Medium Shot

تأخیر عمدی

  • /ضمیر

ماه کودکی‌ها و نوجوانی‌ام، وان اند اونلی دوستم، و رفیق عمیق وبلاگی‌ام؛ جناب میم میم (که شاید نخواهید نامی از وی‌تان برده شود)،

یک زمستان دیگر تمام شد. و نکته اینجاست که زندگی امروزم را مدیون شما سه‌تن هستم‌... فکانّما احیاءَ النّاسَ جمیعا!

شبیه این جمله، طبیعتا، در تَلمود یهودیان هم هست. همان که در فیلم "Schindler's list" توی حلقه‌ای طلایی حک کردند و به نشان تشکر هدیه دادند. اگر بخواهیم اندکی از مفهومش را بفهمیم یکی از راه‌های خوب، دیدن یکی از فیلم‌های محبوبم یعنی "Mr Nobody" است. یا دیدن یکی از فیلم‌های غیر محبوبم یعنی "the butterfly effect". چرا که من به ”رفتار جمعی-جهانیِ“ کوچکترین کنش‌های اخلاقی، ســخت معتقدم. برای درک این مورد هم می‌توانیم ”مکانیک آماری“ بخوانیم، و به نوعی تاریخ البته... و چیزهای دیگر.

باری، سالی ارغوانی بر من گذشت. تقریبا با یک کسوف سحرانگیز آغاز شد و با اصطکاک‌های شدید ادامه یافت‌‌. فرو ریختم و از نو ساخته شدم. شکسته شدم و شکستم. چند جزء دوست داشتنی زندگی‌ام را از دست دادم. چندی از ساختارهای ذهنی‌م دگرگون شدند. جهان‌بینی‌ام تغییر کرد و زندگی را جور دیگری دیدم. روزهایی گذشت که فکر می‌کردم دیگر نمی‌توانم روی پاهایم بایستم. روزهایی گذشت که فکر می‌کردم دیگر نمی‌گذرند. اما بهترینش شاید این باشد که از یک حضیض عمیق روحی خودم را بیرون کشیدم و به سوی بعضی رویاهای فراموش شده‌ خیز برداشتم.‌ و دیدم بله؛ گاهی چیزهایی که از بیرون جنون مطلق به نظر می‌رسند از درون، موجود کوچک تربیت پذیری بیش نیستند.

همین راه را می‌خواهم ادامه دهم. ویژگی برنامه‌ریز بودنم را نیک اغناء کرده‌ام و امیدوارم نمیرم و تا شست پای سال جاری را با همین تنظیمات طی کنم.

همچنین امیدوارم سالی که نکوست، از خردادش پیدا باشد؛ چرا که به ریاست منگوله‌گوش‌میرزا راضی‌ترم تا این کرْم‌مغزِ غیرقابل پخش. و دوست دارم بدانم این همه طویله‌ی هیپوگریف‌ها را به امید چه تخم طلایی جارو زد؟


+ اما برای امروز

!Rise in Peace

  • /ضمیر

آدم را لحظه‌هایی که ناگهان توی ذوقش می‌خورد پیر می‌کنند. باور کن. مثل وقتی با شوق، چیزی را برای کسی تعریف می‌کنی و علاقه‌ای که نشان نمی‌دهد هیچ، توی دهنت هم می‌زند. مثل وقتی به کسی پیشنهاد بالا رفتن از کوه، یا قدم زدن زیر باران را می‌دهی و با بی‌حوصلگی رد می‌کند. یا وقتی که از شهری به شهر دیگر می‌روی تا یک دوست را غافلگیر کنی، اما هرچقدر در می‌زنی باز نمی‌کند. همه‌ی این‌ها مثال‌هایی سطحی هستند از آن لحظه‌ای که ناباورانه ناامید می‌شوی و راهت را کج می‌کنی که برگردی. آن لحظه که همه‌ی نقشه‌ها و تصوراتت جلوی چشمت فرو می‌ریزند و لبخندت به‌تلخی محو می‌شود. دقیقا همان لحظه‌ است که تو را پیر می‌کند؛ به‌خاطر انرژی‌ای که صرف کرده‌ای و  به دست نیاورده‌ای. انگار که ناگاه یک دشت بزرگ از توی دلت سفر می‌کند و جایش خالی می‌شود. بله ما همین قدر پیریم. به‌اندازه‌ی تمام انتظاراتی که از آدم‌ها داشته‌ایم و برآورده نشده. به اندازه‌ی انتظاراتی که از فردای آفتابی داشته‌ایم و جایش را ابرهای سیاهی که نمی‌بارند گرفته. برای همین است که می‌گویم دنیا بدهکار آدم‌ها نیست. من این حقیقت را پذیرفته‌ام. بیش از این نمی‌خواهم خودم را فرتوت کنم. کاری به کار آفتاب و سایه و باران ندارم و زندگیِ خودم را می‌کنم... و قول می‌دهم درش را هم لیس بزنم!

تنها مسئله‌ی حیاتی و حیاتی‌تر درد است. حیاتیش آن‌جاست که درد را می‌کِشی و نمی‌شود بی‌محلش کرد. نمی‌شود تقسیمش کرد، هرچند درد هم مثل بدبختی loves company، خودت می‌کشی‌ش و خودت.
حیاتی‌ترَش آنجاست که به کسی درد می‌دهی و اینجاست که من بیش از قبر، از درد دیگران می‌ترسم. و این خوب است که یک‌ روز از دل تمام رنج‌هایی که به دیگران داده‌ایم رد می‌شویم و بالاخره  درکشان خواهیم کرد. یک روز که تمام زندگیمان را دوباره خواهیم چشید و هیچ لحظه‌ای‌ را جا نخواهیم گذاشت.
و راستش را بخواهی، من مطمئنم برای تمام آنچه بر ما رفته دلایل خوبی وجود دارد، و از فهمیدن همه‌ی چیزهایی که نمی‌دانیم، به آرامش خواهیم رسید. باور کن.
 

لینک (برای کروم دارانِ مدیا نبین)
 
+👆یکی از قطعه‌های بســــــیار بسیار محبوبم.
 

Please Be Warm

  • /ضمیر

صدایی در درونم می‌گفت یک بار هم که شده دست از متهم کردن این و آن بردارم و تقصیرها را به گردن بگیرم. همان صدایی بود که هر روز و دائما برای همه چیز سرزنشم می‌کند و تأکید می‌کند: تقصیر توئه!

فقط بعضی‌ وقت‌ها، بعضی وقت‌ها، زورم می‌رسد بهش بگویم خفه شو و بگذارم دلم برای یک لحظات بخصوصی تنگ شود. برای روز دوم عیدی که صبحش را پایین آبشار نشستیم و مواظب بودیم بهمنِ سرازیر شده از کوه را تحریک نکنیم. من ۱۳ سالم بود. با لباس‌های پلوخوریمان رفته بودیم و دو ساعت بعد چنان سردمان شد که دوتا پای یخ زده داشتیم، چندتای دیگر هم قرض کردیم تا از سوز فروردین کوهستان فرار کنیم. البته بجز من؛ تا پای ماشین از بغل این به بغل آن دست به دست شدم که مثلا امانت بودم و چیزیم نشود. بنده خدای اولی پایش گیر کرد و دو نفری روی برف‌ها خوردیم زمین. بعدها با یادآوریش می‌خندیدم اما همان لحظه... چقدر بد بود. چقدر شرمنده شدم. هنوز هم نمی‌توانم یک نفس بگویم که چه نسبتی با هم داشتیم؛ پسر پسر عمه‌ی مادربزرگم اگر اشتباه نکنم. خدایش رحمت کناد. مرد قوی و طبیعت پرستی بود و آخر سر، همان مرض استیون هاوکینگ را گرفت که ظرف ۴ سال از پایش درآورد. یکبار هم پسرعموی مادرم بغلم کرد برویم از کجا نمی‌دانم چی بخریم. ۳-۴ سالم بود. توی راه همش سوال‌های آگوگویی می‌پرسید و هی می‌گفت ”چقدر باهوشی، چقدر باهوشی، از کجا فهمیدی؟“ عموی اولم هم نصف شب می‌انداختم روی کولش و تا پارک شهر را پیاده گز می‌کرد تا چند دقیقه روی تاب و سرسره‌های یخ‌ شده بازی کنم و خوابم بگیرد اما سرتق‌تر از این باشم که بگویم دیگه بریم.
آخری را خودم یادم نیست. یک عکس است از دوتا بچه‌های عمه‌ام و منِ چند ماهه که لای قنداق و پتو پیچ شده توی بغل خاله‌ی جوان‌مرگ شده‌ام نشسته‌ام و نگاه عاقل‌اندر سفیه‌م را به دوربین می‌ریزم. گویا با صفت پرمدعایی و هیچ‌کس را به هیچ‌جا نگرفتگی اصلا متولد شده‌ام. انگار از اول همین‌قدر بی‌ادب و تربیت ناپذیر بوده‌ام.
 آخرین باری که کوه رفتم و از قضا پدرم درآمد و هیچ‌کس بغلم نکرد، روی زمین قدم به قدم گل حسرت روییده بود. همین دوماه پیش بود. اثرات یک خرس قهوه‌ای هم بود که به یمن قدوممان به محل زندگی‌اش، روی هر سنگی که پا گذاشته بود قضای حاجت فرموده بود. همین ”فرموده بود“ را اگر به دکتر دابلیوایچ کوئسچن بگویم بهش برمی‌خورد. مرض دارد. تصور می‌کنم انگشت دوم پایش از شست کمی بلندتر و کوفته است و پوست روی مفصل‌ها کمی تیره شده. اشکال باید از کفشش باشد. قبلا کفش‌هایی شبیه کفش کوه‌نوردی می‌پوشید و سر کلاس می‌آمد که آدم هوس می‌کرد بگوید: ”بشوی اوراق اگر هم‌درس‌ مایی بریم این کوه سید ممد رو فتح کنیم بینیم باو!“ اما حالا نمی‌شود از این چیزها بهش گفت. چون اعصاب آدم را خرد و موضوع تزی که یک‌سال رویش کار کرده‌ای را عوض می‌کند. همه‌ش هم تقصیر خودم بود!

ناراحت نیستم. اما سرد است و دلم یک بغلِ اساسی می‌خواهد.

 

As Far As My Feet Will Carry Me-2001

 

 

 

سوسپانسیونیست!

  • /ضمیر

چیزی که خصوصی نباشه لزوما عمومی نیست.

و هرچیز که خصوصی باشه لزوما تابو نیست که زحمت شکستنش گردن شما باشه دوست عزیز.



بی‌ربط: راستی چون نمی‌دونم چرا جدیدا مسخره‌شو درآوردیم و میلمون به کامنت خصوصی بالاتر از حد نیاز شده، زین پس کامنت‌ها فقط به صورت خصوصی باز هستن که راحت باشیم.

سیکمای کل

هرچند افرادی انکار کردند، اما خود نیوتن گفته که تدوین حساب دیفرانسیل و انتگرال، به‌دست آوردن رابطه‌ی جاذبه‌ی عمومی (همون سقوط سیب و فلان) و اساس آزمایشاتش در باب نور و‌ رنگ رو در خانه‌نشینی اجباری سال‌ شیوع طاعون در انگلستان و تعطیلی دانشگاه کمبریج به مدت ۱۷ ماه به انجام رسونده. سال معجزه‌ها! البته عجیب نیست؛ فیزیکدانان نظری و مطالعه کنندگان علوم انسانی به‌خصوص در اعصار گذشته تهِ اکت بدنیشون خیره شدن به افق‌های دور بوده! شرودینگر هم معادله‌ی معروفش در مکانیک کوانتوم رو طی تعطیلاتی که با نامزدش رفته بود به‌دست آورد، نیروی محرکه‌ش هم لج و لجبازی با هایزنبرگ بود.

البته هدف من از این مطلب، عرض ادب به دانشمندان مورد علاقه‌م نیست!

همیشه می‌گفتم من نیاز ندارم کسی بهم انگیزه بده. همیشه اشتباه می‌گفتم. نیاز من به انگیزه دهنده، ”نیاز من به تمام ذرات زندگی“ بود. به نظر می‌رسه آدم هیچ‌وقت موفق به شناخت کامل خودش نمی‌شه. این تلنگرهای به‌جا هستن که ما رو از کنج‌های شخصیتمون آگاه می‌کنن. مثل فهم ناگهانی اینکه ما آدم‌های پنج ماه پیش نیستیم. چون به عقب برگشتم. به تغییراتم نگاه کردم؛ به فراز و فرودهای ناگزیرم؛ به یک قدمی که تا مرگ فاصله داشتم؛ به شبی که دوستم گفت: «صبح که بیدار شدی، فکر نمی‌کردی با همچین ماجرایی بخوابی، نه؟» معتقد بودم از یه جایی به بعد این‌طور شب‌ها تو زندگی عادی می‌شن. معتقد بود همه شانسشو ندارن. تلاش می‌کرد بیرون از تاریکی قعری که تجربه می‌کردم رو باور کنم. وجود داشتنش رو بپذیرم. باور کردم. به تیزی هر منطقی چنگ زدم تا بیرونش رو ببینم.‌ دیدم. فقط باید راهش رو پیدا کرد. عجیب نیست که هرچقدر بیشتر از نوجوانی فاصله گرفتم، فکر کردم کار کمتری ازم برمیاد؛ هرچقدر پیچیده‌تر فکر کنیم، جهان سعی می‌کنه از اون پیچیده‌تر باشه. پس برای مسئله‌های بزرگ بهتره دنبال راه‌های ساده بگردیم؛ یا ”در برخورد با مسئله‌ای که بیش از حد بزرگ یا پیچیده است، ابتدا آن را به مسائلی کوچکتر تقسیم و سپس جواب را از حل جداگانه‌ی آن‌ها به‌دست آورید.“ همونطور که نیوتن روابط ”حرکت“ رو با تقسیم کردنش به چندین حالت ”ایستا“ به دست آورد و ریاضیات رو متحول کرد.

خودش نمی‌گفت معجزه، اما به الهام اعتقاد داشت!

Cold war-2018


چیزی در میان

---- عزیز،

حالم خوب است. اما با تو که این حرف‌ها را ندارم؛ دیگر چاپلین هم به چشمم نمی‌آید. و وقتی فیلم می‌بینم، می‌فهمم که دارم فیلم می‌بینم! چه رسد به بی‌تربیت‌های بی‌خودی که ادای خوب بودن در می‌آورند -مثل این املی پولن ولگرد یا آن مرتیکه‌ی ریقو که نمی‌خواهم اسمش را بیاورم. عمرِ شاه دراز؛ ولی جداً آدم درْ جعبه‌ی مدادشمعی، سرگرمی و معنای بیشتر و ادا اطوار کمتری می‌یابد.

موسیقی را هم ترک کردم. نه چون فلانی، که نمی‌شناسیش، بهم گفت: «مرحله‌ی بعد از موسیقی، خودکشی است.» چون دیگر اِغنائم نمی‌کرد.‌ باور کن. من هیچ کجایم رابین ویلیامز و هدایت یا شریعتی نیست که آدمِ کشتن خودم باشم؛ فقط به Rain مایکل اورتگا گوش کنم یا می ناب و  مرا عاشقی شیدای بنان، یا آن قطعه‌ی خانمان‌سوز شجریان -که طاقت اشاره کردنش را هم ندارم- فرقی ندارد با اینکه دو ساعت اخبار خشن را به زبانی که نمی‌فهمم بشنوم. در هر صورت سرم درد می‌گیرد و قصد جسارت هم به صاحبان اثر و مکدر کردن آن همه مرید سینه‌چاک ندارم. سعدی هم اگر بگوید کژطبع جانورم، هیچ ناراحت نمی‌شوم؛ بگوید.

وقتی می‌گویم حالم خوب است، یعنی واقعا خوبم. اما پازلی هستم که تکه‌های گم‌شده‌اش بیشتر شده. وقتی می‌بینم شعورمان تحت تأثیر سردی غوره و گرمی مویز است، و در سیطره‌ی سیکل فیزیولوژیک و هورمون‌های موذی هستیم و یک ترکیب شیمیایی ۵ میلی‌متری می‌تواند یاغی‌های ذهنمان را به بند بکشد، فکر می‌کنم نه تنها مختار نیستیم، بل تا فرق سرمان در چرخ‌دنده‌های چیزی که نمی‌دانم چیست گیر کرده‌ایم و هیچ حس و احساسی معتبر نیست.

تو اما توی هیچ چرخ‌دنده‌ای گیر نمی‌کنی. مسبب خجلت زدگی‌م از خودم می‌شوی که نتوانم بپرسم: «چرا حالا که حالم خوب است باید پرده‌ی نحسی روی همه چیز کشیده شود؟» هیچ‌وقت ندیدم از خدا طلبکار باشی. همه چیز را گردن خودت می‌دانی. از هیچ اتفاقی اندوهگین نمی‌شوی.‌ هستی را بستر حرکت می‌بینی، و خودت را متحرک تام! تو این طوری. من مثل تو نیستم؛ برخلاف تصورم، هنوز آچار را توی دستانم ندیده‌ام و مرز بین توکل و طلبکاری را نمی‌دانم.

Modern Times

!Rose Bud

  • /ضمیر

خواهرم واقعا کنکوری شده. و این برای من عذاب‌آور است. چون علاوه‌بر اینکه دیگر نمی‌توانم اذیتش کنم و برایش فیلم‌های آدری‌ هپبورن را بگذارم که متمایل به دنیای کلاسیک شود، باعث شده در کنار تمام اشتباهات ادوار زندگی‌ام که دائما توی ذهنم ارکستر سمفونی‌ای اردک‌وار اجرا می‌کنند، غلط‌های عصر کنکورم را هم بعد از سال‌ها به‌ یاد آورم، و لایو اند این استریو هی جلوی چشمم پخش شوند. که قشنگ بفهمم همیشه چقدر مسئله ساده است و چقدر عادت دارم پیچیده‌اش کنم و کله‌شقانه جانب احتیاط را بگیرم، تا کناره‌هایم به گارد ریل کنار جاده بگیرند و پوستم تا ته کنده شود.

امروز هم که بالاخره در آستانه‌ی در ظاهر شد و‌ با چهره‌ای که بیشتر از همیشه کیت بلانشت شده بود گفت: تو اتاق تو تمرکزم بیشتره! (:

و این آخرین سنگر را هم دادم؛ که بیشتر مفید باشم. یعنی که خودم و قلعه‌ی هزار اردکم و امیالِ معلوم نیست از کجا پیدا شده‌ام و شاخ و‌ برگِ غلط‌اندازم را ببرم جای دیگر، و امواجم را از راه دورتری بفرستم تا فرصت بیشتری برای مثبت شدن پیدا کنند. چون من همیشه دیرم. و از آدری هپبورن و نگفته‌های رفته و پلن کنکور و عجایب نوجوانی، فقط فلوکستین می‌ماند و بیتی از شهریار:

روح سهراب جوان از آسمان‌ها هم گذشت/ نوشدارویش هنوز از پی دوان است ای پری!

Emelyn Story's gravestone