن؛ به جایی که کسی که نمی‌شناسیش به اسم صدات می‌کنه.