اتفاق آدم‌ها :: Medium Shot

۱۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «اتفاق آدم‌ها» ثبت شده است

حیرانیِ نقطه‌ی شروع و نرسیدنِ نقطه پایان

دوشنبه- ۲۱ خرداد ۱۴۰۳

برگشته‌م. از ساختن نقطه‌ای که هم می‌تونه یه شروع شگفت‌انگیز باشه، و هم یه سکون وحشتناک. و از یه سفر ۱۰ روزه که هیچ‌کس نمی‌دونست کجام و چکار می‌کنم. از ماجرایی که یا یک چیزهایی رو واقعا کوبیده تو صورتم، یا فقط فکر می‌کنم که کوبیده  باشه!

برگشته‌م و تنهام. تنهایی خالص. که نمی‌دونم از بالاخره داشتنش باید با جیغ و شلنگ‌تخته‌ بالای ابرها به وجد اومده باشم، یا به عنوان یک فاصله‌ی مشدد از آدم‌های نزدیک زندگی‌م غمگینش باشم.

صبح چشمام رو باز کردم و با خرق عادتِ زیر آواز زدن و‌ بلند بلند فکر کردن، دلم خواست سکوتِ فراهم شده رو با تمام توانم گرامی بدارم! دلم خواست بفهمم الان به فنای عمیق ابدی رفته‌م، یا نزدیک است که رستگار شوم؟! نمی‌دونم. و ندونستن، ترس به ارث رسیده از غار نئاندرتال‌هاست. یعنی منظورم اینه که خیلی ترسه‌.

ولی ایمان به بدترین آدمِ جهان بودن منو رها نمی‌کنه لوتوس‌  عزیزم. راستشو بخوای من حوصله‌ی آدم‌هایی مثل تو و الف رو واقعا کم دارم. که خیلی از خودخوش‌حال و سلف لاو و جهان زیر پای من است  و این حرفایید و خیلی دریلِ همسایه بالاییِ اولِ صبحِ جمعه است وقتی می‌خواید به دیگران هم انتقالش بدید. الان هم یک حالتی‌ام که شماها که هیچ، با مهدیس هم حتی میل سخنم نیست.

ولی خودم دیروز سر ظهر زنگ زدم به ج، آسمون و ریسمون رو به هم بافتم و به غایت مزخرف گفتم. تا بالاخره با شرح یه صحنه‌ای از سریال بوجک، یه بغض تیز موفق شد نفَسمو ببُره و رها کنم. همین الانم می‌گم از همه‌ی واژه‌ها و کلمات عالم خسته‌ام. یک جور شرحه‌شرحه‌ای هم خسته‌ام. ولی همین متن ممکنه انقدر طولانی بشه که غافله بر گِل برود. به ندرت دلم برای چیزی یا کسی تنگ می‌شه. ولی الان دلم برای کسی تنگ شده که از کنارش نبودن واقعا حس راحت و خوبی دارم. دیشب حدود ساعت ۱ شب رسیدم خونه. و تا تنم با تخت مماس شد، دلم برای وسط بیابون و کیسه‌خواب و تو سرما گرما بودن تنگ شد. انگار نه انگار تمام مسیر خونه رو ثانیه‌شماری می‌کردم برای این لحظه‌ی مماس شدن و بالاخره زیر یه سقف قرار گرفتن.

پس فعلا که هیچی. در مقام حیرانی‌ام. به رونوشت جناب دوباتن. و‌ در تمنا و آرزوی مقام آسیابم‌. به امضای کاشف (ابویزید طیفور بن عیسی بن آدم بن سروشان بسطامی): مقام درشت گرفتن، و نرم پس دادن!

سر زلف دگری

از صبح... نه، از هفته‌ی پیش، یه تسک مهم رو دستم مونده. امروز نرفتم دفتر و صبح بیدار شدم که تا عصر خودمو ریش‌ریش کنم و کوهش رو از جلوی پام و توی ذهنم بردارم. برنداشتم. الان که نزدیک غروبه و دلگیرترین صداهای ممکن داره از بیرون میاد، فهمیدم که نشدنش همه‌ش بازی‌های ذهن آزارگرم بوده. همچون خاکسترِ به‌جا مونده از آتشِ طبیعت‌نادوستان، دارم دود می‌شم ولی نمی‌دونم چرا پا نمی‌شم پنجره رو ببندم که حداقل اصوات عصرجمعه‌ای در عصر سه‌شنبه باعث مرگ ناهنگامم نشن. 

یه بار داشتم به دوستم می‌گفتم  گاهی آدم واقعا آگاهه به اینکه مثلا پی ام اسه، ولی این آگاهی باعث نمی‌شه پک کلافگی و ملال و افسردگی‌ و غمِ بی‌دلیل رو باور نکنه! به راحتی دنیا رو روی سرش خراب حس می‌کنه، و این سطح از در محاصره‌‌ بودنِ حس‌هایی که عامل واقعی ندارن واقعا باگ جدی‌ایه خالق شوخ‌طبع!

بعد موضوع همین صحبت با لوتوس پیش اومد. پرسید از چی این مسئله عصبی هستی؟ گفتم از اینکه نمی‌شه فهمید چه حس و احساسی معتبره.

- هیچ‌کدوم.

کوتاه؛ مستقیم؛ دردناک. مثل همیشه.  و مثل همیشه در این مورد هم منو سر جام نشوند. یا تمرگوند. یا هرچی.

مشخصاً لوتوس تیزی سرگرم‌کننده‌ی فلاسفه رو داره و نرمی سهمگین عرفا. و چیزی که اخیرا فهمیدم اینه که شیفته‌ی این تعارض‌هایی هستم که برای یک لحظه جهانم رو از حرکت بازمی‌دارن، و هیمنه‌‌ی یک پیش‌فرض عظیم ازلی، تصوری که هیچ‌وقت درونم مورد شک واقع نشده، ناگهان در برابر چشمم فرومی‌ریزه. و البته که  ممکنه گُربگیره و بلندتر از قبل به ذهنم برگرده.

مثل وقتی به این فکر می‌کنم که یک روزی، توی شرکتی که فقط می‌خواستم از جلوی درش رد بشم، استخدام شدم. و یک روزی هم، صبح توی ماشین همون شرکت نشسته بودم و ریتم یه موزیک کاملا بی‌ربط انگار بهم گفت: رهاش کن رئیس... حیلت رها کن.

 و همیشه باز به همین می‌رسم که بعد از یک استعفای شکوهمند به امید رهایی، نمی‌تونم در برابر پیشنهاد تخته‌پاره‌ای بر موج مقاومت کنم، و حاضر می‌شم هر روز کف تلخ و شورش رو به حلقم بریزم و ناسپاسی عالم رو با عشق تحویل بگیرم.

و ترس از تاریکی، بی‌پولی، ابهام، زندگی و شیاطین دیگر... 

۳۱ خرداد ۱۴۰۳

تاک

خوش‌حالی عجیبی داشتم. و به هرحال نتوانستم سنگین‌مداری کنم. آخرش رفتم و بی‌ مقدمه به دوستم گفتم فرصتی که بردی، آرزوی به گوربرده‌ی خیلی‌هاست. وانگهی Don't waste it!

راستش یاد یک جایی از یک فیلم افتادم که جمله‌ی آخر را گفتم. In time فکر کنم:

مرد صبح بیدار شد و‌ دید غریبه‌ی متمول همه‌ی زمانش را بهش بخشیده، جز چند دقیقه‌ی لازم برای رسیدن به بالای پل! و روی پنجره‌ی رو به رودخانه نوشته:    Don't waste my time

اما به نظرم هیچ‌کس وقت آدم را هدر نمی‌دهد. همه‌ی آدم‌ها درست به جا و در نوبت خودشان وارد می‌شوند و یک‌ سرنخ تازه‌ از دور گردنت به دستت می‌دهند، که می‌توانی آن‌ را بکِشی و بمیری، یا باز کنی ‌و از کشف نفس‌های نکشیده در حیرت شوی.

به دوستم گفتم همه‌ی سناریوهایی که رنجیده‌های جهان نوشتند و چاره‌ای جز چال کردنشان نیافتند، لای زرورق استریل افتاده دستت. راستش این‌طورها که نگفتم. مستقیم و بی‌ابهام هسته‌‌ی حرفم را شکستم و دانه‌اش را گذاشتم کف دستش!

ولی نمی‌دانم چه دردی بود که وسط پیام‌ها ناگهان دیدم دارم هق می‌زنم و حواسم نیست. درست مثل همان ساعت اول. انگار نه انگار این همه زمان گذشته. انگار نه انگار این وسط حتی از کسانی خوشم آمده. هرچند معدود، کم، کوتاه. انگار نه انگار اصلا دیگر طرف را نمی‌شناسم. نمی‌دانم چه کسی‌ست. درکش نمی‌کنم و هرچقدر هم فکر کنم نخواهم فهمیدش. که البته حتی نمی‌توانم فکر کنم. حسی نمی‌توانم داشته باشم.‌ و اصلا خودم، فرسنگ‌ها با خودِ آن لحظه‌ها دور و غریبه‌ام.

اما عجیب است که هرکار می‌کنی تهش می‌بینی ”هنوز وصله‌ی دل، دو سه بخیه کار دارد“

و همین به اندازه‌ی کافی زیباست. کامل است.

وگرنه فکر کن، کن فیکون می‌شدی و بعد از مدتی همان که بودی، بودی. و هرچه نبودی، همچنان نشده بودی.

رنج باید آدم‌ را پُر، و پررو کند.

و به جای اینکه زیباترین آن ِ انسانی را از ترس ربوده شدن، از خانه بردن و کشتن و در هفت کفنِ انکار پیچیدن، باید بگذاری‌ش روی سرت و حق حق کنی.

هرکس نترسید برد، و هرکه ترسید پوسید.

من خودم از فکر دیگران می‌ترسیدم. از طفلکی و خالی و جورهای ناسالم دیگر به نظر رسیدن. از لوث بودنِ پیشاپیش همه چیز می‌ترسیدم.

می‌ترسیدم که می‌ترسیدم، به درک. حالا که نمی‌ترسم:

”من یک روزِ نسبتاً سرد زمستان، دقیقا اول اسفند، حدود ساعت ۴ ربع کم بعد ازظهر، زیر سقف تالار اصلی کاخ چهلستون اصفهان، عاشق شدم.“

در یک لحظه. و تا امروز، بی هیچ حسرتی، عاشق منِ آن لحظه‌ام مانده‌ام.

زیبا بودم و کامل. بی‌پروا و پرنقص. پرشور و ناشی. زنده و آسیب‌پذیر. درست همانی که باید می‌بودم.



نستوه

چند شب پیش یک وبلاگ خیلی قدیمی پیدا کردم.

ترکیب ”شب“ و  ”وبلاگ“ و ”پیدا کردن“، حتماً آغاز یک ماجراجویی جذاب است. بجز این یکی البته. چون مرگ مشخصاً، پایان همه‌ی جوییدن‌ها و کاویدن‌‌هاست.

وبلاگ یک‌جورهایی مربوط می‌شد به یکی از آدم‌های بخصوص زندگی‌ام -که مدتی پس از نبودنش در این دنیا با او آشنا شدم. تقریباً این‌طور که یک‌بار توی یک قاب کوچک دیدم‌ش. همین. حتی نتوانستم خوب نگاهش کنم. اما همان سه در چهارِ چند ثانیه‌ای بس بود که دیگر فراموشش نکنم. گاهی فکر می‌کنم بهم می‌گوید دست از سرش بردارم. شاید چون فکر می‌کند وقتی به روح و شعورش فکر می‌کنم، می‌خواهم شرمنده‌اش کنم.  باری جان هم شاهد است که انتظار شرمندگی ندارم. فقط می‌خواهم تا جایی که می‌توانم دوستش بدارم. شرمندگی‌‌ آدم‌ها واقعا به چه کار می‌آید؟! جز رنج از پی رنج؟ چه این‌که کش و قوس و نقطه‌های ”شرمندگی“ در خود من تعریف می‌شوند. وگرنه پیش از این‌ها و بیش از این‌ها می‌توانستم به او نزدیک شوم. اما نشدم. نمی‌شوم. احتمالاً حریم آدم‌ها را می‌فهمم. می‌فهمم که نیرویی چون دافعه‌ی آهنربا از او و همه‌ی هم‌مسلک‌هایش به سویم ساطع است.  اما چه ملالی؟ که شاید سهمم  از ”جام می“ زندگی همین بوده. و چه گِله‌ای؟ که حتماً ظرفم همین‌‌قدر بوده. و بدتر؛ هم اویم که فهمی از این ”کِلک خیال‌انگیز“ نمی‌کند.

بااین‌حال... سه در چهارِ  چند ثانیه‌ایِ عزیز،

من از نیاکانم شنیده‌ام که داغ لقمه تا چهل است! و البته که چشم‌های عمیق تو لقمه نبود. سراپای زندگی بود. زندگی‌ای که انگار مدت‌هاست ریسمانش را رها کرده‌ام. اما گاهی در بعضی برخوردهایم، از آدم‌های غریب حرف‌های عجیبی شنیده‌ام:

-"You're meant to survive"

که خزعبل خالص است. و البته که باورش می‌کنم. چرا که حاصل ضرب نخواستن زنده‌گی و احتمال ترانزیت طبیعی، همواره مقداری ثابت است.

اما نترس. من می‌دانم سپرانداختن، رسم آسودگی نیست. می‌دانم که تسلیم شدگان بی‌امانند. پس می‌مانم. و‌ خودم یا غبارم را به ته تمام ماجراها می‌رسانم. باور کن. هرچند خودم نمی‌کنم.

فقط می‌ماند تو و نقش خیال و میراث چشمانت، که آن‌ هم ”مترس ای باغبان از گل . که می‌بینم؛ نمی‌چینم.“


مسئله‌ی گرد بودن

با چشم عقاب و الاغ و کرکس و مگس و عنکبوت باید حواست باشه یک لحظه جایی از ذهنت واکنش‌ها و انتخاب‌های کسی رو سرزنش نکرده باشی؛

معلوم نیست بعدش بین عقلت و نشکستن دل کی قرار بگیری.


اختلاف بو

دوستم یه توییت برام فرستاده که نوشته: ”آدمای دلتنگ اگر بو داشتن، بوی نارنگی می‌دادن.“

ولی نه! آدمای دلتنگ بوی کتاب‌های کهنه می‌دن.

.

خبرا دیر بهم می‌رسه آقا هوشنگ...

روحت شاد.