بایگانی شهریور ۱۳۹۹ :: Medium Shot

۳ مطلب در شهریور ۱۳۹۹ ثبت شده است

اتاق ضروریات

هیچ‌وقت دوست نداشتم نویسنده شوم. حتی در عنفوان نوجوانی‌ که نصف شب چند جمله توی ذهنم انقدر دیوانه‌ام می‌کردند که آخر توی تاریکی بلند می‌شدم چراغ‌قوه‌ روی برگه‌ی دفترم می‌گرفتم و می‌نوشتمشان که مبادا فراموش شوند. سال‌هاست دیگر از این شب‌ها ندارم. اگر داشتم هم مهم نبود؛ عمدا می‌گذاشتم فراموش شوند. الان بیشتر زیر دوش که می‌روم چیزهایی به ذهنم می‌رسند و هیچ‌کاری از دستم برنمی‌آید. تا بیایم بیرون همه‌اش مثل الکل پریده است. آدمیزاد!

یکی از درس‌های نمی‌دانم کدام رشته‌های تحصیلی هست که درمورد سبک‌های مختلف نمی‌دونم چی صحبت می‌کند و من خیلی دوستش دارم. مثلا اینکه در باغ‌های ایرانی و انگلیسی، عمارتی در وسط باغ قرار می‌گیرد و در یک نگاه می‌توان چشم‌انداز کلی‌ای از آن‌ها را دید که بخصوص به صورت قرینه هم ساخته می‌شوند. مثل همین چلستون لامصبِ خدا از سر خاطراتش نگذرد خودمان. اما مثلا باغ‌های ژاپنی برمبنای غافلگیر کردن بیننده با نو به نو شدن مناظر در یک مسیر پیچ و خم دار ساخته می‌شوند. کارت طلایی آن‌ها اتاقی در دل باغ و مخصوص فکر کردن است. اینجاست که باید رقیق شد و گفت: آه!
چیزی‌ست که خیلی وقت‌ها تصورش می‌کنم و دوست دارم هروقت نیازش دارم همان لحظه جلوی چشمم ظاهر شود. اما می‌دانم هرچقدر هم داخلش بنشینم و زنجیر افکارم را باز کنم هیچ کدام آزاد نمی‌شوند و هرکار کنم اصلا یادم نمی‌آید دهن کدام فکر را این همه برای وقت مقتضی بسته بودم. همینطور می‌نشینم و به هیچی فکر می‌کنم تا وقتم تمام شود؛ و به محض اینکه بزنم بیرون... .



تصویرنوشت: تصویر مورد علاقه‌م از انیمه‌ی معروف Sprited Away (عنوان فارسیش یادم رفته)، که به مناسبت ژاپن یادی از انیمه‌هاشون هم شده باشه. ویژگی‌ای که دارن و من خیلی دوست دارم جزئیاته؛ بند لباسه رو ببینید!


+عنوان: همون شلوغ پلوغه که تو هری پاتر بود.

سوسپانسیونیست!

چیزی که خصوصی نباشه لزوما عمومی نیست.

و هرچیز که خصوصی باشه لزوما تابو نیست که زحمت شکستنش گردن شما باشه دوست عزیز.



بی‌ربط: راستی چون نمی‌دونم چرا جدیدا مسخره‌شو درآوردیم و میلمون به کامنت خصوصی بالاتر از حد نیاز شده، زین پس کامنت‌ها فقط به صورت خصوصی باز هستن که راحت باشیم.

I lost an E

میم تمیز،

خبر مرگم کاش زودتر آمده بودم. نمی‌دانستم خیالت انقدر ناراحت است. نمی‌دانستم داری به همان چیزهایی که عذابم می‌دهند فکر می‌کنی. فکر می‌کردم برای درک کردن باید همه چیز را در آغوش بگیرم. اما تو باعث شدی بفهمم فاصله چیز به دردبخوری‌ست. خدا همه‌ی به‌درد بخورها را حفظ، عمرشان را دراز کناد!

دیروز هم سری به نوشته‌های قدیمم زدم. خدایا چقدر ناشی بودم! هنوز هم هستم. اما آن‌ موقع‌هایم لج‌درآرتر است. الان حداقل می‌توانم دلم را خوش کنم که تا ۳۲ سالگی احساس حماقت نمی‌کنم. چون آقای محمدمهدی گفت. من که نمی‌دانستم. البته مطمئن نیستم چیز خوبی باشد. راستی از انحصارطلبی‌ام چیزی گفته بودم؟ همان بهتر که نگفتم؛ مریضی دردناکی‌ست. دوست داشتن برایش سم است. البته منِ اول این جمله بی معنی است وقتی می‌گویم: من متنفرم از ”جام دست این و آن“ شدن چیزی که دوست دارم. یک چیزهایی را آدم عمدا در خودش نگه می‌دارد که فقط برای خودش باشد و سر هر دوست‌دار دیگری که پیدا شود را بالای دروازه آویزان می‌کند. همین حافظ خودمان را هم غیرتش کشت که محبوب جهانی، وگرنه بیشتر عمر می‌کرد. بیش از این چیزی نمی‌توانم بگویم. چون به وجود گونه‌ی غریبی از اغیار دم‌دراز ایمان آورده‌ام و به‌علاوه دیگر مدت‌هاست برونگرا نیستم؛ INTJ باوقاری شده‌ام و نمی‌توانند بازیچه‌ی کودکان کویم کنند. تمایل دارم به‌خصوص بعضی چیزها را در گلویم نگه دارم تا دُرد شوند. سرکه و سیرترشی هم می‌شود گفت اما وقتی می‌نویسی شراب قشنگ‌تر است؛ می‌خواهم شراب هفت ساله شوند. این‌طور شاید این گلو ارزشمند شود. همان حرف، همان دُردِ روی هم تلنبار شده عاقبت‌الامر عقیق سرخ شود و به وقتش بترکد.

کرانه‌ی ارس- تیر ۹۵