فیزیکیسم :: Medium Shot

۹ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «فیزیکیسم» ثبت شده است

Dear Spontaneous

چون که خراب و آش و لاش و تون به تون و اشکی، با التماس و غلط کردم، اومدم که خودت یه جوری قضیه رو رفع و رجوع کنی. دیدی که من هیچ بلد نیستم و بی وقفه سوتی می‌دم. امید یادگرفتنم هم نیست. بذار اینو یاد نگرفته از دنیا برم ولی مسئله خودش همین‌طوری خود به خود درست بشه. که البته ”خود به خود“ نام دیگر توست. می‌دونی که. چون مثل این‌که دقیقا همون‌جایی هستی که فوتون خودش همین‌طوری بیخودی می‌ریخت بیرون. یا اونجا که کریِن نوشته بود ”الکترون تصمیم می‌گیرد...“. یا اون جا که -هایزنبرگ- وسط راه‌رو حیرون موند.‌ چند روز پیش از پشت در قد بلندی کردم دیدم هنوز همون‌جا حیرونه. خب منم می‌دونم حتما یه جایی یه توضیحی هست... .
به هرحال. خواب بیدار بودم که دیدم باید چیزایی که بدست میارم رو‌ بنویسم یک طرف؛ چیزایی هم که از دست می‌دم یک طرف. از غالب شدن هر کدوم از دو طرف هم مثل دویدن مارمولک می‌ترسم. فقط امیدوارم تهش این‌طور نشه که بپرسم بچسبم یا ول کنم؟ بگه: به خدا توکل کن! من اگر همچین کارای مهمی رو بلد بودم که الان به جای درجا زدن بین صفر و ۰/۱، داشتم چون بزغی و صعوه‌ای بر روی آب می‌رفتم و چو مگسی و زغنی در هوا می‌پریدم. تو رو خدا گردن بذار یه کاری کن تهش دوباره من نمونم و اون یه کروموزوم اضافه‌م... .
جای خوش‌مزه‌ و کم نمکش هم اینه که یه جنگ صدساله‌ی دیگه تموم شده. یعنی تو این فقره عقل و دلم مثل ظرفای مغز تو کله پزی انقدر از رو هم رد شدن و مثل سوپ سرماخوردگی میکس شدن که واقعا الان قابل تشخیص نیست کدوم به کدومه و کی داره اینو افاضه می‌فرماید که؛ دیدی ته اونی که از لج سیستم دفاعی زندگی رو ارز رایجت حک کرده بودی که توش تراست داری هیچی نبود؟ دیدی چشمتو رو ابرای باران‌زا بستی، تو برهوتِ ناگهان باز کردی؟ دیدی وسط چله‌ی تابستون، به پاییز نرسیده، تار موهات زرد شد سفید شد ریخت رو زمین گفت خِش؟ اصن یادت هست چی شد چرا شد؟
بعدم حالا اصلا هرچی. شما که هیچ برگی به زمین نمیفته مگر اینکه خبرشو داری؛ هیچ دهنی صاف نمی‌شه مگر در جریانی؛ هیچ‌سری به سنگ نمی‌خوره، مگر خودت کوبیده باشی؛ هیچ‌کس هیچی رو نمی‌فهمه مگر روح‌اینا رو شخصاً نفرستاده باشی سروقتش، خب... ”ما هم آدمیم؛ دوست داریم بفهمیم.“
راستی خوبیش اینه وقتی می‌گم روح، لازم نیست ابهام زدایی کنم که منظورم، بتشیبا و سِر نیکلاسِ بی سر نیست. کلا از مهم‌ترین خوبیات اینه که آدم گره نمی‌خوره سر رسوندن منظورش بهت. مثلا اینطوری: انت الذی لازم نیست هیچیو بهت توضیح بدی. انا الذی چل بار همه چیو به چشم نشون دادی تهش دوباره همون غلط تاریخی رو به اشکال مدرن و پست مدرن تکرار می‌کنم... ‌.
ولی فکر کن حتی تو هم نبودی که آدم هیچی نگه و خودت تا تهش بری. چی می‌شد؟ کنه کلمه عقیم می‌شد حس می‌کنم!



+ با تصرف و تلخیص
   که یادم بمونه هم خودش رفع و رجوعش کرد. هم یادم داد.

رمیدگی

ظهر وسط مرداد بود. نوتیف‌های گاه و بی گاه تلگرام می‌اومد و خودمو‌ زده بودم به نبودن‌. نوتیف می‌اومد و من به وبلاگ خوندن، به نوشتن، به گشتن ادامه می‌دادم.  تهش این بود مامانش زنگ بزنه بگه چطوره؟ مامان منم بگه امروز بهتره.
از اینکه واسه بار سوم تو این دو هفته بگم می‌خوام تنها باشم می‌ترسیدم. می‌خوام غرق چیزایی باشم که خیلی وقته از دست دادم و دیگه نمی‌تونم به دست بیارم. می‌خوام تو حس‌های نوجوونیم باشم.  می‌خوام تنهایی تجربه‌شون کنم.
دائما یه چیزی تو ذهنم بود که یه جای این قضیه ایراد داره. یه جای اینکه من دوست ندارم یکی همه‌ش بهم چسبیده باشه. یه جای اینکه از ذات حرف زدن لذت نمی‌برم. یه جای این حس که انگار دارم درک نمی‌شم. انگار همه چیز فقط یه تصویر مجازیه.
مهدیس چقدر دوست دارم باهات حرف بزنم! چقدر دوست داشتم الان پیشم بودی. ببخشید ولی دوست داشتم فقط خودت تنها پیشم بودی. من و تو. تو تاریکیِ اون اتاق سرده‌. که یه پنجره‌ی بزرگ رو به حیاطِ پر درخت داشت. یادته داشتی درمورد تحقیقات فرنگیا در باب مسائل ماورا طبیعه می‌گفتی که یه دفعه یه صدای خیلی عجیب از بیرون اومد؟ ((:
فرداش فهمیدیم صدای یه سگ بوده که البته بازم معلوم نبود چرا اون ادا رو از خودش درآورده بود. فکر کنم تنها موضوعی که تو درموردش باهام حرف می‌زدی و واسه من جذابیت نداشت همین چیزای متافیزیکی بود. چاکرا و جن و بیگانگان و عره و نره و...! من اصلا تو این باغا نبودم هیچ‌وقت (فقط سعی می‌کردم قشنگ گوش بدم که ذوق تو خش نیفته). الانا هم وقتی کسی مثلا درمورد حیات فرازمینی ازم می‌پرسه، می‌گم 
damn it if there is, damn it if there isn't. با این حال تو خیلی دوست داشتی. ولی بین ماها هانیه انرژی‌هاش قوی‌تر بود. الان که دارم فکر می‌کنم هی می‌خوام بگم من چی دوست داشتم ولی یادم نمیاد! آها! نجوم. من آسمونو خیلی دوست داشتم. تاریخ هم دوست داشتم. چیزی که من و تو رو خیلی به هم پیوند داد آسمون و هری پاتر بود. فکر کنم. ولی نه. باید خیلی بیشتر از اینا باشه. ما دوست داشتیم همه چیزو بفهمیم. ما آرزو داشتیم دانشمند بشیم و همه‌ی دنیا رو ببینیم. ما جفتمون رو سامانِ ”خیلی دور خیلی نزدیک“ کراش داشتیم. چون ورژن به مطلوب رسیده‌ی ما بود. چون اون‌طوری بود که ما دوست داشتیم باشیم. و کارایی که ما دوست داشتیمو انجام می‌داد. مهمم نبود که داره می‌میره. ما دوست داشتیم‌ سامان باشیم.‌
این‌طوری شد که من سر از فیزیک درآوردم.  بعد سر از کویر، بعدم دو راهی بین پاسپورت مفت سوئیسی و مته‌ی وجدان. (آخرم همین چربید؛ که من این همه شرقیت نکشیدم که تهش به گِل‌ترین مانیفست غربی فرو برم.)
الانم که اینجام. همون نقطه‌ی صفر تکراری و‌ دوّار. همون تقلای برای بقا.

By Michael Ford

ولی کاش یکم دوباره دهه هشتاد می‌شد. کاش دوباره موهای بلند و لخت دانشجوها با عینک‌های نازکشون مد می‌شد. کاش دوباره فکر می‌کردن مؤذن جامعه‌ن. تصویر روشن فکری تو کافه نشستن بود. حنای گفت‌وگوی تمدن‌ها رنگی داشت. کاش زاینده رود دوباره  آبی می‌شد. کاش بازم یکم دوران طلایی وبلاگ‌نویسی می‌شد.

cafe terrace at night

 

+ می‌گم کامنت‌ها رو باز کنم؟

پارودی


یک چیزی در کوانتوم مکانیک وجود دارد که عنوان خاله‌زنکی‌ (یا عمومردکی)اش می‌شود ”اتم‌ها تا وقتی نگاهشان می‌کنید تغییر نمی‌کنند.“ و عنوان دهن پرکنَش می‌شود ”فروپاشی تابع موج توسط ناظر“. که به نظر منِ کمتر از کمترین، بعضی حضراتِ نه چندان علمی و به هیچ عنوان scientist پیاز داغش را زیاد کرده‌اند و اینطور تفسیرش می‌کنند که یعنی ”ما با نگاه کردنمان پدیده‌ها را تغییر می‌دهیم.“ یعنی مثلا یک سنگ قبل از اینکه شما نگاهش کنید یک جور است و وقتی نگاهش می‌کنید یک جور دیگر- بگذارید من تصحیح کنم که یک حال دیگر- می‌شود. اینجا منِ کِرمو چون از عنفوان دانشجویی به پیوند بین فیزیک و فلسفه علاقه داشتم می‌توانم شاهد بیاورم و آتش شبهه را زیادتر هم کنم که همچون چیزی را در حکمت اسلامی ”فاعل بالعنایه“ می‌نامند؛ اینطور که مثلا فاعلیت خداوند چنین است و فقط نظر می‌کند (لطف می‌کند) بر نیستی (به معنای عام)، و مخلوقی هست می‌شود.
درمورد بخش دوم که من غبار راه فلاسفه هم نیستم؛ اما بخش اول که صورت فیزیکی مسئله بود، می‌گویم که تا اطلاع ثانوی چرند است. و منظور حضرت شرودینگر و دیگران، از فروپاشی تابع موج توسط ناظر چیز دیگری‌ست که اولا از محاسبات به دست می‌آید و‌ دوما منحصر می‌شود به پدیده‌های کوانتومی مانند نور؛ فلذا چیزی با آن تفسیر به خصوص، در فیزیک کوانتوم به اثبات نرسیده. اینجا تقریبا از هر اشاره و اصطلاح که تاکنون گذشت خود به خود مبحثی باز می‌شود که منِ ناشی جهت جلوگیری از اطاله‌ی متن می‌بندمشان.

چه اینکه می‌توانستم به جای تمام این‌ها فقط بگویم:
انتظار چیزی را می‌کشیدم که می‌دانستم تا وقتی منتظرش باشم اتفاق نمی‌افتد.



تصویر نوشت: 1961-The Innocents

سیکمای کل

هرچند افرادی انکار کردند، اما خود نیوتن گفته که تدوین حساب دیفرانسیل و انتگرال، به‌دست آوردن رابطه‌ی جاذبه‌ی عمومی (همون سقوط سیب و فلان) و اساس آزمایشاتش در باب نور و‌ رنگ رو در خانه‌نشینی اجباری سال‌ شیوع طاعون در انگلستان و تعطیلی دانشگاه کمبریج به مدت ۱۷ ماه به انجام رسونده. سال معجزه‌ها! البته عجیب نیست؛ فیزیکدانان نظری و مطالعه کنندگان علوم انسانی به‌خصوص در اعصار گذشته تهِ اکت بدنیشون خیره شدن به افق‌های دور بوده! شرودینگر هم معادله‌ی معروفش در مکانیک کوانتوم رو طی تعطیلاتی که با نامزدش رفته بود به‌دست آورد، نیروی محرکه‌ش هم لج و لجبازی با هایزنبرگ بود.

البته هدف من از این مطلب، عرض ادب به دانشمندان مورد علاقه‌م نیست!

همیشه می‌گفتم من نیاز ندارم کسی بهم انگیزه بده. همیشه اشتباه می‌گفتم. نیاز من به انگیزه دهنده، ”نیاز من به تمام ذرات زندگی“ بود. به نظر می‌رسه آدم هیچ‌وقت موفق به شناخت کامل خودش نمی‌شه. این تلنگرهای به‌جا هستن که ما رو از کنج‌های شخصیتمون آگاه می‌کنن. مثل فهم ناگهانی اینکه ما آدم‌های پنج ماه پیش نیستیم. چون به عقب برگشتم. به تغییراتم نگاه کردم؛ به فراز و فرودهای ناگزیرم؛ به یک قدمی که تا مرگ فاصله داشتم؛ به شبی که دوستم گفت: «صبح که بیدار شدی، فکر نمی‌کردی با همچین ماجرایی بخوابی، نه؟» معتقد بودم از یه جایی به بعد این‌طور شب‌ها تو زندگی عادی می‌شن. معتقد بود همه شانسشو ندارن. تلاش می‌کرد بیرون از تاریکی قعری که تجربه می‌کردم رو باور کنم. وجود داشتنش رو بپذیرم. باور کردم. به تیزی هر منطقی چنگ زدم تا بیرونش رو ببینم.‌ دیدم. فقط باید راهش رو پیدا کرد. عجیب نیست که هرچقدر بیشتر از نوجوانی فاصله گرفتم، فکر کردم کار کمتری ازم برمیاد؛ هرچقدر پیچیده‌تر فکر کنیم، جهان سعی می‌کنه از اون پیچیده‌تر باشه. پس برای مسئله‌های بزرگ بهتره دنبال راه‌های ساده بگردیم؛ یا ”در برخورد با مسئله‌ای که بیش از حد بزرگ یا پیچیده است، ابتدا آن را به مسائلی کوچکتر تقسیم و سپس جواب را از حل جداگانه‌ی آن‌ها به‌دست آورید.“ همونطور که نیوتن روابط ”حرکت“ رو با تقسیم کردنش به چندین حالت ”ایستا“ به دست آورد و ریاضیات رو متحول کرد.

خودش نمی‌گفت معجزه، اما به الهام اعتقاد داشت!

Cold war-2018


Terminate All Other Sessions

شاید در طول زندگیم گاهی خلافش به نظر رسیده اما، من همیشه متوسط بودم. و به دلیل وفور بی‌ربط‌ترین علایقی که از هیچ‌کدوم نمی‌تونم بگذرم، شاید همیشه همین‌قدر متوسط بمونم. جایگاهی امن اما پر استرس!

وسعت، باعث شده در هیچ چیز عمیقا رسوخ نکرده باشم و بنابراین، هیچ‌وقت نمی‌تونم مدعی هیچ شناختی بشم و هیچ‌چیز نیست که باهاش شناخته بشم.

گذشتن از هر علاقه، چیزی جز حسرتِ زمانِ از دست‌ رفته برام نذاشته، اما جبران اون زمان هم چیزی بهم اضافه نکرده؛ باعث نشده فکر کنم دیگه چیزی به خودم بدهکار نیستم.

حق با دوستم بود: ”بازسازی زمانِ رفته، کیفیت قبل رو‌ نداره. مثل جریان رودخونه است.“ عبور می‌کنه و فقط یک بار می‌تونی پاتو بذاری توش‌.

اما مسئله‌ی اصلی این نیست.

یکی از درخشان‌ترین قسمت‌های ”جزء و کل“ جاییه که هایزنبرگ در اجتماع جوانان آلمانی در روزهای بعد از جنگ و تصرف مونیخ شرکت کرده و به مفهوم ”نظم“ فکر می‌کنه؛ ”[مشخصاً] نظم‌های جزئی راه به جایی نمی‌برند. چرا که تکه‌هایی بیش نیستن که از نظم کانونی جدا شدن و رو به سوی یک کانون وحدت‌بخش ندارن.”

اینجاست که هایزنبرگ موسیقی رو به‌ عنوان یک هدایت‌کننده به نظم کانونی، در کنار فلسفه و دین قرار می‌ده، اما با اطمینان، برای ادامه‌ی زندگیش فیزیک رو انتخاب می‌کنه. معتقده که دوراهی‌ای پیش روی ما نیست و باید دید انسان در چه زمینه‌ای می‌تونه سهم بیشتری داشته باشه.

پس مسئله‌ی اصلی، پیدا کردن چیزیه که توش سهم بیشتری می‌تونی داشته باشی و ترسِ اینکه هنوز پیداش نکرده باشی و هیچ‌وقت هم پیداش نکنی. ظاهرت همیشه همینطور دمدمی می‌مونه و درون منسجم اما کنترل نشده‌ت رو رنج می‌ده.

یه حسی شبیه  اون یکشنبه‌ای که استاد به سرش زده بود و به دانشجوی دکتری در آستانه‌ی دفاع گفت: هیچ کدوم از کارهایی که تا حالا کردی به درد نمی‌خورن!

و برای اولین‌بار، حلقه‌ زدنِ شکست و فروریختگی رو تو چشم‌های یکی از قوی‌ترین افرادی که می‌شناختم دیدم.



+مناسب‌تر این بود که اینجا یه موسیقی کلاسیک یواش بذارم، اما خاصیت این تِرک اینه که وقتی به آهنگ و ریتمش گوش می‌دم، رسالتش انجام می‌شه و  وقتی به حرفاش  توجه می‌کنم حس پوچی و رکود بهم دست می‌ده. شاید چون بی‌معنی‌ترین واژه‌ها ”آرزو“ و ”رویا“ هستن و وارد کردنشون به هر زبانی، خیانت بوده؛ تنها چیزی که "زندگی در واقعیت" نیاز داشته، هدف و برنامه (پلن)  بوده و «الباقی اضافات است».

به جز کودک درون

اخیرا بیش از حد دلم برای دهه ۷۰ و ۸۰ تنگ می‌شود. دلم کودکی‌هایم را می‌خواهد؛ چیزی که هیچ‌وقت نمی‌خواسته. همیشه از زمانی که در آن قرار داشته خشنود بوده و هیچ گذشته‌ای را طلب نمی‌کرده. اما اخیرا طبعش عوض شده، چیزهای عجیب می‌خواهد. حس آن برداشت اشتباه از حرف‌های اسپینوزا درمورد زمان را دارد: گذشته رفته، آینده نیامده و اکنونی نیست. گویا که زمان اصلا وجود ندارد!

افاضاتی شبیه همین بود. دقیق که یادم نیست. من اصولا همه چیز جز تلخ و شیرین کودکی‌هایم را فراموش می‌کنم.

روی «تلخِ» کودکی تأکید می‌کنم، که بگویم این تمایل تشدیدی به بازگشت، ناشی از محو شدن تیرگی‌ها و تلطیف خاطرات، در ذهنم نیست.



روابط فصل دوم فیزیک جدید کرین، مبین این است که منفی شدن زمان حتی از لحاظ تئوری [تا اطلاع ثانوی] غیر ممکن است. اما  وقتی میلی هست، قطعا پاسخی هم هست!

باید بگردم آن راه ‌حل احتمالا غیرفیزیکی را با بررسی دلایل تمایل به کودکی پیدا کنم. دورترین تصویرها و خاطراتِ در خطر نابودی و اولین منظره‌هایی که از زندگی می‌توانم به یاد آورم را در ذهنم بازیابی کنم.  شات‌هایی هم این بین هستند که نمی‌دانم واقعی‌اند یا خواب و خیال و تصور بوده‌اند اما همه را بیرون می‌کشم  و آرشیو می‌کنم؛ می‌خواهم به یک جایی بالاتر از محکومیت قالب و محیط نگاه کنم؛

از دارایی‌ام در مسیری که آمده‌ام ریخته و من نفهمیده‌ام. باید برگردم و آن تکه‌های قیمتی را به خودم برگردانم؛

یک چیزی در من [که هنوز نمی‌دانم چیست] باید به قبل از ۷ سالگی بازگردد.



تصویرنوشت: مستند Babies محصول 2010. شدیدا هم پیشنهاد می‌شود. اگر دیدیدش در جریان باشید که شخصیت مورد علاقه‌ی من اون سیاه‌پوسته است.  (:

!hero

دکتر کامران وفا، فارغ‌التحصیل دانشگاه MIT و پرینستون، استاد تمام دانشگاه هاروارد و از فیزیکدانان برجسته در نظریه‌ی ریسمان هستن. در طول فعالیت علمیشون جوایز و افتخارات زیادی کسب کردن؛ جایزه‌ی دیراک، جایزه‌ی پیشگامان علم، جایزه فیزیک بنیادی (۲۰۱۷) و... خیلی. مراوداتی هم با استیون هاوکینگ داشتن و خدا بیامرز از سفری که به ایران داشته براشون گفته بوده و اینکه دوست داره بازم ایران رو بببینه، که ALS روزگار امانش نداد دیگه متأسفانه‌.

تا اینجاش تو یوتیوب و ویکی‌پدیا هست.

چند سال پیش دکتر وفا اومده بوده اینجا و سخنرانی داشته‌، گویا خیلی هم سعی می‌کرده اعداد رو انگلیسی ننویسه (شرمم باد). 

استادمون می‌گفت جو صمیمانه بوده. ازش می‌پرسن: مهم‌ترین کاری که تو زندگیت کردی چیه؟ می‌گه:

”بچه‌دار شدم.“

به گمانم صادقانه جواب داده. نگاه کنی می‌بینی پیچیده است. خیلی پیچیده است. از وارد کردن قضیه‌ی ویتن-وفا به فیزیک نظری خیلی پیچیده‌تره! الکی نیست؛

 

 

از اون طرف، آدم دلش واسه فداکاری و شجاعت پدر و مادرش تنگ می‌شه. واسه وقتایی که رو وجودشون کولت کردن و فکر کردی خودت راه اومدی.

 

اشتباه بودنت رو به روشون نیار، نذار افسردگی بگیرن. مخصوصا وقتی زنگ می‌زنن می‌گن: طرح تو رو روی باغچه پیاده کردیم، اینجا داره برف میاد، ”ماست را با چاقو می‌بریم، پشم گوسفندان را گل و گیاه رنگین کرده است...“ ((:

یعنی که؛ برگرد... خیلی وقته نیستی‌.

 

 
 
 
 
تصویر نوشت: The 400 Blows-1959