The Powr of MUSIC :: Medium Shot

۱۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «The Powr of MUSIC» ثبت شده است

استرس روی p

  • /ضمیر

دوره‌ای بود که برای ارشد آماده می‌شدم و مجبور بودم الکن بودن استاد کوانتوم کارشناسی و البته الواتی خودم را با ساعت‌ها زتیلی خواندن جبران کنم. یادم هست یکی از بحث‌هایی را که آن‌جا مطرح شده بود چند بار خواندم و نفهمیدم. رهاش کردم. چند روز گذشت. گهگدار واژه‌هایی که خوانده بودم توی ذهنم می‌چرخیدند. تا یک صبح که تلویزیون روشن بود و من هم چند لحظه رو به رویش درنگ کردم. همین لحظه‌ بود که دیدن یک تصویر بی‌ربط در تلویزیون قفلِ موقعیتی ذهنم را باز کرد و ناگاه به معنی درونی آن مسئله پی بردم.
قطعا از جذاب‌ترین لحظه‌های زندگی‌ همین جرقه‌های ناگهان هستند که فرشته‌ی وحی روی شانه‌‌‌ات دست می‌گذارد. این ”لحظه‌ها“ را در انگلیسی Epiphany می‌گویند:

.A moment of sudden understanding

لحظه‌های جذاب دیگری هم هستند که آنِ ناگهان درک کردن‌اند. حس کردن؛ حالتی که از احساس می‌گذرد. چیزی که قلب و مغز، هر  دو با هم، می‌آفرینند.
هنر، درواقع باید خالق همین لحظه‌ها باشد.‌ شاید هم نه؛ من از هنری لذت می‌برم که خالق این لحظه‌ها باشد. و چیزی که هرگز تجربه نکرده‌ام را بهم بچشاند.
آن‌طور که فهمیده‌ام انتظار فَراستی هم از هنر همین است. همین است که می‌گوید ”فرم“. چون باید با ناخودآگاه انسان گره بخورد. همین است که مثلا می‌گوید ”سرخپوست“ سینمای واقعی است. تعلیق؛ حرکت و جای دوربین؛ صدای شگفت زمینه به‌خصوص در پلان آخر؛ فرصت هم‌حسی‌ای که با کاراکترها به مخاطب داده می‌شود، همه ”تو“ را می‌نشانند در جایگاه تجربه و برای کاری که هرگز نکرده‌ای اضطرابی درخور می‌کشی؛

.A moment of sudden perceiving

که البته در انگلیسی اصطلاحی برایش نیافتم.
به نظرم خلق این لحظه‌ها هستند که به موسیقی، سینما، معماری و... جذابیت و هویت می‌دهند. همین است که دلم حتی برای طاق‌های گِلی کوچه‌های اصفهان تنگ می‌شود و ضعف می‌رود. و دوست دارم اگر هیچی نشدم لااقل خشت یکی از آن بناهای روح‌نواز بشوم.* همین است که مدت‌هاست از تماشای فیلم‌ها لذت نمی‌برم. االبته از یک سال پیش تا الان از بین اندک فیلم‌هایی که تماشا کردم، کفر ناحوم با همه‌ی تلخی‌اش، و به خصوص ma vie de courgette، باز هم با همه‌ی تلخی‌اش واقعا بهم چسبیدند. و وقتی از حس کردن حرف می‌زنم، مثلا منظورم ”مکثِ“ توی این صحنه و چند ثانیه ثابت ماندن دوربین در آن است:


از سینما که بگذریم، به زندگی می‌رسیم. لحظه‌هایی که ناگهان اضطراب، شکستگی یا خشمت را کشف می‌کنی. عجیب چیزهایی هست که دقیقا نمی‌دانیم چه حسی درموردشان داریم. فکر می‌کنیم بی‌تفاوتیم، فکر می‌کنیم پذیرفته‌ایم، گذشته‌ایم و تمام کرده‌ایم. اما نه. یک جایی هنوز هستند. مثل گسلی که دریاچه‌ای رویش را پوشانده منتظرند؛ یک تصویر، صدا، بو، زاویه‌‌ای از تابش آفتاب... و بنگ!

 

 

 


*البته وقتی می‌گویم اصفهان، منظورم این نیست که شهرهای دیگر از این المان‌های بی‌نظیر ندارند. که دارند خیلی هم دارند؛ دل هر شهر را که بشکافی، لامصبیش در میان بینی‌! اما خب، اصفهان هوش پرزنت کردن بالاتری دارد ظاهرا! و البته که اینجانب گول تبلیغات را نخورده‌ام و مرا خود با او چیزی در میان است...

Deleted Scenes

  • /ضمیر
دراز کشیده بودیم روی پشت بوم. داشتم برات توضیح می‌دادم که چرا بعضی ستاره‌ها چشمک می‌زنن.

بعد به گیر دادن من به چرخش ”کژدم“ بین اون همه شهاب جادویی خندیدیم. تو تنها کسی هستی که به خنگ‌بازیای عمدی من می‌خندی. بقیه شروع می‌کنن به توضیح دادن یا چپ‌ نگاه کردن!
 گفتی یه موزیک بذار.
گفتم: اینو گوش کن؛ یه جا گامش یه‌جوری تغییر می‌کنه روح آدم به رقص میاد.
صدای نوتیف گوشیم بلند شد. فکر کردم همون پیامیه که منتظرشم. دیجیکالا بود:
«فلان فلان شده‌ی عزیز،
ممنون می‌شویم از طریق نشانی زیر... »
۲۴ ساعت گذشته بود‌ و پیامه هنوز نیومده بود. اگر قرار بود بیاد تا حالا رسیده بود.
بی‌خیال شدم. پلکام سنگین شد، و عوض شدن گام موزیکه رو دیگه نشنیدم. شاید اگر پنج سال پیش بود می‌شنیدم.
ازت پرسیدم به نظرت چطور بعضی آدم‌ها می‌تونن بعضی اپیزودهای زندگیشونو حذف کنن؟ چطور می‌تونن فکر کنن هیچ‌وقت هیچ اتفاقی نیفتاده؟
گفتی شاید اپیزود نبوده، فقط یه صحنه‌ی اضافی بوده که ارزش اثرو پایین می‌آورده!
فکر کردم اگر خودمو می‌سپردم به هرچیزی که بهم گذشته باید سنگ می‌شدم، خنثی می‌شدم، دیگه بغضم نمی‌شکست، دیگه هیچی بهم برنمی‌خورد... . اما انتخاب کردم که شکستنی بمونم؛ گاهی بذارم اشکم بیاد؛ گاهی بهم بربخوره؛ گاهی پشیمون بشم؛ گاهی لذت ببرم...

نشد.
تهش شدم اندوه دیوار برلین. نه شرق نه غرب.
محکوم، بین چیزایی که اتفاق افتاده و چیزایی که نمی‌خوام اتفاق بیفته. و‌ خون هر خاطره‌ای که بخواد برگرده یا آرزویی که بخواد بگذره به گردنمه.


Nicholas Hooper

Deleted scene of Harry Potter and The Half Blood Prince



خیز و پرده مشو

  • /ضمیر

در زمانی که خودم را گم کرده بودم و هرچه می‌گشتم پیدایش نمی‌کردم، یکی از کارهای بیهوده‌ای که از دستم برمی‌آمد دادن تست‌های خودشناسی بود. مثل mbti، IQ و غیره. گذشت. کم‌کم خودم را پیدا کردم مثلا. یا دقیق‌تر است بگویم تصور کردم از آن حال حیرت خارج شده‌ام‌، و دیگر سمت هیچ‌کدام از آن تست‌ها نرفتم. چون دیدم همچنان انقدر غیرطبیعی هستم که صبح ”این“ باشم و ظهر نشده کلا ”آن“ شوم. پس چه شناختنی؟ صبح شروع می‌کنی به صبحانه خوردن، بعد وقتی می‌خواهی میز را جمع کنی می‌بینی کلا در یک زندگی دیگر هستی. تا ظهر همه چیز عادی به نظر می‌رسد، عصر ناگهان اسمت را فراموش می‌کنی. شب پتو را روی خودت می‌کشی و می‌خوابی، صبح روی دیوار پیدا می‌شوی.‌ بعد هم جَو صائب می‌گیردت و با خودت می‌گویی: ”عالَمی امن‌تر از عالم حیرانی نیست.“

می‌بینی؟ همه چیزش مانده؛ فقط ترسش رفته. هنوز هم حاضری زیر هر چیزی که مدت‌ها برایش جان کنده‌ای کبریت بکشی و نسوزی. و خوشبختی هم می‌تواند این باشد که در پاسخ به یک سوال اساسی فقط بگویی: نه، و مجبور نباشی دو ساعت توضیحات فنی بدهی و‌ عکس و دیاگرام ضمیمه کنی.
حالا این همه مزخرف گفتم که بگویم رفتم یک تست متفاوت دادم. از این‌ها که ادعا می‌کند می‌تواند ناخودآگاهت را رو کند. و دوستش داشتم. چون یک سری سوالات بی‌ربط پرسید و تهش ناگهان همان کابوسی را جلوی چشمم آورد که مدت‌هاست سعی می‌کنم باورش نکنم:

 
درست با واژه‌های خودم! انقدر توی سرم غرغره‌اش کرده‌ام که یادم نیست اینجا هم نوشته‌ام یا نه یا چندبار: یک چیزی درونم تمام شده. مرده؛ رفته؛ خشک شده.

و‌ شگفتی اینجاست که هنوز در اعماق ناباوری‌هایم امیدوارم یک روز دوباره از لای ترک‌های وجودم بجوشد و بیرون بزند. ”و چه کسی از رحمت خدا نا امید می‌شود؟...“

 

 
 
 
 

+مناسب‌ترین موزیکِ مناسب‌ترین پست

 

...Day 18: thirty facts about

  • /ضمیر

۱) از عنفوان کودکی مبتلا به Synesthesia یا حس‌آمیزی هستم: اعداد و واژه‌ها رو رنگی یا شکل‌دار می‌شنوم.

مثلا ۹ آلبالویه، مَهدی سبز فسفریه، درحالیکه که مِهدی آبی نفتیه، یا مثلا زندایی یه همچین شکلی داره. بعضی رنگ‌ها و شکل‌ها رو هم اصلا نمی‌تونم توصیف کنم.


۲) در طول یک سال و نیم گذشته یک دوره افسردگی حاد رو گذروندم و تحت درمان بودم.


۳) همیشه در ارتباطم با نوع بشر، ضعیف و آسیب‌پذیر بوده‌ام. به طوری که هر آدمِ دوثانیه‌ای و اصطکاک جزئی، پتانسیل خراش دادنم رو داره.‌ به همین خاطر از شاخ و برگ پیدا کردن روابط گریزانم، ”چنان که رود از کوه“.


۴) نیما نگارستان می‌گفت تو یه فیلمی دیده که یکی از یه پیرزنی پرسیده منتظر چی هستی؟ جواب داده: ”منتظر هیچی نیستم!“ می‌گفت انقدر از این جوابش خوشم اومده که از اون‌موقع دیگه منتظر هیچی نیستم.

این تقریبا یک‌ مدت خوبیه که تبدیل به یکی از چندتا قانون زندگی من شده و خیلی حال می‌ده.


۵) از ۲۵ سالِ زندگیم، تقریبا از ۱۶ سالش پشیمونم. ولی به هیچ‌وجه حسرت گذشته رو نمی‌خورم.‌ و این نقطه‌ایه که با هزینه‌ی گزاف تونستم بهش برسم.


۶) سروران، مهارت حساب کردن هیـــــچ ربطی به ریاضی و فیزیک نداره، پس با توجه به پیشینه‌ی تحصیلیم، تعجب نکنید از اینکه من هنوزم یه سری جمع و تفریقا رو با انگشتام انجام می‌دم.

(اینو باید بنویسم رو پلاکارد بگیرم دستم.)


۷) ژانر‌های مورد علاقه‌‌م در موسیقی ایرانی به ترتیب فولکلور، سنتی، تلفیقی و آرت راک هست. و در موسیقی ملل:

Neo folk, indie folk, pop , soul music, art rock و R & B.


۸) تقریبا می‌شه گفت که زیاد فیلم می‌بینم؛ ولی از فیلم دیدن متنفرم.


۹) می‌دونم خیلی نظر ناپخته‌ایه ولی بعضی از کتاب‌ها رو که می‌خوام شروع کنم، با خودم فکر می‌کنم: این همون کتابیه که قراره زندگی منو متحول کنه. اما واقعا هیچ کتابی تا حالا این کارو نکرده.


۱۰) اصولا سریال‌بین نیستم. چون اصلا جنبه‌ش رو ندارم و اگر بگیره‌ منو حتی ۱۰ فصل هم باشه، باید همه‌شو تا آخر، یک‌جا، ببینم و از خواب و خوراک و زندگی بیفتم. ولی بین همون‌هایی که دیدم:

روزی روزگاری، ابوعلی‌سینا، وضعیت سفید و [ناگهان] فرندز. (می‌دونستید چندتا تز دانشگاهی و مقاله‌ی علمی برمبنای این سریال نوشته شده؟ مثلا عنوان یکیش اینه:

I'll be there for you: six friends in clique)


۱۱) از آرزوهام اینه که بتونم عربی و فرانسوی و بریتیش رو قشنگ تمیز حرف بزنم، و آذری و کردی و همه‌ی لهجه‌ها و گویش‌های ایران رو حداقل بتونم کامل بفهمم.

وانگهی، پذیرای آموزش‌های رایگانتون از سراسر کشور هستم.


۱۲) روحم اگر در طبیعت نباشه، اونجاست که کوچه‌باغ‌ها و پس کوچه‌های طاق‌دار و برج و باروهای خشتی و پنجره‌های قدیمی هستن. آه عزیزانم، من مال این زمان نیستم. تهشم اگر شانس بیارم، با کاشی‌کاری‌های اسلیمی زیرگنبدها محشور می‌شم.


۱۳) جهت‌یابیم ضعیفه. خیلی.

یه بار با دوستم می‌خواستیم بریم تو همه گذرهای بازار  رو ببینیم، از هر گذر بیرون میومدیم که ادامه‌ی راه رو بریم، من برعکس می‌رفتم (یعنی برمی‌گشتم همون سمتی که ازش اومده بودیم). آخرش دوستم گفت: ببین، هر فکری کردی، برعکسش رو برو. و واقعا جواب داد.

 هربارم می‌رفتم نقش جهان می‌خواستم برگردم، باید قبلش نگاه می‌کردم ببینم عالی‌قاپو کدوم طرفه، که بدونم تو کدوم ضلعم که بفهمم باید از کجا دربیام.


۱۴) در مورد آدم‌ها، متخصص در امر گرفتن عکس‌های بی‌خبر خاطره‌انگیز. و علیل در گرفتن عکس‌های باخبر حیثیتی. یعنی سوژه به دوربین نگاه کنه من می‌خورم زمین.

یه جمع ادبی بود، بعد از هر نشست که ماهانه برگزار می‌شد، عکس دسته جمعی می‌گرفتن می‌ذاشتن تو کانالشون. اون عکسی که من گرفتم رو هیچ‌وقت نذاشتن. ((:


خسته شدم.

Day 8: the power of music

  • /ضمیر

به نظرم ارزشمندترین قدرت موسیقی، به مثابه‌ی هنر، در ایجاد پیوند جهانی هست؛

پس بیایید به سوی زبانی که میان ما و شما مشترک است.


+ کاملش رو می‌تونید توی یوتوب بشنوید.‌

تأخیر عمدی

  • /ضمیر

ماه کودکی‌ها و نوجوانی‌ام، وان اند اونلی دوستم، و رفیق عمیق وبلاگی‌ام؛ جناب میم میم (که شاید نخواهید نامی از وی‌تان برده شود)،

یک زمستان دیگر تمام شد. و نکته اینجاست که زندگی امروزم را مدیون شما سه‌تن هستم‌... فکانّما احیاءَ النّاسَ جمیعا!

شبیه این جمله، طبیعتا، در تَلمود یهودیان هم هست. همان که در فیلم "Schindler's list" توی حلقه‌ای طلایی حک کردند و به نشان تشکر هدیه دادند. اگر بخواهیم اندکی از مفهومش را بفهمیم یکی از راه‌های خوب، دیدن یکی از فیلم‌های محبوبم یعنی "Mr Nobody" است. یا دیدن یکی از فیلم‌های غیر محبوبم یعنی "the butterfly effect". چرا که من به ”رفتار جمعی-جهانیِ“ کوچکترین کنش‌های اخلاقی، ســخت معتقدم. برای درک این مورد هم می‌توانیم ”مکانیک آماری“ بخوانیم، و به نوعی تاریخ البته... و چیزهای دیگر.

باری، سالی ارغوانی بر من گذشت. تقریبا با یک کسوف سحرانگیز آغاز شد و با اصطکاک‌های شدید ادامه یافت‌‌. فرو ریختم و از نو ساخته شدم. شکسته شدم و شکستم. چند جزء دوست داشتنی زندگی‌ام را از دست دادم. چندی از ساختارهای ذهنی‌م دگرگون شدند. جهان‌بینی‌ام تغییر کرد و زندگی را جور دیگری دیدم. روزهایی گذشت که فکر می‌کردم دیگر نمی‌توانم روی پاهایم بایستم. روزهایی گذشت که فکر می‌کردم دیگر نمی‌گذرند. اما بهترینش شاید این باشد که از یک حضیض عمیق روحی خودم را بیرون کشیدم و به سوی بعضی رویاهای فراموش شده‌ خیز برداشتم.‌ و دیدم بله؛ گاهی چیزهایی که از بیرون جنون مطلق به نظر می‌رسند از درون، موجود کوچک تربیت پذیری بیش نیستند.

همین راه را می‌خواهم ادامه دهم. ویژگی برنامه‌ریز بودنم را نیک اغناء کرده‌ام و امیدوارم نمیرم و تا شست پای سال جاری را با همین تنظیمات طی کنم.

همچنین امیدوارم سالی که نکوست، از خردادش پیدا باشد؛ چرا که به ریاست منگوله‌گوش‌میرزا راضی‌ترم تا این کرْم‌مغزِ غیرقابل پخش. و دوست دارم بدانم این همه طویله‌ی هیپوگریف‌ها را به امید چه تخم طلایی جارو زد؟


+ اما برای امروز

!Rise in Peace

  • /ضمیر

آدم را لحظه‌هایی که ناگهان توی ذوقش می‌خورد پیر می‌کنند. باور کن. مثل وقتی با شوق، چیزی را برای کسی تعریف می‌کنی و علاقه‌ای که نشان نمی‌دهد هیچ، توی دهنت هم می‌زند. مثل وقتی به کسی پیشنهاد بالا رفتن از کوه، یا قدم زدن زیر باران را می‌دهی و با بی‌حوصلگی رد می‌کند. یا وقتی که از شهری به شهر دیگر می‌روی تا یک دوست را غافلگیر کنی، اما هرچقدر در می‌زنی باز نمی‌کند. همه‌ی این‌ها مثال‌هایی سطحی هستند از آن لحظه‌ای که ناباورانه ناامید می‌شوی و راهت را کج می‌کنی که برگردی. آن لحظه که همه‌ی نقشه‌ها و تصوراتت جلوی چشمت فرو می‌ریزند و لبخندت به‌تلخی محو می‌شود. دقیقا همان لحظه‌ است که تو را پیر می‌کند؛ به‌خاطر انرژی‌ای که صرف کرده‌ای و  به دست نیاورده‌ای. انگار که ناگاه یک دشت بزرگ از توی دلت سفر می‌کند و جایش خالی می‌شود. بله ما همین قدر پیریم. به‌اندازه‌ی تمام انتظاراتی که از آدم‌ها داشته‌ایم و برآورده نشده. به اندازه‌ی انتظاراتی که از فردای آفتابی داشته‌ایم و جایش را ابرهای سیاهی که نمی‌بارند گرفته. برای همین است که می‌گویم دنیا بدهکار آدم‌ها نیست. من این حقیقت را پذیرفته‌ام. بیش از این نمی‌خواهم خودم را فرتوت کنم. کاری به کار آفتاب و سایه و باران ندارم و زندگیِ خودم را می‌کنم... و قول می‌دهم درش را هم لیس بزنم!

تنها مسئله‌ی حیاتی و حیاتی‌تر درد است. حیاتیش آن‌جاست که درد را می‌کِشی و نمی‌شود بی‌محلش کرد. نمی‌شود تقسیمش کرد، هرچند درد هم مثل بدبختی loves company، خودت می‌کشی‌ش و خودت.
حیاتی‌ترَش آنجاست که به کسی درد می‌دهی و اینجاست که من بیش از قبر، از درد دیگران می‌ترسم. و این خوب است که یک‌ روز از دل تمام رنج‌هایی که به دیگران داده‌ایم رد می‌شویم و بالاخره  درکشان خواهیم کرد. یک روز که تمام زندگیمان را دوباره خواهیم چشید و هیچ لحظه‌ای‌ را جا نخواهیم گذاشت.
و راستش را بخواهی، من مطمئنم برای تمام آنچه بر ما رفته دلایل خوبی وجود دارد، و از فهمیدن همه‌ی چیزهایی که نمی‌دانیم، به آرامش خواهیم رسید. باور کن.
 

لینک (برای کروم دارانِ مدیا نبین)
 
+👆یکی از قطعه‌های بســــــیار بسیار محبوبم.