بایگانی مهر ۱۳۹۸ :: Medium Shot

۵ مطلب در مهر ۱۳۹۸ ثبت شده است

هفت خبیث، هفت پاییزی

آزمایشگاه واقعا واژه‌ی مناسبی نیست برای تنها جای پر رفت و آمد جهان که دوستش دارم. باید یک عنوان جدید برایش بگذارم که تدایی کننده‌ی سورنگ و توابع نباشد. یک چیزی که هم‌معنی آرامش باشد. برای جایی که اگر نبود، قطعا زیر بار هستی‌ام نیست می‌شدم و از دردهایم جان سالم به در نمی‌بردم. همه‌ی چیزهایی که دوست دارم، حکم مسکن‌های ضعیف را دارند و این جای پر رفت و آمد پر اتفاق پر هیاهو، خودِ مورفین باید باشد. یا نه... یک داروی تسکین دهنده بر اثر فراموشی. داروی پرت‌کننده‌ی حواس از درد. چیزی که آدم را به زندگی برمی‌گرداند و بین انسان و رنج‌های روحش جدایی می‌اندازد؛ قرار گاه... فراقگاه. جایی که از آزمون و خطاها، بحث‌ها، برخوردها، نتیجه‌ی مثبت پیش‌بینی‌ها و حتی از شکست‌ها می‌شود لذت برد. از هر ساعتش می‌شود به اندازه‌ی تمام زمان‌هایی که سر کلاس‌های بی‌روح، فرسوده‌اند، حقیقت‌ها آموخت و تغییر کرد!

اما هفت، [اغلب] ساعتیست که برق‌ها را خاموش می‌کنم، درها را می‌بندم و خش‌خش‌ترین مسیر  تاریک را برای برگشتن از دانشکده به خوابگاه انتخاب می‌کنم. تا فکر کنم. اول از همه به اینکه چطور بقیه‌ی ساعت‌های بیداری‌ام را  بین جماعت مست لایعقل بی‌تربیت وراج، از منفور به مطلوب تبدیل کنم. کار سختی نیست البته؛ فقط با خواصم حرف می‌زنم، با هم‌اتاقی‌های بزرگوارم چندان معاشرت نمی‌کنم و به کارهایم می‌رسم.

 وقتی برنامه‌ات را پیش می‌بری خوش‌حالی و از خودت و ساعت‌هایت و عقربه‌ها رضایت داری. زندگی، سخت، مهیج، مبهم و خوب است. اما مثل پازلی که در حال چیدنش هستی... و یک تکه‌اش نیست!


+تصویرنوشت: 1941-Ctizen Kane

ز غمزه بر دل ریشم، چه یاوه‌ها که نبستی


قبل از اینکه دستگیره‌ی در را فشار دهم، دکمه‌ی ضبط را زده بودم. وقتی با لبخند و خوش‌رویی در را باز کرد فهمیدم قرار نیست عصر رضایت‌بخشی داشته باشم! دست خودم نیست؛ نمی‌توانم به خانم‌های با ناخن‌های نوک تیز و‌ لاک صورتی جیغ اعتماد کنم. حس نا امنی بهم دست می‌دهد. فکر می‌کنم روح آمبریج قرار است از نوک انگشتانش به سمتم تراوش کند و حالم را از رنگ موردعلاقه‌ام به هم بزند. کم‌کم نزدیک بود دنبال بشقاب‌های طرح گربه‌های متحرک و خودکار جادویی شکنجه شدنم بگردم که اشاره کرد بنشینم و حرف بزنم. پیش‌داوری‌ها و فکرهای منفی را دور ریختم و به سختی به یاد آوردم چه می‌خواستم بگویم. با چرت و پرت‌هایی از پرش‌ ذهنی، عدم تمرکز و وسواس فکری شروع کردم و با نشخوارهای ذهنی و احساس خفقان ادامه دادم.

حرفم را قطع کرد! و قسمت‌هایی از حرف‌هایم را تکرار کرد.  یک‌مشت برچسب بی‌ربط به سراپایم چسباند و از نظریه‌ی [در این موقعیت] مضحک تکامل گفت و فکر کرد بهم کمک کرده: ”ما که الان زنده‌ایم یعنی شایسته‌ی زنده موندن بودیم... .“ نمی‌خواستم انقدر بی‌ثمر از جایم بلند شوم. پس اشتباهم را ادامه دادم و از رنج‌های اصلی‌ام گفتم. حس می‌کنم کلمه‌ای از حرف‌هایم را نفهمید. بغض گلویم را فشرد اما امنیت لازم برای مهار نکردنش را بین دیوارهای آن اتاق بی‌روح ندیدم... و دقیقا در آن لحظه‌ مطمئن شدم مناسب است مدرک روانشناسی‌اش را به فندکش نزدیک کند تا اتاق اندکی گرم شود.



+ در جامعه‌ی امروزی، وجود چنین افرادی البته ضروری است، تا تفاوت‌ روانشناس‌های آرامش‌دهنده و غیب گو! مشخص شود.


++ عنوان؛ ببخش حافظ... !

#اتفاق آدم‌ها


یک روز هم به این نتیجه رسیدم که علی‌رغم تجربه‌ی خیلی از آدم‌ها، بیست سالگی زمانیست که برای  شروع دوستی‌های عمیق و طولانی، واقعا دیر شده. و هر سالی که گذشت بیشتر به آن نتیجه‌ی غم‌انگیز مطمئن شدم. شاید تعمیم ندادنش کار درست‌تری باشد: من دیگر آدم آن‌ طور دوست شدن با دیگران نیستم. دوستی‌های مقطعی و گذرا روی من بهتر جواب می‌دهد. اما همیشه از آشنا شدن با افراد جدید، کانکت شدن با آدم‌های عجیب، حرف زدن با غریبه‌ها و گوش دادن به بعضی پیرمردها و ‌پیرزن‌ها به ویژه از نوع اصفهانی‌اش، لذت می‌برم.

گاهی دست‌آورد ارزشمند یک روز را شنیدن یک جمله‌ی غیرمنتظره‌ی به ظاهر معمولی در اتوبوس می‌دانم، نه گذراندن چند ساعتِ هرچند مفید در یک نمایشگاه مطرح علمی.

می‌بینید؟ آدم‌ها به طرز شگرفی، مستعد   دگرگونی احوال و تغییرات عظیم در جهان یکدیگر هستند. گاهی با یک جمله‌ی گذرا تمام روز و حتی هفته‌ی یک آدم را ویران می‌کنیم‌ و هیچ‌وقت نمی‌فهمیم چه کرده‌ایم. و گاهی با یک جمله‌ی معمولی، تبدیل به دست‌آورد روز یک آدم می‌شویم... تا هیچ‌وقت فراموشمان نکند.




+شرح کامل این برخوردها و مصاحبت‌ها شامل چی گفت چه شکلی بود رو همیشه می‌نویسم که جزئیاتش هم یادم نره.

!Dr Wh Question#

با خط اول هر بار تماس می‌گیرد، سوالاتی با چه؟ چرا؟ چگونه؟ و ‌چطور؟ می‌پرسد. خط دیگر استادم را هم ”کجایی؟“ سیو کرده‌ام. هر روز از اتاقش در طبقه‌ی پنجم با آزمایشگاه تماس می‌گیرد و از پاسخ‌دهنده می‌پرسد : ”کی اونجاست؟!“ و اگر یک روز در آزمایشگاه حاضر نباشی یا دیر برسی، تا یک هفته باید از نگاه‌های ”قرارمون این نبود“ و ”ازت انتظار نداشتم“های سنگینش خجالت بکشی.

بجز این، که حد نرمال خیلی از استاد راهنماهاست، همه می‌گویند او یک آدم عجیب است. و از ”عجیب“ مفهوم بخصوصی در نظر دارند. من هم که... قبلا گفته‌ام؛ در عمده‌ی مسائل زندگی به سمت کسانی جذب می‌شوم که در نگاه گونه‌ی غالب، ”دیوانه‌“ شناخته می‌شوند.



شاید چون حدس نمی‌زنند کسی که سر کلاس روی میز می‌نشیند و از پنجره به بیرون نگاه می‌کند و سوت می‌زند، همان کسی است که وسط یک روز سخت با کوله‌پشتی‌اش سر زده وارد می‌شود و می‌گوید:

”هر وقت اون جوابی که از آزمایش انتظار دارید رو نمی‌گیرید خوش‌حال باشید! چون وقتی دلیلش رو بفهمید ، یعنی یه چیز جدید کشف شده.“

فکر می‌کنم بارزترین ویژگی‌اش این است که ”می‌جنگد“، تا هیچ‌وقت و تحت هیچ‌ شرایطی حتی در کنج‌ترین حصار تحریم، یک دانشجوی فیزیک تجربی نا امید نشود. و صحبتش را با ”این هیچ ارزش علمی‌ای نداره“ تمام نمی‌کند بلکه ادامه می‌دهد: ”اما شجاعت شما برای گرفتن این تست قابل تحسینه.“ و تو هر چند می‌دانی او جمله‌ی دوم را فقط برای اعتماد به نفس تو گفته، اما واقعا احساس خوبی پیدا می‌کنی و دقیقا اعتماد به نفس می‌گیری.

Rose-bud1

یک زمانی آقاگل پستی از 24 ساعت خودش گذاشته بود که می‌خواستند تبدیل به چالش شود و نشد. همچنان قرار نیست بشود، اما به نظرم جالب آمد.  جهت بهینه سازی بیشتر روزهایم همچنین گزارشی را در نوت گوشی‌ام موقتا نوشته بودم که تصمیم گرفتم  بگذارم اینجا برایم بماند: 

شنبه

ساعت 8 صبح:

طبقه همکف دانشکده فیزیک- آزمایشگاه چگال تجربی

در جوار خانم ح و ث و آقای ر [این افراد مرتکب اختلاس نشده‌اند البته] در جستوجوی فیلتر و مکنده‌ی مناسب و بهینه کردن شرایط سنتز و زانو فرسایی شخص اینجانب بین آزمایشگاه نانوسنسور، ساخت مواد و کارگاه‌ها و و قرار گرفتن تحت اشعه‌ی UV و بحث و ایده و فلان.

نتیجه: 80% ناموفق!


12:45 ظهر

و بالاخره نهار دل‌ها! و جابه‌جا کردن مرزهای علم و تفکر و تعمق در راز آفرینش و کشف راز هستی به اتفاق خانم ث در مسیر سلف. |:


1:45 بعد از ظهر- آزمایشگاه خواص فلان

بیرون آوردن سمپل از محفظه‌ی UV پس از 60 دقیقه.

نتیجه: ظاهرا موفق!

همچنان بحث با خانم دکتر ح و ریسرچ...


3:00 بعد از ظهر- اتاق سمینار

حضور به هم رساندن در سمینار اجباری...! ارائه دهنده: دکتر داریوش وشایی. می‌فرمایند:" اگر راه امریکا باز شد و اومدید حتما یه سر به ما بزنید در دانشگاه کارولینای شمالی. خیلی با صفاست." |:

3:45 بعد از ظهر

جیم زدن از سمینار در موقعیت مناسب که دکتر Wh Question حواسش نیست.


4:00 بعد از ظهر-خوابگاه دختران

رها شدن از کوله‌ی 4 کیلوگرمی و جابه‌جایی وسایل ضروری.


4:15 بعد از ظهر- نقلیه

نشستن در اتوبوس... و غلبه‌ی خستگی بر پلک‌ها.

4:45 بعدازظهر- ایستگاه مترو قدس

[دینگ دینگ]؛ اولین کارت با صاحبش پیاده می‌شود.

در اتوبوس، گوش ندادن به موسیقیِ تا ته در گوش‌ها فرو رفته. باز کردن زنجیر ذهن وراج جهت جولان؛ خب... چی می‌گفتی؟!

4:30 ایستگاه مترو قدس

نیم ساعت در محضر میلان کوندرا

5 بعد از ظهر

ایستگاه مترو دانشگاه- هزارجریب شمالی

5:15

نگاه واجب به بنای آجری میدان برج و ذهن فروکش نکرده: همش وعده همش وعید! پس کی میری اونوری؟ اه!

- خیله خب! یه روز.

وارد شدن به آموزشگاه و نشستن در موقعیت دور از باد مستقیم کولر در انتظار استاد.

5:30

یک ساعت و نیم در همان فیگور قرار گرفتن، چشم در چشم استاد ح  و به ندرت پلک زدن در برابر هیجان این دنیای کثیف تازه کشف شده.

7:00

آنتراک با طعم چای کیسه‌ای، بیسکوییت و عذاب وجدان حل شده در لیوان یکبارمصرف. {دفعه بعد یه لیوان بیار که هی نخوای به مواد غیر قابل بازیافت و انرژی  و منابع مصرف شده برای رسیدن این کذایی به دست تو و سرانه‌‌ی تولید زباله در جهان فکر کنی با اون تصورات مسخره‌ی تینیجریت! - با منی؟ |: }

7:20

ادامه‌ی چسباندن چشم به تخته و گوش به دهان استاد.

8:30

طی کردن برعکس راهی که هنوز روز بود. احساس پوچی. خلأ. کاش از وسط همین خیابان پر از مظاهر امپریالیست روزنه‌ای به سمت یک بعد دیگر باز می‌شد. به سمت یک جایی که دنیا نباشد. یک بیرونی باید وجود داشته باشد به هر حال... - میشه ببندی؟

8:45

پایین رفتن از 32 پله‌ی ایستگاه مترو (مریضی مگه خب؟ از اونور بیا. دوست داریا. -از اینا با سرعت متوسط بیام پایین معقول‌تره؟ یا رو پله برقیِ یواااش بدوام؟  دومی /:  - ببند.)

نشستن در واگن-نهادن "بار هستی" بر دوش ذهن... و آرام می‌گیرد!

9:15

ایستگاه مترو قدس

دویدن به سمت سرویس دانشگاه...





این منوال شنبه‌ها و چهارشنبه‌هست. با جزئیات متفاوت. بجز پنجشنبه‌ها و جمعه‌ها که به قول باکارها Off هستم. و برنامه جور دیگری پیش می‌رود. به خودآزاری با لبی آب یا کوچه پس کوچه گردی و سایرین.


روی هم رفته ریتم روزها خوب است. منقبض، سنگین، منبسط، سبک... در تعادل. وقتی برنامه‌ات را پیش می‌بری خوش‌حالی و از خودت و ساعت‌هایت و عقربه‌ها رضایت داری. زندگی سخت، مهیج، مبهم و خوب است. اما مثل پازلی که می‌چینی... و یک تکه‌اش نیست!