Medium Shot

حالا هی به روش بیارید که‌ نمی‌تونه خالی باشه

  • /ضمیر

این که کلی پیام خالصانه‌ی ”هر کاری هست بگو برات انجام بدم.“ دریافت کنی خیلی حس خوبیه. بخصوص که اصلا یادت نیاد تو هیچ‌وقت واسه هیچ‌کدومشون کاری کرده باشی. ولی اینکه به هیچ‌‌کدوم نمی‌تونی کاری رو بگی...

”آره، یه ریویو ۸۰ صفحه‌ای هست که تا آخر این هفته باید می‌خوندمش. نکات مهم و خلاصه‌ی شسته رفته‌ش فردا تو گوشیم باشه.“... نه واقعا به دور از اخلاق حرفه‌ایه. ((:


+ صرفاً جهت اینکه وقتی عقلم و بخصوص زورم، اومد سر جاش، یادم نره این آدما چقدر باشعور بودن.

++ تسنیم چطوری فیلد منظورو خالی می‌ذاری؟

زمستان؛ پرش از مانع

  • /ضمیر

تقدیمیه‌ی پایان‌نامه‌ی ارشدم است. و سهمم را از این عمر قریب ۲۷ ساله نشان می‌دهد. چون تازه فهمیده‌ام هیچ‌وقت جزئی از زندگی خودم نبوده‌ام. فقط شاید گاهی از فاصله‌ی خیلی دور تماشایش کرده باشم طوری که متوجه حضورم نشود. شاید یک بار توی خواب باهاش قدم زده باشم. شاید چند بار پایم به گوشه‌اش گیر کرده باشد. انگار هیچ وقت بلد نبوده‌ام چطور می‌شود جزئی از چیزی باشم که باید تمامش می‌بودم.
در این حال است که آدم، به دلایل مختلف، باید یکی که اهل نوشتن است در زندگی‌اش داشته باشد. یک دلیل این‌که می‌فهمی فقط یک خاکستر رها شده در باد نبوده‌ای و یک جاهایی وجود و حضور داشته‌ای.
دیگر این‌که می‌فهمی حرف‌هایی که اصلا به یاد نداری روزی گفته‌ای، چقدر قدرتمند بوده‌ و توی ذهن دیگری چرخ و تاب خورده‌اند.
از لحظه‌ای که برای اولین بار مرا دیده و آنچه در ذهنش گذشته تا حرف‌هایی که بعدها زده‌ام، تا امروز را می‌توان در گوشه گوشه‌ی نوشته‌هایش که تازه دست بر قضا به تورم افتاده‌اند، پیدا کرد. جایی نوشته به قول فلانی: ”آدم نمی‌دونه با طی کردن هر مسیر، چه چیزی رو تو راه‌های دیگه از دست داده.“
نمی‌دانم منظورم در آن لحظه چه بوده. اما برداشت امروزم این است که آدم مجبور نیست تا قعر دوزخ پای انتخاب‌هایش بماند و توجیه کند و کاریه که شده را به عمق ناآرام و چشمِ پشت سرْ نگرانش بپذیراند.

یک دلیل دیگرش این است که آدم‌هایی که می‌نویسند الهه‌ی جزئیاتند. چیزهایی را می‌بینند که دیگران نمی‌بینند، چیزهایی را به خاطر می‌سپارند که دیگران فراموش می‌کنند. چیزهایی را جذب می‌کنند که دیگران عبور می‌دهند. کار را به اپتیک نمی‌کشم. خلاصه‌اش این‌که می‌دانم تمام این مدت چقدر برای آدم‌های زندگی‌ام بد بوده‌ام. چقدر بی‌قرار بوده‌ام، و چقدر صبور بوده‌اند. چه‌قدر لطف بی‌جواب بوده‌اند، و چه‌قدر طلبکاری بی‌حساب بوده‌ام. چه‌قدر دور شیرین و نزدیک تیز و ترشی داشته‌ام.
و بیرون کشیدن جذابیت از روح چنین موجودی فقط از کسی که می‌نویسد برآمدنی‌ست.
با خودم گفتم: تو این همه چیزهای خوب از من نوشتی، تمام مدتی که آن همه بد بودم‌. چرا من از تو یاد نگیرم؟ تو که یکی از تنها دو نفری هستی که حق دارند بهم کتاب هدیه بدهند چون می‌دانند چه چرندیات و‌ کفریاتی را دوست دارم و سلیقه‌ی خودشان را توی حلقم ملاقه نمی‌کنند. این مِهر بسیط تو باعث شد فکر کنم هرچند دلم از فلانی پر است اما چرا فراموش کنم که وقتی رو به دیوار در خودم جمع شده بودم و پتو را سفت روی سرم کشیده بودم، از درون تهی می‌شدم و کاری ازم برنمی‌آمد، یک ثانیه غافلگیرانه توی بغلم گرفت که حداقل برای لحظه‌ای فکر کردم تنها نیستم. هروقت می‌خواهم بشورم و کنار بگذارمش یاد همان یک لحظه شرمگینم می‌کند که می‌دانم از ته دلش بود و صادق‌ترین نقطه‌ی وجودش.

باری سرو روانم، کاش تو هم یکی که اهل نوشتن است در زندگی‌ات داشتی. چون من دیگر اهل نوشتن نیستم. و نه اهل خواندنم، نه دیدن و نه شنیدن. یکی یک جایی یک نقطه‌ی عجیب در زندگی‌ام گذاشته است. یادم نیست کجا؛ یادم نیست چرا. اما می‌دانم من دیگر جایی کاری ندارم؛ فقط زور می‌زنم که یک کارهایی داشته باشم.
پس بی‌زحمت ”همتم بدرقه‌ی راه کن... که درازست ره مقصد و من نوسفرم.“

پاییز؛ جادوی احتمال

  • /ضمیر

برگشتن؛ به جایی که کسی که نمی‌شناسیش به اسم صدات می‌کنه.

تابستان؛ پیامبر

  • /ضمیر

Years from now, I can pretend I had kids in my 20s... and I made it Big

بهار؛ سیال ذهن

  • /ضمیر

یادداشت دیشبم را نگاه کردم دیدم چقدر هیچ حسی به آن هیجان ندارم. چقدر بیشتر برایم مهم است که اگر امشب ”بندم از آسمون پاره بشه“ چه می‌شود؟ یک اصطلاح دیگر هم هست... یک چیزیش پر شده بوده. پشت سر مرده‌ها می‌گویند. وقتی یکهو بی هوا تمام می‌شوند. بی‌هوا تمام شوم فقط خیالم از این راحت است که درحال گندیدن نبوده‌ام. ننشسته‌ام به امید بعد از کنکور/ امتحان‌ها/ دفاع/ سربازی/ بازنشستگی... ننشستم منتظر تمام شدن پروژه‌ای که بعد از ۹ ماه هنوز جواب نداده - و راستش می‌ترسم که اصلا جواب ندهد- و پایان‌نامه‌ای که هنوز اجازه‌ی نوشتنش را ندارم. کوبیده‌ام شکسته‌ام خرد کرده‌ام رفته‌ام جلو. جلو یک مفهوم نسبی است؛ بعضی جلوها از بعضی دیگر جلوترند؛ تو خرگوشی، اما نه از آن خرگوش‌هایی که خواب می‌مانند. من لاک‌پشتم، از همان‌هایی که منطقه‌ی امن‌شان را روی کولشان حمل می‌کنند، اما تا آخرش می‌روند. امروز برسم یا فردا یا هزار سال دیگر، همین حالا هم تو سال‌هاست که رفته‌ای؛ به آخر رسیدن من را نمی‌بینی.

مثلا چهارتا که هیچ ۱۰تا صفر هم بردارم صد سال به دلار تو نمی‌رسم. البته مثال است وگرنه سگ خورد، به من چه. خیر سرم ”من شاعر توام. و باید بدانم بر یک‌پارچگی باد چه می‌گذرد وقتی پنج شاخه‌ی مست می‌شود از دست‌هات.“

توی فیلم ”گاهی به آسمان نگاه کن“ یکی نقاشی فرشته‌ی مرگِ فیلم را روی دیوار کشیده بود. آن یکی می‌گفت: ”همون پنج شاخ خودمونه دیگه؟“

بله همان پنج شاخ خودمان است با زیبایی یگانه‌اش. که امیدوارم وقتی دیدمش هنوز در ذهنم بگذرد I love you a world بعد خودم با آن تَرَک عمیق‌تر قلبم ادامه دهم:

.But love You a thousand worlds

هیچ زبانی را به هیچ زبان دیگر نمی‌شود ترجمه کرد. حالا فکر کن می‌توانستم به همه‌ی زبان‌های دنیا این را بگویم. محشر می‌شد!

یا بگویم: من باید یک روز بالای یه کوه برفی با قله‌های تیز و صخره‌های سیاه یخ بزنم و تنم گم و گور شود. تعارف هم نمی‌کنم.

اما نگران نباش؛ بالاخره یک روز زمین اِنقدر گرم می‌شود که من هم پیدا می‌شوم. و همان جمله‌ای را می‌گویم که این همه راه بالا آمده‌ام تا نگویم: یا ویلنا! چه کسی مرا از زیر برف‌ها برانگیخت؟