بایگانی ارديبهشت ۱۴۰۰ :: Medium Shot

۲ مطلب در ارديبهشت ۱۴۰۰ ثبت شده است

جاده در شب باریک می‌شود

  • /ضمیر
صبح خروس‌خوانِ وسط اردیبهشت، طعم انارِ گل‌پر زده توی دهانم پیچید. بیخود و بی‌جهت.

قبل‌ش داشتم با یک شک مسخره بر سر یک تصمیم مسخره‌تر در زندگی‌ام کلنجار می‌رفتم. قبل‌ترش داشتم فکر می‌کردم دوست اسبقم را بلاک کنم یا خودش می‌فهمد که نمی‌خواهم در ارتباط باشیم و‌ سرش را از حریمم بیرون بکشد. قبل‌ترش داشتم رُس نت شبانه‌ام را با چرخ زدن‌های بی‌هدف می‌کشیدم. بیخود و بی‌جهت. آدم وقتی خوابش نمی‌برد از همیشه احمق‌تر می‌شود. گیر می‌کند بین شبی که تمام نشده و روزی که شروع نخواهد شد.
گفتم خروس‌خوان.‌.. دلم منظره‌ی روستایی خواست؛ دشت، آفتاب، گاو، و بعد بالاتر؛ گوسفندها، ”حینَ تُریحونَ و حین تذهبون“، و لاله‌‌های واژ‌گون‌.‌ در بهار، کوه‌ها یک‌جوری سبز می‌شوند که آدم هم هوس می‌کند بچَرد. آه قلبم!
فکر کردم اگر الان بمیرم دلم برای چه چیزهایی تنگ می‌شود؟ دیدم انگار هیچ‌چیز. دلم برای چه چیز می‌سوزد؟ همه چیز. حتی برای بیشتر لبخند نزدن به رز‌های روی میز. آخر خیلی از پیرها وقتی می‌خواهند توصیه‌ای به جوان‌ها کنند می‌گویند: ”با همه مهربان باشید.“ پس شاید دوست اسبقم را بلاک نکنم؛ هرچند تکه‌ای از دوران تحصیلات آکادمیکم هست که نمی‌خواستم تا امروز کش پیدا کند. تحصیلاتی که با بلایایی مثل داعش و آغاز روحانی شروع شد و با پاندمیک پایان گرفت. حقیقتا آدم خنده‌اش می‌گیرد.
شبی خواب دیدم تنهام و نزدیک‌ترین و وفادارترین دوستانم حرفم را قبول نمی‌کنند. یک موجود مزلَّف هم آن وسط پیدا شده بود که به دست داشتن در مرگ ”آرش حسینی“ متهمم می‌کرد. سرچ کردم دیدم زنده، و مدیر بخش موسیقی گلوری اینترتیمنت است. توی خوابِ من نخبه‌ی علمی‌ای چیزی بود و فکر می‌کردم اگر واقعا در مرگ این بنده خدا هم دست داشته باشم دیگر هلاکتم حتمی‌ست؛ بعد دلم برای مزخرف‌ترین لحظه‌های توی دنیا هم تنگ می‌شود و جا برای حسرت لبخند نزدن به رزها و مسدود نکردن هم‌کلاسی اسبقم نمی‌ماند.



باری، کاش کسی را نکُشته باشم. کاش هیچ‌وقت در مرگ کسی سهمی پیدا نکنم. کاش من هم بویی از مهربانی ببرم.
مثل وقتی سرما خورده بودم و‌ دیدم هم‌اتاقیم که هنوز چندان قرابتی هم باهم نداشتیم برایم سوپ خوش‌مزه پخته. مثل فرناز که انصافاً وجود هم‌زمان فر بود و ناز، و تنها دختر هم‌سنم که حس می‌کردم چند سال ازم بزرگتر است و‌ نمی‌دانم از کجا می‌فهمید خوابم نمی‌برد و مسیج می‌داد: ”بیا اتاق ما.“ مثل مثلث اصلی دوستانم در سخت‌ترین روزهای زندگی‌ام. مثل همه‌ی کسانی که دوست دارم همیشه دوستم باشند.

...Day 18: thirty facts about

  • /ضمیر

۱) از عنفوان کودکی مبتلا به Synesthesia یا حس‌آمیزی هستم: اعداد و واژه‌ها رو رنگی یا شکل‌دار می‌شنوم.

مثلا ۹ آلبالویه، مَهدی سبز فسفریه، درحالیکه که مِهدی آبی نفتیه، یا مثلا زندایی یه همچین شکلی داره. بعضی رنگ‌ها و شکل‌ها رو هم اصلا نمی‌تونم توصیف کنم.


۲) در طول یک سال و نیم گذشته یک دوره افسردگی حاد رو گذروندم و تحت درمان بودم.


۳) همیشه در ارتباطم با نوع بشر، ضعیف و آسیب‌پذیر بوده‌ام. به طوری که هر آدمِ دوثانیه‌ای و اصطکاک جزئی، پتانسیل خراش دادنم رو داره.‌ به همین خاطر از شاخ و برگ پیدا کردن روابط گریزانم، ”چنان که رود از کوه“.


۴) نیما نگارستان می‌گفت تو یه فیلمی دیده که یکی از یه پیرزنی پرسیده منتظر چی هستی؟ جواب داده: ”منتظر هیچی نیستم!“ می‌گفت انقدر از این جوابش خوشم اومده که از اون‌موقع دیگه منتظر هیچی نیستم.

این تقریبا یک‌ مدت خوبیه که تبدیل به یکی از چندتا قانون زندگی من شده و خیلی حال می‌ده.


۵) از ۲۵ سالِ زندگیم، تقریبا از ۱۶ سالش پشیمونم. ولی به هیچ‌وجه حسرت گذشته رو نمی‌خورم.‌ و این نقطه‌ایه که با هزینه‌ی گزاف تونستم بهش برسم.


۶) سروران، مهارت حساب کردن هیـــــچ ربطی به ریاضی و فیزیک نداره، پس با توجه به پیشینه‌ی تحصیلیم، تعجب نکنید از اینکه من هنوزم یه سری جمع و تفریقا رو با انگشتام انجام می‌دم.

(اینو باید بنویسم رو پلاکارد بگیرم دستم.)


۷) ژانر‌های مورد علاقه‌‌م در موسیقی ایرانی به ترتیب فولکلور، سنتی، تلفیقی و آرت راک هست. و در موسیقی ملل:

Neo folk, indie folk, pop , soul music, art rock و R & B.


۸) تقریبا می‌شه گفت که زیاد فیلم می‌بینم؛ ولی از فیلم دیدن متنفرم.


۹) می‌دونم خیلی نظر ناپخته‌ایه ولی بعضی از کتاب‌ها رو که می‌خوام شروع کنم، با خودم فکر می‌کنم: این همون کتابیه که قراره زندگی منو متحول کنه. اما واقعا هیچ کتابی تا حالا این کارو نکرده.


۱۰) اصولا سریال‌بین نیستم. چون اصلا جنبه‌ش رو ندارم و اگر بگیره‌ منو حتی ۱۰ فصل هم باشه، باید همه‌شو تا آخر، یک‌جا، ببینم و از خواب و خوراک و زندگی بیفتم. ولی بین همون‌هایی که دیدم:

روزی روزگاری، ابوعلی‌سینا، وضعیت سفید و [ناگهان] فرندز. (می‌دونستید چندتا تز دانشگاهی و مقاله‌ی علمی برمبنای این سریال نوشته شده؟ مثلا عنوان یکیش اینه:

I'll be there for you: six friends in clique)


۱۱) از آرزوهام اینه که بتونم عربی و فرانسوی و بریتیش رو قشنگ تمیز حرف بزنم، و آذری و کردی و همه‌ی لهجه‌ها و گویش‌های ایران رو حداقل بتونم کامل بفهمم.

وانگهی، پذیرای آموزش‌های رایگانتون از سراسر کشور هستم.


۱۲) روحم اگر در طبیعت نباشه، اونجاست که کوچه‌باغ‌ها و پس کوچه‌های طاق‌دار و برج و باروهای خشتی و پنجره‌های قدیمی هستن. آه عزیزانم، من مال این زمان نیستم. تهشم اگر شانس بیارم، با کاشی‌کاری‌های اسلیمی زیرگنبدها محشور می‌شم.


۱۳) جهت‌یابیم ضعیفه. خیلی.

یه بار با دوستم می‌خواستیم بریم تو همه گذرهای بازار  رو ببینیم، از هر گذر بیرون میومدیم که ادامه‌ی راه رو بریم، من برعکس می‌رفتم (یعنی برمی‌گشتم همون سمتی که ازش اومده بودیم). آخرش دوستم گفت: ببین، هر فکری کردی، برعکسش رو برو. و واقعا جواب داد.

 هربارم می‌رفتم نقش جهان می‌خواستم برگردم، باید قبلش نگاه می‌کردم ببینم عالی‌قاپو کدوم طرفه، که بدونم تو کدوم ضلعم که بفهمم باید از کجا دربیام.


۱۴) در مورد آدم‌ها، متخصص در امر گرفتن عکس‌های بی‌خبر خاطره‌انگیز. و علیل در گرفتن عکس‌های باخبر حیثیتی. یعنی سوژه به دوربین نگاه کنه من می‌خورم زمین.

یه جمع ادبی بود، بعد از هر نشست که ماهانه برگزار می‌شد، عکس دسته جمعی می‌گرفتن می‌ذاشتن تو کانالشون. اون عکسی که من گرفتم رو هیچ‌وقت نذاشتن. ((:


خسته شدم.