Medium Shot

تسلیم شدن هیتلر!

دود داشت از همه‌ جای اروپا بلند می‌شد . اما وقتی ارتش نازی به پشت درهای پایتخت رسید، به آرامی وارد شد و رهبرش به‌جای سرنگون کردن ایفل، رو‌به‌رویش ایستاد و عکس گرفت! پاریس تسلیم هیتلر شد که  آجری از بناها و تار مویی از زیبایی‌هایش کم نشود و بافت شهری‌اش روزی در یونسکو به ثبت برسد.




حسی که بعضی‌ها به شهری مثل پاریس دارند، من از کودکی به اصفهان داشتم. بدون اینکه هیچ نسبت خونی‌ با آن داشته باشم، حس تحسین و  هم‌روحی داشتم به تمام اتمسفرش، تکه‌های سنگفرش‌ها، کوچه ‌پس‌کوچه‌ها  و تک‌تک المان‌های گوشه و کنارش...

جنایت و مکافات

حالا که احتمالا تنها اجتماع مجازی بازمانده هستیم، یک چیزی را بین خودمان بگویم:

دیروز از حدود ۱۰ صبح همه‌ی راه‌های خروج از دانشگاه به سمت اصفهان بسته شد. نقلیه‌ی دانشگاه تعطیل شد.‌ ۱٪ اصفهانی‌ها که رفتنشان خیلی خیلی ضروری بود با لطایف‌الحیل و راه‌های خیلی فرعی برگشتند و بقیه در مسجد دانشگاه و نمازخانه‌‌ی دانشکده‌ها و تمام قسمت‌های قابل دراز کشیدن خوابگاه‌ها و سالن‌های ورزشی و هتل دانشگاه اسکان داده شدند. از ساعت ۶ صبح، نقلیه فعال شد و تا میدان جمهوری روندگان را رساند. ساعت ۸ هم پیجر خوابگاه تعطیلی دانشگاه را اعلام کرد. راستش فقط تا آن لحظه حس خوبی به غیرعادی بودن شرایط داشتم و برای اولین بار از تعطیلی دانشگاه خوش‌حال نشدم. عصر هم پیام تعطیلی فعالیت‌های آموزشی فردا و لغو شدن تمام امتحانات و کوئیز‌ها و سمینارهای هفته رسید.

فکر می‌کنم بیشتر ما تجربه‌ی این حد نزدیکی به ماجرا را نداشته‌ایم!! نسلی همیشه آماتور هستیم که از قبلی‌ها درمورد جنگ و انقلاب و التهابات پس از آن شنیده‌ایم یا در فیلم‌ها دیده‌ایم. اینطور است که زیادی جو می‌دهیم که حس جا نماندن از هیجان نسل‌های قبل را ارضا کنیم و وقتی دانشگاه تصمیم می‌گیرد خلوت کند و  دانشجوها را از در دانشگاه به در خانه‌هایشان در شهرهای مختلف بفرستد، بدون اینکه بدانیم چرا، در اولین فرصت ثبت‌نام می‌کنیم که جا نمانیم! تا سرحد توانمان هم شلوغش می‌کنیم و داد و فریاد راه می‌اندازیم. از هرکس سرجایش راحت است می‌پرسیم چقدر مسافت دارد و  چرا به خانه‌اش نمی‌رود؟

کاش جوگیرها زودتر بروند و بقیه هم بخوابند و ما را از تحلیل‌های صد من یه غاز و جملات تکراریشان محروم کنند. کاش کسی پیدا می‌شد دهان کلیشه‌ای آدم‌ها را می‌بست. کاش...

!Oh Captain

فیلترهای مختلف را برای جذب نانو‌ذرات ماده‌ای پس از تشکیل، سر لوله‌ی جاروبرقی! می‌زدیم که ببینیم عملکرد کدام جنس بهتر است، چون او استادی‌ست که به همه چیز و همه‌ی ظرفیت‌های محیط به  عنوان  گزینه و راه حل نگاه می‌کند. و  در این بین ناگهان کفشش و سپس یک لنگه از جوراب‌هایش را درآورد و به سر جارو برقی زد و بهترین پاسخ جمع‌کردن نانوذرات را بین تمام فیلترها گرفت! احساس رضایت هنوز در چشمانش برق می‌زد که جاروبرقی موفقیتش را در کسری از ثانیه بلعید: آخ! |:

 

 

+حس می‌کنم شخصیت استادم و این آهنگه با هم یکیه:

 
 

رستگاری در ابرها

عقل می‌گفت: مثل آدم‌ در دانشکده بمان و  روی ارائه‌ی یکشنبه‌ات کار کن. ساعت ۴ هم مثل آدم نیم ساعت بنشین در اتوبوس و بعد نیم ساعت در مترو و سه‌ساعت سر کلاسی که پول؛ این متراژ اساسی زندگی را برایش داده‌ای و بعد مثل آدم برگرد و فردا صبح هم دانشکده باش و کارهایت را جمع‌بندی کن و‌ بتمرگ سر جایت و در این سرما و موقعیت حساس، حماقت نکن.

اما دل فرمود: بیخیال! بیش از این ”بازیچه‌ی اطفال کهنسال“ نشو. یادت هست؛ ”آدم تو چهل سالگیش واسه کارایی که نکرده بیشتر حسرت می‌خوره تا اشتباه‌هایی که کرده.“ امروز قید کلاس را بزن و  تا دیروقت، تا آخرین قطره‌ی خونت در آزمایشگاه بمان و  روی مقالات کار کن و بعد برگرد خوابگاه و‌ بخواب.

و فردا، آفتاب نزده خودت را به جاده بسپار. به سمت تیران و دامنه و برف‌انبار و... سعی کن به قبل از فِرِیدَن که رسیدی..‌.

-در خواب عمیق باشی و زجر نکشی.

محلش نگذار! به فریدن که رسیدی... اصلا خودم بیدارت می‌کنم. و سپس در بی‌تجهیزات‌ترین حالت ممکنت با هیچی‌ندارترین ورژن خودت، ناآماده‌ترین حالتت، بزن به کوه. وانگهی لت‌ و پارت را به برف‌های نشسته بر قله برسان.



و بعد از آن دیگر مهم نیست چه می‌شود.  زیباست که همانجا تمام شوی. غرق در دوپامین و اکسی‌توسین تزریق شده از  صعود که منشأ اعتیاد به مشقت مسیر است.  مرگ، بر قله‌ی یک کوه برفی حتی از تمام شدن زیر آفتاب کویر هم باید باشکوه‌تر باشد؛ جبران همه‌ی نرسیده‌های عمرت‌، تحقیر تمام غیرممکن‌های زندگی.


‌ساعت ۲۱:۱۳ شبانگاه چهارشنبه ۹۸/۸/۸



بعدا نوشت: شیرین‌ترین بردها، حاصل دیوانه‌ترین لحظه‌های تصمیم‌گیری هستند! یعنی که زنده‌ام. (:


خواب... گاه!

فکر می‌کردم شش سال زندگی در خوابگاه پوستم را کلفت کرده. همه جورِ همه چیز را دیده‌ام و هیچ چیز رویم اثر نمی‌کند. اما وقتی زندگی دستش را در جیبش می‌کند هیچ بعید نیست کلت کمری‌اش را درنیاورد. آن وقت فکر می‌کنی شهرت انعطاف پذیری‌ات در برابر شرایط و سازگاری‌ات با محیط، توهم و‌ دروغی بیش نبوده. رنج‌های بزرگِ ناگهانی تمام می‌شوند. این جزئیات ساده‌ی روزمره اما، همیشه ظرفیت به استهلاک کشیدن آدمی را دارند.  یاد یاکریمی می‌افتم که روزها طول کشید تا بمیرد و شته‌ها ذره ذره جانش را خورده بودند. آن وقت حتما آرزو می‌کرده کاش گربه‌ای از پشت شمشادها کمین کرده و ناگهان شاهرگش را به دندان گرفته بود.

خب... با خودم فکر کردم این هم حتما آن اپیزودی است که باید صبوری را در آن بیاموزم. بعد فهمیدم من شور صبر را درآورده‌ام و دارم به مفهومش خیانت می‌کنم. این در واقع فصل یادگرفتن استیلای حقوق بدیهی است. وقت این است که یاد بگیرم... انقدر آدم اذیتی نباشم.



تصویرنوشت: پوزیشن هم‌اتاقی‌های بزرگوارم در هشتاد درصد مواقع!  (How Green Was My Valley- 1941)

              

هفت خبیث، هفت پاییزی

آزمایشگاه واقعا واژه‌ی مناسبی نیست برای تنها جای پر رفت و آمد جهان که دوستش دارم. باید یک عنوان جدید برایش بگذارم که تدایی کننده‌ی سورنگ و توابع نباشد. یک چیزی که هم‌معنی آرامش باشد. برای جایی که اگر نبود، قطعا زیر بار هستی‌ام نیست می‌شدم و از دردهایم جان سالم به در نمی‌بردم. همه‌ی چیزهایی که دوست دارم، حکم مسکن‌های ضعیف را دارند و این جای پر رفت و آمد پر اتفاق پر هیاهو، خودِ مورفین باید باشد. یا نه... یک داروی تسکین دهنده بر اثر فراموشی. داروی پرت‌کننده‌ی حواس از درد. چیزی که آدم را به زندگی برمی‌گرداند و بین انسان و رنج‌های روحش جدایی می‌اندازد؛ قرار گاه... فراقگاه. جایی که از آزمون و خطاها، بحث‌ها، برخوردها، نتیجه‌ی مثبت پیش‌بینی‌ها و حتی از شکست‌ها می‌شود لذت برد. از هر ساعتش می‌شود به اندازه‌ی تمام زمان‌هایی که سر کلاس‌های بی‌روح، فرسوده‌اند، حقیقت‌ها آموخت و تغییر کرد!

اما هفت، [اغلب] ساعتیست که برق‌ها را خاموش می‌کنم، درها را می‌بندم و خش‌خش‌ترین مسیر  تاریک را برای برگشتن از دانشکده به خوابگاه انتخاب می‌کنم. تا فکر کنم. اول از همه به اینکه چطور بقیه‌ی ساعت‌های بیداری‌ام را  بین جماعت مست لایعقل بی‌تربیت وراج، از منفور به مطلوب تبدیل کنم. کار سختی نیست البته؛ فقط با خواصم حرف می‌زنم، با هم‌اتاقی‌های بزرگوارم چندان معاشرت نمی‌کنم و به کارهایم می‌رسم.

 وقتی برنامه‌ات را پیش می‌بری خوش‌حالی و از خودت و ساعت‌هایت و عقربه‌ها رضایت داری. زندگی، سخت، مهیج، مبهم و خوب است. اما مثل پازلی که در حال چیدنش هستی... و یک تکه‌اش نیست!


+تصویرنوشت: 1941-Ctizen Kane

ز غمزه بر دل ریشم، چه یاوه‌ها که نبستی


قبل از اینکه دستگیره‌ی در را فشار دهم، دکمه‌ی ضبط را زده بودم. وقتی با لبخند و خوش‌رویی در را باز کرد فهمیدم قرار نیست عصر رضایت‌بخشی داشته باشم! دست خودم نیست؛ نمی‌توانم به خانم‌های با ناخن‌های نوک تیز و‌ لاک صورتی جیغ اعتماد کنم. حس نا امنی بهم دست می‌دهد. فکر می‌کنم روح آمبریج قرار است از نوک انگشتانش به سمتم تراوش کند و حالم را از رنگ موردعلاقه‌ام به هم بزند. کم‌کم نزدیک بود دنبال بشقاب‌های طرح گربه‌های متحرک و خودکار جادویی شکنجه شدنم بگردم که اشاره کرد بنشینم و حرف بزنم. پیش‌داوری‌ها و فکرهای منفی را دور ریختم و به سختی به یاد آوردم چه می‌خواستم بگویم. با چرت و پرت‌هایی از پرش‌ ذهنی، عدم تمرکز و وسواس فکری شروع کردم و با نشخوارهای ذهنی و احساس خفقان ادامه دادم.

حرفم را قطع کرد! و قسمت‌هایی از حرف‌هایم را تکرار کرد.  یک‌مشت برچسب بی‌ربط به سراپایم چسباند و از نظریه‌ی [در این موقعیت] مضحک تکامل گفت و فکر کرد بهم کمک کرده: ”ما که الان زنده‌ایم یعنی شایسته‌ی زنده موندن بودیم... .“ نمی‌خواستم انقدر بی‌ثمر از جایم بلند شوم. پس اشتباهم را ادامه دادم و از رنج‌های اصلی‌ام گفتم. حس می‌کنم کلمه‌ای از حرف‌هایم را نفهمید. بغض گلویم را فشرد اما امنیت لازم برای مهار نکردنش را بین دیوارهای آن اتاق بی‌روح ندیدم... و دقیقا در آن لحظه‌ مطمئن شدم مناسب است مدرک روانشناسی‌اش را به فندکش نزدیک کند تا اتاق اندکی گرم شود.



+ در جامعه‌ی امروزی، وجود چنین افرادی البته ضروری است، تا تفاوت‌ روانشناس‌های آرامش‌دهنده و غیب گو! مشخص شود.


++ عنوان؛ ببخش حافظ... !