اتفاق آدم‌ها :: Medium Shot

۶ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «اتفاق آدم‌ها» ثبت شده است

جاده در شب باریک می‌شود

  • /ضمیر
صبح خروس‌خوانِ وسط اردیبهشت، طعم انارِ گل‌پر زده توی دهانم پیچید. بیخود و بی‌جهت.

قبل‌ش داشتم با یک شک مسخره بر سر یک تصمیم مسخره‌تر در زندگی‌ام کلنجار می‌رفتم. قبل‌ترش داشتم فکر می‌کردم دوست اسبقم را بلاک کنم یا خودش می‌فهمد که نمی‌خواهم در ارتباط باشیم و‌ سرش را از حریمم بیرون بکشد. قبل‌ترش داشتم رُس نت شبانه‌ام را با چرخ زدن‌های بی‌هدف می‌کشیدم. بیخود و بی‌جهت. آدم وقتی خوابش نمی‌برد از همیشه احمق‌تر می‌شود. گیر می‌کند بین شبی که تمام نشده و روزی که شروع نخواهد شد.
گفتم خروس‌خوان.‌.. دلم منظره‌ی روستایی خواست؛ دشت، آفتاب، گاو، و بعد بالاتر؛ گوسفندها، ”حینَ تُریحونَ و حین تذهبون“، و لاله‌‌های واژ‌گون‌.‌ در بهار، کوه‌ها یک‌جوری سبز می‌شوند که آدم هم هوس می‌کند بچَرد. آه قلبم!
فکر کردم اگر الان بمیرم دلم برای چه چیزهایی تنگ می‌شود؟ دیدم انگار هیچ‌چیز. دلم برای چه چیز می‌سوزد؟ همه چیز. حتی برای بیشتر لبخند نزدن به رز‌های روی میز. آخر خیلی از پیرها وقتی می‌خواهند توصیه‌ای به جوان‌ها کنند می‌گویند: ”با همه مهربان باشید.“ پس شاید دوست اسبقم را بلاک نکنم؛ هرچند تکه‌ای از دوران تحصیلات آکادمیکم هست که نمی‌خواستم تا امروز کش پیدا کند. تحصیلاتی که با بلایایی مثل داعش و آغاز روحانی شروع شد و با پاندمیک پایان گرفت. حقیقتا آدم خنده‌اش می‌گیرد.
شبی خواب دیدم تنهام و نزدیک‌ترین و وفادارترین دوستانم حرفم را قبول نمی‌کنند. یک موجود مزلَّف هم آن وسط پیدا شده بود که به دست داشتن در مرگ ”آرش حسینی“ متهمم می‌کرد. سرچ کردم دیدم زنده، و مدیر بخش موسیقی گلوری اینترتیمنت است. توی خوابِ من نخبه‌ی علمی‌ای چیزی بود و فکر می‌کردم اگر واقعا در مرگ این بنده خدا هم دست داشته باشم دیگر هلاکتم حتمی‌ست؛ بعد دلم برای مزخرف‌ترین لحظه‌های توی دنیا هم تنگ می‌شود و جا برای حسرت لبخند نزدن به رزها و مسدود نکردن هم‌کلاسی اسبقم نمی‌ماند.



باری، کاش کسی را نکُشته باشم. کاش هیچ‌وقت در مرگ کسی سهمی پیدا نکنم. کاش من هم بویی از مهربانی ببرم.
مثل وقتی سرما خورده بودم و‌ دیدم هم‌اتاقیم که هنوز چندان قرابتی هم باهم نداشتیم برایم سوپ خوش‌مزه پخته. مثل فرناز که انصافاً وجود هم‌زمان فر بود و ناز، و تنها دختر هم‌سنم که حس می‌کردم چند سال ازم بزرگتر است و‌ نمی‌دانم از کجا می‌فهمید خوابم نمی‌برد و مسیج می‌داد: ”بیا اتاق ما.“ مثل مثلث اصلی دوستانم در سخت‌ترین روزهای زندگی‌ام. مثل همه‌ی کسانی که دوست دارم همیشه دوستم باشند.

تأخیر عمدی

  • /ضمیر

ماه کودکی‌ها و نوجوانی‌ام، وان اند اونلی دوستم، و رفیق عمیق وبلاگی‌ام؛ جناب میم میم (که شاید نخواهید نامی از وی‌تان برده شود)،

یک زمستان دیگر تمام شد. و نکته اینجاست که زندگی امروزم را مدیون شما سه‌تن هستم‌... فکانّما احیاءَ النّاسَ جمیعا!

شبیه این جمله، طبیعتا، در تَلمود یهودیان هم هست. همان که در فیلم "Schindler's list" توی حلقه‌ای طلایی حک کردند و به نشان تشکر هدیه دادند. اگر بخواهیم اندکی از مفهومش را بفهمیم یکی از راه‌های خوب، دیدن یکی از فیلم‌های محبوبم یعنی "Mr Nobody" است. یا دیدن یکی از فیلم‌های غیر محبوبم یعنی "the butterfly effect". چرا که من به ”رفتار جمعی-جهانیِ“ کوچکترین کنش‌های اخلاقی، ســخت معتقدم. برای درک این مورد هم می‌توانیم ”مکانیک آماری“ بخوانیم، و به نوعی تاریخ البته... و چیزهای دیگر.

باری، سالی ارغوانی بر من گذشت. تقریبا با یک کسوف سحرانگیز آغاز شد و با اصطکاک‌های شدید ادامه یافت‌‌. فرو ریختم و از نو ساخته شدم. شکسته شدم و شکستم. چند جزء دوست داشتنی زندگی‌ام را از دست دادم. چندی از ساختارهای ذهنی‌م دگرگون شدند. جهان‌بینی‌ام تغییر کرد و زندگی را جور دیگری دیدم. روزهایی گذشت که فکر می‌کردم دیگر نمی‌توانم روی پاهایم بایستم. روزهایی گذشت که فکر می‌کردم دیگر نمی‌گذرند. اما بهترینش شاید این باشد که از یک حضیض عمیق روحی خودم را بیرون کشیدم و به سوی بعضی رویاهای فراموش شده‌ خیز برداشتم.‌ و دیدم بله؛ گاهی چیزهایی که از بیرون جنون مطلق به نظر می‌رسند از درون، موجود کوچک تربیت پذیری بیش نیستند.

همین راه را می‌خواهم ادامه دهم. ویژگی برنامه‌ریز بودنم را نیک اغناء کرده‌ام و امیدوارم نمیرم و تا شست پای سال جاری را با همین تنظیمات طی کنم.

همچنین امیدوارم سالی که نکوست، از خردادش پیدا باشد؛ چرا که به ریاست منگوله‌گوش‌میرزا راضی‌ترم تا این کرْم‌مغزِ غیرقابل پخش. و دوست دارم بدانم این همه طویله‌ی هیپوگریف‌ها را به امید چه تخم طلایی جارو زد؟


+ اما برای امروز

بلوک، آجر، گچ، و دیگران

سارینا مدتی‌ست پیانو نمی‌زند. باید احمقی چیزی شده باشد. من اگر در اتاقم یک پیانو داشتم، و مهم‌تر اگر پیانو زدن بلد بودم، و خیلی مهم‌تر اگر اصلا به نواختنش علاقه‌مند بودم، حتی یک روز هم همسایه‌ی بغلی را که اتاقش دیوار به دیوار اتاقم هست، از صدای نواختنم راحت نمی‌گذاشتم.

اما حالا فقط وقتی چیزی را از پریز دیوار مشترکمان می‌کشد، به وجودش پی می‌برم. کاش مورس بلد بودم و کاش حرفی برای گفتن داشتم. نه فقط با سارینا... با هرکس. 

یکی از هزاران ویژگی مزخرف واتس‌اپ این است که اگر log out کنی، پیام‌ها از دست می‌روند. یکی از اندک ویژگی‌های مزخرف تلگرام این است که آن‌قدر امکانات دارد که بهترین راه ارتباطی من با استاد راهنما و هد و سینیور و سایر اعضای تیم است و نمی‌توانم خفه‌اش کنم.

هنوز شک دارم که رابینسن کروزو بعدها باز هوس جزیره را نکرده باشد.

به‌هرحال، تنها علامت حیاتی که این روز‌ها دوست دارم بشنوم، صدای قرائت همسایه‌ی بالایی، در شب‌های جمعه است.

سقفِ اتاق من، زمینِ اتاق همسرش بود!

گرگ و میش روز سوم

-سلام، ببخشید... خانمم تموم کرده، نمی‌دونم باید کجا زنگ بزنم...


صبحم که با زنگ در و صدای آقای طبقه‌ بالایی شروع شد، فهمیدم همیشه دارم به مرگ فکر می‌کنم. مگر زمانی که مرگی نزدیکم اتفاق بیفته؛

فقط اون لحظه است که واقعا دارم به زندگی فکر می‌کنم!


non solus*

غم، مستعد بزرگ کردن آدم‌هاست. بجز آن‌هایی که بعدش به خودت نگاه می‌کنی و می‌بینی پیچیده‌ای، تغییر کرده‌ای اما حقیر شده‌ای؛ فرمی که به خودت گرفته‌ای هیچ‌وقت جزو برنامه نبوده!

به تنه‌های محکم باید غبطه خورد که رویِش، کنار هر میله‌‌ی زنگ زده‌ای را مستلزم تعین‌پذیری و پیچیدن نمی‌دانند. چون مسئله این است که در وجود همه‌ی آدم‌ها، همه‌ی همه‌ی آدم‌ها، چیزی برای یادگرفتن هست. اما من ساقه‌های پیچکم، که از هر نوع هم‌زیستی‌ای، فقط زنگار خشنش را بر تنم می‌گذارم. حتی اگر دور یک میله‌ی بلند، میله‌ی خیلی بلند سحرآمیز پیچیده باشم، بالاخره یک روز بیدار می‌شوم  و می‌بینم آن میله، با تمام بلندی‌اش از زمین کنده شده و من مانده‌ام با پیچ و تاب‌های زشتی که حالا توی هوا بی‌معنی شده‌اند.

برندگان اصلی دنیا، آدم‌هایی هستند که دل نبستن را بلدند.

انسان به ازای هر وا/دل‌بستگی یک‌ پله ضعیف‌تر و آسیب‌پذیرتر می‌شود. یک عمر به خودم گفتم هرکس این یک خط را یاد بگیرد، رستگار شده!

یاد نگرفتم. پس آرامشم متزلزل است، مشروط بر غلظت و رقت دیگران، رفتار و رفت و آمدشان و هنوز این جمله‌ی اگزوپری با قوت درموردم صدق می‌کند:

"Those who pass by us, do not go alone & do not leave us alone, They leave a bit of themselves & take a little of us."

یک بار هم گفته بودم: خیلی هم نیاز نیست بالا بروی؛ از همینجا هم  ”تنهایی انسان“ به مثابه‌ی موجودی که وجودش با رنج آمیخته شده، معلوم است.

وجودی با مرزهای متعدد و لبه‌های نرمِ شکل‌پذیر، که سخت شدنش زمان‌بر، جانکاه، پرهزینه، اما به صرفه است!




*عبارت لاتین لوگوی Elsevier به معنی  not alone، برای نشان دادن بستگی متقابل ناشر و مؤلف.

#اتفاق آدم‌ها

  • /ضمیر


یک روز هم به این نتیجه رسیدم که علی‌رغم تجربه‌ی خیلی از آدم‌ها، بیست سالگی زمانیست که برای  شروع دوستی‌های عمیق و طولانی، واقعا دیر شده. و هر سالی که گذشت بیشتر به آن نتیجه‌ی غم‌انگیز مطمئن شدم. شاید تعمیم ندادنش کار درست‌تری باشد: من دیگر آدم آن‌ طور دوست شدن با دیگران نیستم. دوستی‌های مقطعی و گذرا روی من بهتر جواب می‌دهد. اما همیشه از آشنا شدن با افراد جدید، کانکت شدن با آدم‌های عجیب، حرف زدن با غریبه‌ها و گوش دادن به بعضی پیرمردها و ‌پیرزن‌ها به ویژه از نوع اصفهانی‌اش، لذت می‌برم.

گاهی دست‌آورد ارزشمند یک روز را شنیدن یک جمله‌ی غیرمنتظره‌ی به ظاهر معمولی در اتوبوس می‌دانم، نه گذراندن چند ساعتِ هرچند مفید در یک نمایشگاه مطرح علمی.

می‌بینید؟ آدم‌ها به طرز شگرفی، مستعد   دگرگونی احوال و تغییرات عظیم در جهان یکدیگر هستند. گاهی با یک جمله‌ی گذرا تمام روز و حتی هفته‌ی یک آدم را ویران می‌کنیم‌ و هیچ‌وقت نمی‌فهمیم چه کرده‌ایم. و گاهی با یک جمله‌ی معمولی، تبدیل به دست‌آورد روز یک آدم می‌شویم... تا هیچ‌وقت فراموشمان نکند.




+شرح کامل این برخوردها و مصاحبت‌ها شامل چی گفت چه شکلی بود رو همیشه می‌نویسم که جزئیاتش هم یادم نره.