Medium Shot

گرگ و میش روز سوم

-سلام، ببخشید... خانمم تموم کرده، نمی‌دونم باید کجا زنگ بزنم...


صبحم که با زنگ در و صدای آقای طبقه‌ بالایی شروع شد، فهمیدم همیشه دارم به مرگ فکر می‌کنم. مگر زمانی که مرگی نزدیکم اتفاق بیفته؛

فقط اون لحظه است که واقعا دارم به زندگی فکر می‌کنم!


بگویید آن‌ها بتمرگند‌.

  • پنجشنبه ۲۹ اسفند ۹۸
  • ۱ نظر

یاد اون روز افتادم که عمه‌م می‌گفت: اون‌موقع‌ها از بس رو در و دیوار و کبریت و نمک می‌نوشتن: ” ۲ تا کافیه! “  هرکس بچه سومش رو‌ می‌آورد می‌گفتن بی‌سواده؛ نفهمه؛ بی‌فرهنگه؛ بی‌تربیته!


الانم فقط رو کبریت و نمک مونده که بنویسن:

”بفرمایید!_بشینید _تو _خونتون“

Alive

اگر یه روز یکی از ما دیگه نباشه... بقیه چطور می‌فهمن؟!

به جز کودک درون

اخیرا بیش از حد دلم برای دهه ۷۰ و ۸۰ تنگ می‌شود. دلم کودکی‌هایم را می‌خواهد؛ چیزی که هیچ‌وقت نمی‌خواسته. همیشه از زمانی که در آن قرار داشته خشنود بوده و هیچ گذشته‌ای را طلب نمی‌کرده. اما اخیرا طبعش عوض شده، چیزهای عجیب می‌خواهد. حس آن برداشت اشتباه از حرف‌های اسپینوزا درمورد زمان را دارد: گذشته رفته، آینده نیامده و اکنونی نیست. گویا که زمان اصلا وجود ندارد!

افاضاتی شبیه همین بود. دقیق که یادم نیست. من اصولا همه چیز جز تلخ و شیرین کودکی‌هایم را فراموش می‌کنم.

روی «تلخِ» کودکی تأکید می‌کنم، که بگویم این تمایل تشدیدی به بازگشت، ناشی از محو شدن تیرگی‌ها و تلطیف خاطرات، در ذهنم نیست.



روابط فصل دوم فیزیک جدید کرین، مبین این است که منفی شدن زمان حتی از لحاظ تئوری [تا اطلاع ثانوی] غیر ممکن است. اما  وقتی میلی هست، قطعا پاسخی هم هست!

باید بگردم آن راه ‌حل احتمالا غیرفیزیکی را با بررسی دلایل تمایل به کودکی پیدا کنم. دورترین تصویرها و خاطراتِ در خطر نابودی و اولین منظره‌هایی که از زندگی می‌توانم به یاد آورم را در ذهنم بازیابی کنم.  شات‌هایی هم این بین هستند که نمی‌دانم واقعی‌اند یا خواب و خیال و تصور بوده‌اند اما همه را بیرون می‌کشم  و آرشیو می‌کنم؛ می‌خواهم به یک جایی بالاتر از محکومیت قالب و محیط نگاه کنم؛

از دارایی‌ام در مسیری که آمده‌ام ریخته و من نفهمیده‌ام. باید برگردم و آن تکه‌های قیمتی را به خودم برگردانم؛

یک چیزی در من [که هنوز نمی‌دانم چیست] باید به قبل از ۷ سالگی بازگردد.



تصویرنوشت: مستند Babies محصول 2010. شدیدا هم پیشنهاد می‌شود. اگر دیدیدش در جریان باشید که شخصیت مورد علاقه‌ی من اون سیاه‌پوسته است.  (:

زین همه وارهانمش

  • /ضمیر

آرامش، دقیقا بعد از حس سوختگی برخورد شن‌ها به پوستِ بی‌پناه آغاز می‌شود. از دقایقی که گوشه‌ای در خودت صُلب شده‌ای و‌ می‌دانی اگر همینطور بی‌حرکت بمانی به زودی همین‌جا دفن خواهی شد.

کویری که در چند لحظه همه چیز را به هم پیچیده‌، این زمانِ در خود فرو‌ رفتن را اما تا مرز توقف، کند می‌کند. مِهر وَ هم خشم رمل‌ها، سکوت وَ هم  طغیانشان، هر دو بر دورترین و دلتنگ‌ترین جزءِ انسان اثر می‌کنند. می‌اندیشم این خاصیت سهل و ممتنع بودن به زبان اوست. چیزی شبیه به «رنج‌ها بردیم و آسایش نبود اندر وجود/ ترک آسایش گرفتیم، این زمان آسوده‌ایم»

پس سعدی هم می‌داند. سعدی همه چیز را  فهمیده است. گویی مدت‌ها در طوفان شن گرفتار شده، به ناچار نشسته، در خودش جمع شده، اندوهگین شده و سپس بر رنجی غلبه کرده است.


موازی

  • چهارشنبه ۷ اسفند ۹۸
  • ۱ نظر

و برای آن‌ها که دریا دوست نداشتند، کویر آفرید!

هم‌ارزی جهان و درون

گویا آدم‌ها وقتی در یک زمینه‌ای به اوج می‌رسند، عطش خلق کردن چیزهای شگفت در آن‌ها فروکش می‌کند و گرایش عجیبی به ”متوسط“ پیدا می‌کنند. یعنی تا چند وقت پیش این‌طور فکر می‌کردم‌. 

آدم‌ها از یک زمانی به بعد، مثلا از ۳ سالگی، حس بزرگ شدگی و آگاهی می‌کنند؛ که ”حقیقت“ همان درک من از واقعیت است! به‌علاوه که”من بزرگ شدم“،  ”خودم بلدم“،  ”خودم انجام می‌دم“، ”مگه من بچه‌ام؟!“...

من هم جزو همین آدم‌های خودم خودمی بودم. از کودکی حس بزرگ شده‌ای را داشتم که جدی‌اش نمی‌گیرند و به طرز مریضی ”کوچولو“ خطاب می‌شود.

تا به سال‌های پس‌از ۱۸ سالگی رسیدم و بالاخره روزی که کاملا جدی بودم و گفتم: «من وقتی بزرگ شدم می‌خوام... » و همه خندیدند!

از آن به بعد تا همین چند ماه پیش، عمیقا احساس کودکی می‌کردم. هنوز هم نسبتا همینطور است، بجز آن گاه زمان‌هایی که احساس پختگی می‌کنم؛ حسی که با ”بزرگ بودن“ تفاوت‌های اساسی دارد. برداشتی‌ست که هیچ وقت از خودم نداشته‌ام، با میلی که حالا می‌فهمم ”گرایش به متوسط“ نیست، اغنا شدن از ماجراجویی و پی‌بردن به اصالت حرکت و آموختن در زندگی‌ست.

یعنی مسیر همان است که پیش از این، به قصد ماجراجویی و افتادنِ در اتفاق‌ها دوستش داشتم و اکنون با عطشی بی حد و مرز به فهمیدنِ درون، و ندایی که  تأکید می‌کند: ”زود باش!“‌‌

شبیه این حالت را سال‌ها پیش از این هم داشته‌ام؛

اول و دوم راهنمایی، سر کلاس‌های علوم تجربی؛ جهان، میل به فهمیده ‌شدن داشت.