Screenshot :: Medium Shot

۱۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «Screenshot» ثبت شده است

نداشتن مهارت پرزنت کردن که پیمان می‌گفت

  • /ضمیر

فکر کنم واسه این جدی‌م نگرفتن که ذیل عبارت ”افتخارات“ نوشتم:

۸ سالگی تو مسابقه‌ی صدف‌یابی کیش اول شدم.

ذات سرخوش

  • /ضمیر

وقتی با صورت خونین درحال درد کشیدنی و پرستار می‌پرسه ”بینی‌تو عمل کردی؟“ بازم خوش‌حال می‌شی.

...Day 18: thirty facts about

  • /ضمیر

۱) از عنفوان کودکی مبتلا به Synesthesia یا حس‌آمیزی هستم: اعداد و واژه‌ها رو رنگی یا شکل‌دار می‌شنوم.

مثلا ۹ آلبالویه، مَهدی سبز فسفریه، درحالیکه که مِهدی آبی نفتیه، یا مثلا زندایی یه همچین شکلی داره. بعضی رنگ‌ها و شکل‌ها رو هم اصلا نمی‌تونم توصیف کنم.


۲) در طول یک سال و نیم گذشته یک دوره افسردگی حاد رو گذروندم و تحت درمان بودم.


۳) همیشه در ارتباطم با نوع بشر، ضعیف و آسیب‌پذیر بوده‌ام. به طوری که هر آدمِ دوثانیه‌ای و اصطکاک جزئی، پتانسیل خراش دادنم رو داره.‌ به همین خاطر از شاخ و برگ پیدا کردن روابط گریزانم، ”چنان که رود از کوه“.


۴) نیما نگارستان می‌گفت تو یه فیلمی دیده که یکی از یه پیرزنی پرسیده منتظر چی هستی؟ جواب داده: ”منتظر هیچی نیستم!“ می‌گفت انقدر از این جوابش خوشم اومده که از اون‌موقع دیگه منتظر هیچی نیستم.

این تقریبا یک‌ مدت خوبیه که تبدیل به یکی از چندتا قانون زندگی من شده و خیلی حال می‌ده.


۵) از ۲۵ سالِ زندگیم، تقریبا از ۱۶ سالش پشیمونم. ولی به هیچ‌وجه حسرت گذشته رو نمی‌خورم.‌ و این نقطه‌ایه که با هزینه‌ی گزاف تونستم بهش برسم.


۶) سروران، مهارت حساب کردن هیـــــچ ربطی به ریاضی و فیزیک نداره، پس با توجه به پیشینه‌ی تحصیلیم، تعجب نکنید از اینکه من هنوزم یه سری جمع و تفریقا رو با انگشتام انجام می‌دم.

(اینو باید بنویسم رو پلاکارد بگیرم دستم.)


۷) ژانر‌های مورد علاقه‌‌م در موسیقی ایرانی به ترتیب فولکلور، سنتی، تلفیقی و آرت راک هست. و در موسیقی ملل:

Neo folk, indie folk, pop , soul music, art rock و R & B.


۸) تقریبا می‌شه گفت که زیاد فیلم می‌بینم؛ ولی از فیلم دیدن متنفرم.


۹) می‌دونم خیلی نظر ناپخته‌ایه ولی بعضی از کتاب‌ها رو که می‌خوام شروع کنم، با خودم فکر می‌کنم: این همون کتابیه که قراره زندگی منو متحول کنه. اما واقعا هیچ کتابی تا حالا این کارو نکرده.


۱۰) اصولا سریال‌بین نیستم. چون اصلا جنبه‌ش رو ندارم و اگر بگیره‌ منو حتی ۱۰ فصل هم باشه، باید همه‌شو تا آخر، یک‌جا، ببینم و از خواب و خوراک و زندگی بیفتم. ولی بین همون‌هایی که دیدم:

روزی روزگاری، ابوعلی‌سینا، وضعیت سفید و [ناگهان] فرندز. (می‌دونستید چندتا تز دانشگاهی و مقاله‌ی علمی برمبنای این سریال نوشته شده؟ مثلا عنوان یکیش اینه:

I'll be there for you: six friends in clique)


۱۱) از آرزوهام اینه که بتونم عربی و فرانسوی و بریتیش رو قشنگ تمیز حرف بزنم، و آذری و کردی و همه‌ی لهجه‌ها و گویش‌های ایران رو حداقل بتونم کامل بفهمم.

وانگهی، پذیرای آموزش‌های رایگانتون از سراسر کشور هستم.


۱۲) روحم اگر در طبیعت نباشه، اونجاست که کوچه‌باغ‌ها و پس کوچه‌های طاق‌دار و برج و باروهای خشتی و پنجره‌های قدیمی هستن. آه عزیزانم، من مال این زمان نیستم. تهشم اگر شانس بیارم، با کاشی‌کاری‌های اسلیمی زیرگنبدها محشور می‌شم.


۱۳) جهت‌یابیم ضعیفه. خیلی.

یه بار با دوستم می‌خواستیم بریم تو همه گذرهای بازار  رو ببینیم، از هر گذر بیرون میومدیم که ادامه‌ی راه رو بریم، من برعکس می‌رفتم (یعنی برمی‌گشتم همون سمتی که ازش اومده بودیم). آخرش دوستم گفت: ببین، هر فکری کردی، برعکسش رو برو. و واقعا جواب داد.

 هربارم می‌رفتم نقش جهان می‌خواستم برگردم، باید قبلش نگاه می‌کردم ببینم عالی‌قاپو کدوم طرفه، که بدونم تو کدوم ضلعم که بفهمم باید از کجا دربیام.


۱۴) در مورد آدم‌ها، متخصص در امر گرفتن عکس‌های بی‌خبر خاطره‌انگیز. و علیل در گرفتن عکس‌های باخبر حیثیتی. یعنی سوژه به دوربین نگاه کنه من می‌خورم زمین.

یه جمع ادبی بود، بعد از هر نشست که ماهانه برگزار می‌شد، عکس دسته جمعی می‌گرفتن می‌ذاشتن تو کانالشون. اون عکسی که من گرفتم رو هیچ‌وقت نذاشتن. ((:


خسته شدم.

?Day 15: if you could run away, where would you go

  • /ضمیر

کجا بریم که همینجور نباشه؟ شبانه‌روز ۲۴ ساعته. از مار می‌ترسیم. بال نداریم. دید در شبمون خوب نیست. گوشامون پلک ندارن. نخوریم می‌میریم. دمای زیر ۲۵ به پایین اذیتمون می‌کنه. اشکمون زخم رو‌ درمان نمی‌کنه. تنهایی دوام نمیاریم (مثل گرگ و‌ عقاب). زمان رو‌ نمی‌تونیم برگردونیم. نیاز به خواب داریم. طی الارض نمی‌کنیم. کثیف می‌شیم. زبون حیوونا رو نمی‌فهمیم. ضد حریق نیستیم. بدون هوا خفه می‌شیم. کار نکنیم پول نداریم. زورمون به خرس نمی‌رسه. هفت تا جون نداریم. نامرئی نمی‌شیم... . نه، واقعا! تازه اصلا قضیه رو فلسفی- عرفانی نکردم.

درنتیجه من سوال رو تغییر می‌دم:

?If you could be something else, what would you be

شیر کوهی.

*Things Make You Happy

  • /ضمیر

وقتی می‌بینم کسی به چیزی که می‌خواسته رسیده. از خوش‌حالی مامی و بابی. از مفید واقع شدن. اگر به استقلال کامل برسم هم خیلی خوش‌حال می‌شم؛ واقعا خوش‌حال می‌شم. وقتی از برنامه‌‌م جلو می‌زنم. وقتی چیزهای جدید یاد می‌گیرم، یا ناگهان یه چیزی می‌فهمم و انگار دریچه‌ی نویی به سمتم باز می‌شه. وقتی یک کتاب رو تموم می‌کنم و می‌رم سراغ بعدی. وقتی می‌رسم سر کوه و با انگشتم به نوک‌ترین نقطه‌ش ضربه می‌زنم. وقتی از نزدیک یه منظره‌ی قشنگ می‌بینم. وقتی خرید می‌کنم -حالا هرچی می‌خواد باشه. وقتی از غذایی، کیکی، چیزی که درست کردم بقیه خوششون میاد. وقتی یه خواب باحال می‌بینم. وقتی خونه خالی می‌شه و می‌تونم قابلیت‌های کِل، سوت، آواز و بشکن دو دستیم رو ارزیابی کنم (نه اینکه وقتی کسی خونه هست این کارها رو‌ نکنم، ولی خب دیگه مجبورم مراعات اعصاب دیگران رو بکنم). وقتایی که با خواهرم می‌خندیم. وقتی از طرف مهدیه برام ایمیل میاد. وقتی از اتاق سارینا -همسایه‌مون- سر و صدای زندگی میاد. وقتی دایی‌ها و خاله‌هام رو اذیت می‌کنم و لذت می‌برم. وقتی بچه‌ها رو بغل می‌کنم. وقتی یه عکس قشنگ می‌گیرم. وقتی صدای قمری میاد. وقتی یه موسیقی قشنگ کشف می‌کنم. وقتی بقیه رو‌ می‌خندونم. وقتی مامان و مادرجونم رو قلقلک می‌دم (چون ادعا می‌کنن قلقلکی نیستن، ولی بعدش می‌جهند!). وقتی دختردایی‌م با لبای کوچولوش صدام می‌کنه. وقتی کرونا بره... .


+ از خوندنشونم حس خوبی بهم دست می‌ده.


* این از همون لیست چالش نوشتن ۳۰ روزه است. هرموردش که خوشم بیاد رو احتمالا می‌نویسم.

سوسپانسیونیست!

  • /ضمیر

چیزی که خصوصی نباشه لزوما عمومی نیست.

و هرچیز که خصوصی باشه لزوما تابو نیست که زحمت شکستنش گردن شما باشه دوست عزیز.



بی‌ربط: راستی چون نمی‌دونم چرا جدیدا مسخره‌شو درآوردیم و میلمون به کامنت خصوصی بالاتر از حد نیاز شده، زین پس کامنت‌ها فقط به صورت خصوصی باز هستن که راحت باشیم.

با احتمال برابر

یه روز که حالمون یکم گرفته بود زدیم به  بستنی‌های جلفا. (حالا نه اینکه مالی باشه‌ها.... نه چرا؛ خیلی مالی بود. فقط چون اونجا سر گردنه است آدم یه‌خورده زورش میاد. ) بعد از غروب بود.  درحالیکه تو پاچه‌ی هرسه تامون یه شاخه رز هلندی هم به مبلغ گزاف کرده بودن، جلوی وانک وایسادیم و دعا کردیم. شایدم پیش‌بینی کردیم. یادم نیست. فقط می‌دونم همونی شد که من گفتم. شایدم بلند نگفتم اصلا، ولی همون شد. خلاصه حاجتی چیزی دارید، پول بستنی‌مو بریزید به حسابم تا بعد کرونا برم جلوی وانک واستون طلبش کنم.