Medium Shot

استرس روی p

  • /ضمیر

دوره‌ای بود که برای ارشد آماده می‌شدم و مجبور بودم الکن بودن استاد کوانتوم کارشناسی و البته الواتی خودم را با ساعت‌ها زتیلی خواندن جبران کنم. یادم هست یکی از بحث‌هایی را که آن‌جا مطرح شده بود چند بار خواندم و نفهمیدم. رهاش کردم. چند روز گذشت. گهگدار واژه‌هایی که خوانده بودم توی ذهنم می‌چرخیدند. تا یک صبح که تلویزیون روشن بود و من هم چند لحظه رو به رویش درنگ کردم. همین لحظه‌ بود که دیدن یک تصویر بی‌ربط در تلویزیون قفلِ موقعیتی ذهنم را باز کرد و ناگاه به معنی درونی آن مسئله پی بردم.
قطعا از جذاب‌ترین لحظه‌های زندگی‌ همین جرقه‌های ناگهان هستند که فرشته‌ی وحی روی شانه‌‌‌ات دست می‌گذارد. این ”لحظه‌ها“ را در انگلیسی Epiphany می‌گویند:

.A moment of sudden understanding

لحظه‌های جذاب دیگری هم هستند که آنِ ناگهان درک کردن‌اند. حس کردن؛ حالتی که از احساس می‌گذرد. چیزی که قلب و مغز، هر  دو با هم، می‌آفرینند.
هنر، درواقع باید خالق همین لحظه‌ها باشد.‌ شاید هم نه؛ من از هنری لذت می‌برم که خالق این لحظه‌ها باشد. و چیزی که هرگز تجربه نکرده‌ام را بهم بچشاند.
آن‌طور که فهمیده‌ام انتظار فَراستی هم از هنر همین است. همین است که می‌گوید ”فرم“. چون باید با ناخودآگاه انسان گره بخورد. همین است که مثلا می‌گوید ”سرخپوست“ سینمای واقعی است. تعلیق؛ حرکت و جای دوربین؛ صدای شگفت زمینه به‌خصوص در پلان آخر؛ فرصت هم‌حسی‌ای که با کاراکترها به مخاطب داده می‌شود، همه ”تو“ را می‌نشانند در جایگاه تجربه و برای کاری که هرگز نکرده‌ای اضطرابی درخور می‌کشی؛

.A moment of sudden perceiving

که البته در انگلیسی اصطلاحی برایش نیافتم.
به نظرم خلق این لحظه‌ها هستند که به موسیقی، سینما، معماری و... جذابیت و هویت می‌دهند. همین است که دلم حتی برای طاق‌های گِلی کوچه‌های اصفهان تنگ می‌شود و ضعف می‌رود. و دوست دارم اگر هیچی نشدم لااقل خشت یکی از آن بناهای روح‌نواز بشوم.* همین است که مدت‌هاست از تماشای فیلم‌ها لذت نمی‌برم. االبته از یک سال پیش تا الان از بین اندک فیلم‌هایی که تماشا کردم، کفر ناحوم با همه‌ی تلخی‌اش، و به خصوص ma vie de courgette، باز هم با همه‌ی تلخی‌اش واقعا بهم چسبیدند. و وقتی از حس کردن حرف می‌زنم، مثلا منظورم ”مکثِ“ توی این صحنه و چند ثانیه ثابت ماندن دوربین در آن است:


از سینما که بگذریم، به زندگی می‌رسیم. لحظه‌هایی که ناگهان اضطراب، شکستگی یا خشمت را کشف می‌کنی. عجیب چیزهایی هست که دقیقا نمی‌دانیم چه حسی درموردشان داریم. فکر می‌کنیم بی‌تفاوتیم، فکر می‌کنیم پذیرفته‌ایم، گذشته‌ایم و تمام کرده‌ایم. اما نه. یک جایی هنوز هستند. مثل گسلی که دریاچه‌ای رویش را پوشانده منتظرند؛ یک تصویر، صدا، بو، زاویه‌‌ای از تابش آفتاب... و بنگ!

 

 

 


*البته وقتی می‌گویم اصفهان، منظورم این نیست که شهرهای دیگر از این المان‌های بی‌نظیر ندارند. که دارند خیلی هم دارند؛ دل هر شهر را که بشکافی، لامصبیش در میان بینی‌! اما خب، اصفهان هوش پرزنت کردن بالاتری دارد ظاهرا! و البته که اینجانب گول تبلیغات را نخورده‌ام و مرا خود با او چیزی در میان است...

Deleted Scenes

  • /ضمیر
دراز کشیده بودیم روی پشت بوم. داشتم برات توضیح می‌دادم که چرا بعضی ستاره‌ها چشمک می‌زنن.

بعد به گیر دادن من به چرخش ”کژدم“ بین اون همه شهاب جادویی خندیدیم. تو تنها کسی هستی که به خنگ‌بازیای عمدی من می‌خندی. بقیه شروع می‌کنن به توضیح دادن یا چپ‌ نگاه کردن!
 گفتی یه موزیک بذار.
گفتم: اینو گوش کن؛ یه جا گامش یه‌جوری تغییر می‌کنه روح آدم به رقص میاد.
صدای نوتیف گوشیم بلند شد. فکر کردم همون پیامیه که منتظرشم. دیجیکالا بود:
«فلان فلان شده‌ی عزیز،
ممنون می‌شویم از طریق نشانی زیر... »
۲۴ ساعت گذشته بود‌ و پیامه هنوز نیومده بود. اگر قرار بود بیاد تا حالا رسیده بود.
بی‌خیال شدم. پلکام سنگین شد، و عوض شدن گام موزیکه رو دیگه نشنیدم. شاید اگر پنج سال پیش بود می‌شنیدم.
ازت پرسیدم به نظرت چطور بعضی آدم‌ها می‌تونن بعضی اپیزودهای زندگیشونو حذف کنن؟ چطور می‌تونن فکر کنن هیچ‌وقت هیچ اتفاقی نیفتاده؟
گفتی شاید اپیزود نبوده، فقط یه صحنه‌ی اضافی بوده که ارزش اثرو پایین می‌آورده!
فکر کردم اگر خودمو می‌سپردم به هرچیزی که بهم گذشته باید سنگ می‌شدم، خنثی می‌شدم، دیگه بغضم نمی‌شکست، دیگه هیچی بهم برنمی‌خورد... . اما انتخاب کردم که شکستنی بمونم؛ گاهی بذارم اشکم بیاد؛ گاهی بهم بربخوره؛ گاهی پشیمون بشم؛ گاهی لذت ببرم...

نشد.
تهش شدم اندوه دیوار برلین. نه شرق نه غرب.
محکوم، بین چیزایی که اتفاق افتاده و چیزایی که نمی‌خوام اتفاق بیفته. و‌ خون هر خاطره‌ای که بخواد برگرده یا آرزویی که بخواد بگذره به گردنمه.


Nicholas Hooper

Deleted scene of Harry Potter and The Half Blood Prince



علی؛

?...How can I not believe in heaven

پارودی

  • /ضمیر

یک چیزی در کوانتوم مکانیک وجود دارد که عنوان خاله‌زنکی‌ (یا عمومردکی)اش می‌شود ”اتم‌ها تا وقتی نگاهشان می‌کنید تغییر نمی‌کنند.“ و عنوان دهن پرکنَش می‌شود ”فروپاشی تابع موج توسط ناظر“. که به نظر منِ کمتر از کمترین، بعضی حضراتِ نه چندان علمی و به هیچ عنوان scientist پیاز داغش را زیاد کرده‌اند و اینطور تفسیرش می‌کنند که یعنی ”ما با نگاه کردنمان پدیده‌ها را تغییر می‌دهیم.“ یعنی مثلا یک سنگ قبل از اینکه شما نگاهش کنید یک جور است و وقتی نگاهش می‌کنید یک جور دیگر- بگذارید من تصحیح کنم که یک حال دیگر- می‌شود. اینجا منِ کِرمو چون از عنفوان دانشجویی به پیوند بین فیزیک و فلسفه علاقه داشتم می‌توانم شاهد بیاورم و آتش شبهه را زیادتر هم کنم که همچون چیزی را در حکمت اسلامی ”فاعل بالعنایه“ می‌نامند؛ اینطور که مثلا فاعلیت خداوند چنین است و فقط نظر می‌کند (لطف می‌کند) بر نیستی (به معنای عام)، و مخلوقی هست می‌شود.
درمورد بخش دوم که من غبار راه فلاسفه هم نیستم؛ اما بخش اول که صورت فیزیکی مسئله بود، می‌گویم که تا اطلاع ثانوی چرند است. و منظور حضرت شرودینگر و دیگران، از فروپاشی تابع موج توسط ناظر چیز دیگری‌ست که اولا از محاسبات به دست می‌آید و‌ دوما منحصر می‌شود به پدیده‌های کوانتومی مانند نور؛ فلذا چیزی با آن تفسیر به خصوص، در فیزیک کوانتوم به اثبات نرسیده. اینجا تقریبا از هر اشاره و اصطلاح که تاکنون گذشت خود به خود مبحثی باز می‌شود که منِ ناشی جهت جلوگیری از اطاله‌ی متن می‌بندمشان.

چه اینکه می‌توانستم به جای تمام این‌ها فقط بگویم:
انتظار چیزی را می‌کشیدم که می‌دانستم تا وقتی منتظرش باشم اتفاق نمی‌افتد.



تصویر نوشت: 1961-The Innocents

خیز و پرده مشو

  • /ضمیر

در زمانی که خودم را گم کرده بودم و هرچه می‌گشتم پیدایش نمی‌کردم، یکی از کارهای بیهوده‌ای که از دستم برمی‌آمد دادن تست‌های خودشناسی بود. مثل mbti، IQ و غیره. گذشت. کم‌کم خودم را پیدا کردم مثلا. یا دقیق‌تر است بگویم تصور کردم از آن حال حیرت خارج شده‌ام‌، و دیگر سمت هیچ‌کدام از آن تست‌ها نرفتم. چون دیدم همچنان انقدر غیرطبیعی هستم که صبح ”این“ باشم و ظهر نشده کلا ”آن“ شوم. پس چه شناختنی؟ صبح شروع می‌کنی به صبحانه خوردن، بعد وقتی می‌خواهی میز را جمع کنی می‌بینی کلا در یک زندگی دیگر هستی. تا ظهر همه چیز عادی به نظر می‌رسد، عصر ناگهان اسمت را فراموش می‌کنی. شب پتو را روی خودت می‌کشی و می‌خوابی، صبح روی دیوار پیدا می‌شوی.‌ بعد هم جَو صائب می‌گیردت و با خودت می‌گویی: ”عالَمی امن‌تر از عالم حیرانی نیست.“

می‌بینی؟ همه چیزش مانده؛ فقط ترسش رفته. هنوز هم حاضری زیر هر چیزی که مدت‌ها برایش جان کنده‌ای کبریت بکشی و نسوزی. و خوشبختی هم می‌تواند این باشد که در پاسخ به یک سوال اساسی فقط بگویی: نه، و مجبور نباشی دو ساعت توضیحات فنی بدهی و‌ عکس و دیاگرام ضمیمه کنی.
حالا این همه مزخرف گفتم که بگویم رفتم یک تست متفاوت دادم. از این‌ها که ادعا می‌کند می‌تواند ناخودآگاهت را رو کند. و دوستش داشتم. چون یک سری سوالات بی‌ربط پرسید و تهش ناگهان همان کابوسی را جلوی چشمم آورد که مدت‌هاست سعی می‌کنم باورش نکنم:

 
درست با واژه‌های خودم! انقدر توی سرم غرغره‌اش کرده‌ام که یادم نیست اینجا هم نوشته‌ام یا نه یا چندبار: یک چیزی درونم تمام شده. مرده؛ رفته؛ خشک شده.

و‌ شگفتی اینجاست که هنوز در اعماق ناباوری‌هایم امیدوارم یک روز دوباره از لای ترک‌های وجودم بجوشد و بیرون بزند. ”و چه کسی از رحمت خدا نا امید می‌شود؟...“

 

 
 
 
 

+مناسب‌ترین موزیکِ مناسب‌ترین پست