The Powr of MUSIC :: Medium Shot

۱۰ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «The Powr of MUSIC» ثبت شده است

خیز و پرده مشو

  • /ضمیر

در زمانی که خودم را گم کرده بودم و هرچه می‌گشتم پیدایش نمی‌کردم، یکی از کارهای بیهوده‌ای که از دستم برمی‌آمد دادن تست‌های خودشناسی بود. مثل mbti، IQ و غیره. گذشت. کم‌کم خودم را پیدا کردم مثلا. یا دقیق‌تر است بگویم تصور کردم از آن حال حیرت خارج شده‌ام‌، و دیگر سمت هیچ‌کدام از آن تست‌ها نرفتم. چون دیدم همچنان انقدر غیرطبیعی هستم که صبح ”این“ باشم و ظهر نشده کلا ”آن“ شوم. پس چه شناختنی؟ صبح شروع می‌کنی به صبحانه خوردن، بعد وقتی می‌خواهی میز را جمع کنی می‌بینی کلا در یک زندگی دیگر هستی. تا ظهر همه چیز عادی به نظر می‌رسد، عصر ناگهان اسمت را فراموش می‌کنی. شب پتو را روی خودت می‌کشی و می‌خوابی، صبح روی دیوار پیدا می‌شوی.‌ بعد هم جَو صائب می‌گیردت و با خودت می‌گویی: ”عالَمی امن‌تر از عالم حیرانی نیست.“

می‌بینی؟ همه چیزش مانده؛ فقط ترسش رفته. هنوز هم حاضری زیر هر چیزی که مدت‌ها برایش جان کنده‌ای کبریت بکشی و نسوزی. و خوشبختی هم می‌تواند این باشد که در پاسخ به یک سوال اساسی فقط بگویی: نه، و مجبور نباشی دو ساعت توضیحات فنی بدهی و‌ عکس و دیاگرام ضمیمه کنی.
حالا این همه مزخرف گفتم که بگویم رفتم یک تست متفاوت دادم. از این‌ها که ادعا می‌کند می‌تواند ناخودآگاهت را رو کند. و دوستش داشتم. چون یک سری سوالات بی‌ربط پرسید و تهش ناگهان همان کابوسی را جلوی چشمم آورد که مدت‌هاست سعی می‌کنم باورش نکنم:

 
درست با واژه‌های خودم! انقدر توی سرم غرغره‌اش کرده‌ام که یادم نیست اینجا هم نوشته‌ام یا نه یا چندبار: یک چیزی درونم تمام شده. مرده؛ رفته؛ خشک شده.

و‌ شگفتی اینجاست که هنوز در اعماق ناباوری‌هایم امیدوارم یک روز دوباره از لای ترک‌های وجودم بجوشد و بیرون بزند. ”و چه کسی از رحمت خدا نا امید می‌شود؟...“

 

 
 
 
 

+مناسب‌ترین موزیکِ مناسب‌ترین پست

 

Day 8: the power of music

  • /ضمیر

به نظرم ارزشمندترین قدرت موسیقی، به مثابه‌ی هنر، در ایجاد پیوند جهانی هست؛

پس بیایید به سوی زبانی که میان ما و شما مشترک است.


+ کاملش رو می‌تونید توی یوتوب بشنوید.‌

تأخیر عمدی

  • /ضمیر

ماه کودکی‌ها و نوجوانی‌ام، وان اند اونلی دوستم، و رفیق عمیق وبلاگی‌ام؛ جناب میم میم (که شاید نخواهید نامی از وی‌تان برده شود)،

یک زمستان دیگر تمام شد. و نکته اینجاست که زندگی امروزم را مدیون شما سه‌تن هستم‌... فکانّما احیاءَ النّاسَ جمیعا!

شبیه این جمله، طبیعتا، در تَلمود یهودیان هم هست. همان که در فیلم "Schindler's list" توی حلقه‌ای طلایی حک کردند و به نشان تشکر هدیه دادند. اگر بخواهیم اندکی از مفهومش را بفهمیم یکی از راه‌های خوب، دیدن یکی از فیلم‌های محبوبم یعنی "Mr Nobody" است. یا دیدن یکی از فیلم‌های غیر محبوبم یعنی "the butterfly effect". چرا که من به ”رفتار جمعی-جهانیِ“ کوچکترین کنش‌های اخلاقی، ســخت معتقدم. برای درک این مورد هم می‌توانیم ”مکانیک آماری“ بخوانیم، و به نوعی تاریخ البته... و چیزهای دیگر.

باری، سالی ارغوانی بر من گذشت. تقریبا با یک کسوف سحرانگیز آغاز شد و با اصطکاک‌های شدید ادامه یافت‌‌. فرو ریختم و از نو ساخته شدم. شکسته شدم و شکستم. چند جزء دوست داشتنی زندگی‌ام را از دست دادم. چندی از ساختارهای ذهنی‌م دگرگون شدند. جهان‌بینی‌ام تغییر کرد و زندگی را جور دیگری دیدم. روزهایی گذشت که فکر می‌کردم دیگر نمی‌توانم روی پاهایم بایستم. روزهایی گذشت که فکر می‌کردم دیگر نمی‌گذرند. اما بهترینش شاید این باشد که از یک حضیض عمیق روحی خودم را بیرون کشیدم و به سوی بعضی رویاهای فراموش شده‌ خیز برداشتم.‌ و دیدم بله؛ گاهی چیزهایی که از بیرون جنون مطلق به نظر می‌رسند از درون، موجود کوچک تربیت پذیری بیش نیستند.

همین راه را می‌خواهم ادامه دهم. ویژگی برنامه‌ریز بودنم را نیک اغناء کرده‌ام و امیدوارم نمیرم و تا شست پای سال جاری را با همین تنظیمات طی کنم.

همچنین امیدوارم سالی که نکوست، از خردادش پیدا باشد؛ چرا که به ریاست منگوله‌گوش‌میرزا راضی‌ترم تا این کرْم‌مغزِ غیرقابل پخش. و دوست دارم بدانم این همه طویله‌ی هیپوگریف‌ها را به امید چه تخم طلایی جارو زد؟


+ اما برای امروز

!Rise in Peace

  • /ضمیر

آدم را لحظه‌هایی که ناگهان توی ذوقش می‌خورد پیر می‌کنند. باور کن. مثل وقتی با شوق، چیزی را برای کسی تعریف می‌کنی و علاقه‌ای که نشان نمی‌دهد هیچ، توی دهنت هم می‌زند. مثل وقتی به کسی پیشنهاد بالا رفتن از کوه، یا قدم زدن زیر باران را می‌دهی و با بی‌حوصلگی رد می‌کند. یا وقتی که از شهری به شهر دیگر می‌روی تا یک دوست را غافلگیر کنی، اما هرچقدر در می‌زنی باز نمی‌کند. همه‌ی این‌ها مثال‌هایی سطحی هستند از آن لحظه‌ای که ناباورانه ناامید می‌شوی و راهت را کج می‌کنی که برگردی. آن لحظه که همه‌ی نقشه‌ها و تصوراتت جلوی چشمت فرو می‌ریزند و لبخندت به‌تلخی محو می‌شود. دقیقا همان لحظه‌ است که تو را پیر می‌کند؛ به‌خاطر انرژی‌ای که صرف کرده‌ای و  به دست نیاورده‌ای. انگار که ناگاه یک دشت بزرگ از توی دلت سفر می‌کند و جایش خالی می‌شود. بله ما همین قدر پیریم. به‌اندازه‌ی تمام انتظاراتی که از آدم‌ها داشته‌ایم و برآورده نشده. به اندازه‌ی انتظاراتی که از فردای آفتابی داشته‌ایم و جایش را ابرهای سیاهی که نمی‌بارند گرفته. برای همین است که می‌گویم دنیا بدهکار آدم‌ها نیست. من این حقیقت را پذیرفته‌ام. بیش از این نمی‌خواهم خودم را فرتوت کنم. کاری به کار آفتاب و سایه و باران ندارم و زندگیِ خودم را می‌کنم... و قول می‌دهم درش را هم لیس بزنم!

تنها مسئله‌ی حیاتی و حیاتی‌تر درد است. حیاتیش آن‌جاست که درد را می‌کِشی و نمی‌شود بی‌محلش کرد. نمی‌شود تقسیمش کرد، هرچند درد هم مثل بدبختی loves company، خودت می‌کشی‌ش و خودت.
حیاتی‌ترَش آنجاست که به کسی درد می‌دهی و اینجاست که من بیش از قبر، از درد دیگران می‌ترسم. و این خوب است که یک‌ روز از دل تمام رنج‌هایی که به دیگران داده‌ایم رد می‌شویم و بالاخره  درکشان خواهیم کرد. یک روز که تمام زندگیمان را دوباره خواهیم چشید و هیچ لحظه‌ای‌ را جا نخواهیم گذاشت.
و راستش را بخواهی، من مطمئنم برای تمام آنچه بر ما رفته دلایل خوبی وجود دارد، و از فهمیدن همه‌ی چیزهایی که نمی‌دانیم، به آرامش خواهیم رسید. باور کن.
 

لینک (برای کروم دارانِ مدیا نبین)
 
+👆یکی از قطعه‌های بســــــیار بسیار محبوبم.
 

Please Be Warm

  • /ضمیر

صدایی در درونم می‌گفت یک بار هم که شده دست از متهم کردن این و آن بردارم و تقصیرها را به گردن بگیرم. همان صدایی بود که هر روز و دائما برای همه چیز سرزنشم می‌کند و تأکید می‌کند: تقصیر توئه!

فقط بعضی‌ وقت‌ها، بعضی وقت‌ها، زورم می‌رسد بهش بگویم خفه شو و بگذارم دلم برای یک لحظات بخصوصی تنگ شود. برای روز دوم عیدی که صبحش را پایین آبشار نشستیم و مواظب بودیم بهمنِ سرازیر شده از کوه را تحریک نکنیم. من ۱۳ سالم بود. با لباس‌های پلوخوریمان رفته بودیم و دو ساعت بعد چنان سردمان شد که دوتا پای یخ زده داشتیم، چندتای دیگر هم قرض کردیم تا از سوز فروردین کوهستان فرار کنیم. البته بجز من؛ تا پای ماشین از بغل این به بغل آن دست به دست شدم که مثلا امانت بودم و چیزیم نشود. بنده خدای اولی پایش گیر کرد و دو نفری روی برف‌ها خوردیم زمین. بعدها با یادآوریش می‌خندیدم اما همان لحظه... چقدر بد بود. چقدر شرمنده شدم. هنوز هم نمی‌توانم یک نفس بگویم که چه نسبتی با هم داشتیم؛ پسر پسر عمه‌ی مادربزرگم اگر اشتباه نکنم. خدایش رحمت کناد. مرد قوی و طبیعت پرستی بود و آخر سر، همان مرض استیون هاوکینگ را گرفت که ظرف ۴ سال از پایش درآورد. یکبار هم پسرعموی مادرم بغلم کرد برویم از کجا نمی‌دانم چی بخریم. ۳-۴ سالم بود. توی راه همش سوال‌های آگوگویی می‌پرسید و هی می‌گفت ”چقدر باهوشی، چقدر باهوشی، از کجا فهمیدی؟“ عموی اولم هم نصف شب می‌انداختم روی کولش و تا پارک شهر را پیاده گز می‌کرد تا چند دقیقه روی تاب و سرسره‌های یخ‌ شده بازی کنم و خوابم بگیرد اما سرتق‌تر از این باشم که بگویم دیگه بریم.
آخری را خودم یادم نیست. یک عکس است از دوتا بچه‌های عمه‌ام و منِ چند ماهه که لای قنداق و پتو پیچ شده توی بغل خاله‌ی جوان‌مرگ شده‌ام نشسته‌ام و نگاه عاقل‌اندر سفیه‌م را به دوربین می‌ریزم. گویا با صفت پرمدعایی و هیچ‌کس را به هیچ‌جا نگرفتگی اصلا متولد شده‌ام. انگار از اول همین‌قدر بی‌ادب و تربیت ناپذیر بوده‌ام.
 آخرین باری که کوه رفتم و از قضا پدرم درآمد و هیچ‌کس بغلم نکرد، روی زمین قدم به قدم گل حسرت روییده بود. همین دوماه پیش بود. اثرات یک خرس قهوه‌ای هم بود که به یمن قدوممان به محل زندگی‌اش، روی هر سنگی که پا گذاشته بود قضای حاجت فرموده بود. همین ”فرموده بود“ را اگر به دکتر دابلیوایچ کوئسچن بگویم بهش برمی‌خورد. مرض دارد. تصور می‌کنم انگشت دوم پایش از شست کمی بلندتر و کوفته است و پوست روی مفصل‌ها کمی تیره شده. اشکال باید از کفشش باشد. قبلا کفش‌هایی شبیه کفش کوه‌نوردی می‌پوشید و سر کلاس می‌آمد که آدم هوس می‌کرد بگوید: ”بشوی اوراق اگر هم‌درس‌ مایی بریم این کوه سید ممد رو فتح کنیم بینیم باو!“ اما حالا نمی‌شود از این چیزها بهش گفت. چون اعصاب آدم را خرد و موضوع تزی که یک‌سال رویش کار کرده‌ای را عوض می‌کند. همه‌ش هم تقصیر خودم بود!

ناراحت نیستم. اما سرد است و دلم یک بغلِ اساسی می‌خواهد.

 

As Far As My Feet Will Carry Me-2001

 

 

 

امکاناتی چون ”دَرَک“

روز تولدم غمگین می‌شوم. و همه‌ی پیام‌های تبریک حالم را بدتر می‌کند. حتما چون مجبورم در پاسخ چیزی که آزارم می‌دهد ادای خوش‌حالی و تشکر درآورم. اما مسخرگی به همین‌جا ختم نمی‌شود. چند سال است در کنار تمام تبریک‌هایی که اندوهگینم می‌کنند، دوست دارم پیام یک نفر، فقط یک نفر  را دریافت کنم. آن یک نفر در هر سال فرد متفاوتی بوده. یک‌سال از بستگان نزدیکم، یک بار از بستگان دورم، یک بار دوستم،... .

تا آخر اردیبهشت امیدوارانه هنوز منتظرم، و زیباست که همیشه از همان فرد، دقیقا در همان سال، هیچ پیامی دریافت نمی‌کنم.

اما امسال اصلا منتظر آن پیام نیستم. چون این‌بار مطمئنم نمی‌رسد؛ وقتی کسی جوری از زندگی‌اش حذفت می‌کند که انگار هرگز نبوده‌ای، پس اصلا وجود نداری که بخواهی تولدی داشته باشی. پس با خودم فکر کردم به درک! به درک که هرچند همه‌ی آدم‌ها می‌توانند نیش‌دار و شاخ‌دار و پنجول‌کِش باشند، اما در چنته‌شان چیزی جز کشکول‌های سوراخ پیدا نمی‌شود و تبرزین فقط بر دوش کسی‌ست که دوستش داریم. به درک که بالاخره تبر را به  دست کسی داده‌ام. به درک که نا آگاهی، نوع اصیلی از خوشبختی است و من بیشتر از آنچه باید می‌دانستم، فهمیده‌ام! به درک که در مهم‌ترین بازی زندگی‌ام از اول، از قبل از اینکه وارد زمین شوم، ۱-۰ عقب بوده‌‌ام و نمی‌دانستم. به درک که ارزشمندترین تکه‌ی وجودم را نگه داشتم، برای روز مبادا گذاشتم و آن روزِ مبادا بهم خیانت کرده است.  مثل دایانا هم شاهدخت وِلز نیستم که دور شوم و بروم این سو و آن لنِگ دنیا و با تاج‌محل عکس تکی بگیرم، یا با مادرترازا  دوست شوم  و دست بیمارهای HIV را بفشارم. و اصلا گیرم که دایانا بودم؛ بالاخره پاپارتزی‌ مریض یادآوریِ شده‌‌ها و نشده‌های ذهنم در پیچ تونل یکی از حسرت‌ها گیرم می‌انداخت!

تصمیم گرفتم اصلا از پیام‌های تبریک دیگران واقعا خوش‌حال شوم و حتی در برابر اصرارهای مادرم به بیرون رفتن مقاومت نکنم و از لای کسالت این مقاله‌های رقت‌انگیز که می‌دانم به درد هیچ‌کجای بشر نمی‌خورند، خودم را بیرون بکشم و به روح کیمیاگران احمقِ تمام اعصار، نفرتی بفرستم که تاریخشان را در راه رسیدن به طلا و‌َ بدتر از آن، حیات جاودانه، به هدر داده‌اند و خودم بروم اکسیر ازبین‌برنده‌ی دلتنگی را پیدا کنم! و اصلا به درک که یک شکست، انقدر میل به کِش آمدن دارد و گذر زمان را علیل کرده است. و به درک که به زمین خورده‌ام و نمی‌توانم بلند شوم؛ همان‌قدر که رنج می‌کشم، حق زندگی دارم.

 

۹۹/۲/۲۱

 

 

 

Terminate All Other Sessions

شاید در طول زندگیم گاهی خلافش به نظر رسیده اما، من همیشه متوسط بودم. و به دلیل وفور بی‌ربط‌ترین علایقی که از هیچ‌کدوم نمی‌تونم بگذرم، شاید همیشه همین‌قدر متوسط بمونم. جایگاهی امن اما پر استرس!

وسعت، باعث شده در هیچ چیز عمیقا رسوخ نکرده باشم و بنابراین، هیچ‌وقت نمی‌تونم مدعی هیچ شناختی بشم و هیچ‌چیز نیست که باهاش شناخته بشم.

گذشتن از هر علاقه، چیزی جز حسرتِ زمانِ از دست‌ رفته برام نذاشته، اما جبران اون زمان هم چیزی بهم اضافه نکرده؛ باعث نشده فکر کنم دیگه چیزی به خودم بدهکار نیستم.

حق با دوستم بود: ”بازسازی زمانِ رفته، کیفیت قبل رو‌ نداره. مثل جریان رودخونه است.“ عبور می‌کنه و فقط یک بار می‌تونی پاتو بذاری توش‌.

اما مسئله‌ی اصلی این نیست.

یکی از درخشان‌ترین قسمت‌های ”جزء و کل“ جاییه که هایزنبرگ در اجتماع جوانان آلمانی در روزهای بعد از جنگ و تصرف مونیخ شرکت کرده و به مفهوم ”نظم“ فکر می‌کنه؛ ”[مشخصاً] نظم‌های جزئی راه به جایی نمی‌برند. چرا که تکه‌هایی بیش نیستن که از نظم کانونی جدا شدن و رو به سوی یک کانون وحدت‌بخش ندارن.”

اینجاست که هایزنبرگ موسیقی رو به‌ عنوان یک هدایت‌کننده به نظم کانونی، در کنار فلسفه و دین قرار می‌ده، اما با اطمینان، برای ادامه‌ی زندگیش فیزیک رو انتخاب می‌کنه. معتقده که دوراهی‌ای پیش روی ما نیست و باید دید انسان در چه زمینه‌ای می‌تونه سهم بیشتری داشته باشه.

پس مسئله‌ی اصلی، پیدا کردن چیزیه که توش سهم بیشتری می‌تونی داشته باشی و ترسِ اینکه هنوز پیداش نکرده باشی و هیچ‌وقت هم پیداش نکنی. ظاهرت همیشه همینطور دمدمی می‌مونه و درون منسجم اما کنترل نشده‌ت رو رنج می‌ده.

یه حسی شبیه  اون یکشنبه‌ای که استاد به سرش زده بود و به دانشجوی دکتری در آستانه‌ی دفاع گفت: هیچ کدوم از کارهایی که تا حالا کردی به درد نمی‌خورن!

و برای اولین‌بار، حلقه‌ زدنِ شکست و فروریختگی رو تو چشم‌های یکی از قوی‌ترین افرادی که می‌شناختم دیدم.



+مناسب‌تر این بود که اینجا یه موسیقی کلاسیک یواش بذارم، اما خاصیت این تِرک اینه که وقتی به آهنگ و ریتمش گوش می‌دم، رسالتش انجام می‌شه و  وقتی به حرفاش  توجه می‌کنم حس پوچی و رکود بهم دست می‌ده. شاید چون بی‌معنی‌ترین واژه‌ها ”آرزو“ و ”رویا“ هستن و وارد کردنشون به هر زبانی، خیانت بوده؛ تنها چیزی که "زندگی در واقعیت" نیاز داشته، هدف و برنامه (پلن)  بوده و «الباقی اضافات است».