بایگانی آبان ۱۴۰۱ :: Medium Shot

۲ مطلب در آبان ۱۴۰۱ ثبت شده است

Dear Spontaneous

چون که خراب و آش و لاش و تون به تون و اشکی، با التماس و غلط کردم، اومدم که خودت یه جوری قضیه رو رفع و رجوع کنی. دیدی که من هیچ بلد نیستم و بی وقفه سوتی می‌دم. امید یادگرفتنم هم نیست. بذار اینو یاد نگرفته از دنیا برم ولی مسئله خودش همین‌طوری خود به خود درست بشه. که البته ”خود به خود“ نام دیگر توست. می‌دونی که. چون مثل این‌که دقیقا همون‌جایی هستی که فوتون خودش همین‌طوری بیخودی می‌ریخت بیرون. یا اونجا که کریِن نوشته بود ”الکترون تصمیم می‌گیرد...“. یا اون جا که -هایزنبرگ- وسط راه‌رو حیرون موند.‌ چند روز پیش از پشت در قد بلندی کردم دیدم هنوز همون‌جا حیرونه. خب منم می‌دونم حتما یه جایی یه توضیحی هست... .
به هرحال. خواب بیدار بودم که دیدم باید چیزایی که بدست میارم رو‌ بنویسم یک طرف؛ چیزایی هم که از دست می‌دم یک طرف. از غالب شدن هر کدوم از دو طرف هم مثل دویدن مارمولک می‌ترسم. فقط امیدوارم تهش این‌طور نشه که بپرسم بچسبم یا ول کنم؟ بگه: به خدا توکل کن! من اگر همچین کارای مهمی رو بلد بودم که الان به جای درجا زدن بین صفر و ۰/۱، داشتم چون بزغی و صعوه‌ای بر روی آب می‌رفتم و چو مگسی و زغنی در هوا می‌پریدم. تو رو خدا گردن بذار یه کاری کن تهش دوباره من نمونم و اون یه کروموزوم اضافه‌م... .
جای خوش‌مزه‌ و کم نمکش هم اینه که یه جنگ صدساله‌ی دیگه تموم شده. یعنی تو این فقره عقل و دلم مثل ظرفای مغز تو کله پزی انقدر از رو هم رد شدن و مثل سوپ سرماخوردگی میکس شدن که واقعا الان قابل تشخیص نیست کدوم به کدومه و کی داره اینو افاضه می‌فرماید که؛ دیدی ته اونی که از لج سیستم دفاعی زندگی رو ارز رایجت حک کرده بودی که توش تراست داری هیچی نبود؟ دیدی چشمتو رو ابرای باران‌زا بستی، تو برهوتِ ناگهان باز کردی؟ دیدی وسط چله‌ی تابستون، به پاییز نرسیده، تار موهات زرد شد سفید شد ریخت رو زمین گفت خِش؟ اصن یادت هست چی شد چرا شد؟
بعدم حالا اصلا هرچی. شما که هیچ برگی به زمین نمیفته مگر اینکه خبرشو داری؛ هیچ دهنی صاف نمی‌شه مگر در جریانی؛ هیچ‌سری به سنگ نمی‌خوره، مگر خودت کوبیده باشی؛ هیچ‌کس هیچی رو نمی‌فهمه مگر روح‌اینا رو شخصاً نفرستاده باشی سروقتش، خب... ”ما هم آدمیم؛ دوست داریم بفهمیم.“
راستی خوبیش اینه وقتی می‌گم روح، لازم نیست ابهام زدایی کنم که منظورم، بتشیبا و سِر نیکلاسِ بی سر نیست. کلا از مهم‌ترین خوبیات اینه که آدم گره نمی‌خوره سر رسوندن منظورش بهت. مثلا اینطوری: انت الذی لازم نیست هیچیو بهت توضیح بدی. انا الذی چل بار همه چیو به چشم نشون دادی تهش دوباره همون غلط تاریخی رو به اشکال مدرن و پست مدرن تکرار می‌کنم... ‌.
ولی فکر کن حتی تو هم نبودی که آدم هیچی نگه و خودت تا تهش بری. چی می‌شد؟ کنه کلمه عقیم می‌شد حس می‌کنم!



+ با تصرف و تلخیص
   که یادم بمونه هم خودش رفع و رجوعش کرد. هم یادم داد.

رمیدگی

ظهر وسط مرداد بود. نوتیف‌های گاه و بی گاه تلگرام می‌اومد و خودمو‌ زده بودم به نبودن‌. نوتیف می‌اومد و من به وبلاگ خوندن، به نوشتن، به گشتن ادامه می‌دادم.  تهش این بود مامانش زنگ بزنه بگه چطوره؟ مامان منم بگه امروز بهتره.
از اینکه واسه بار سوم تو این دو هفته بگم می‌خوام تنها باشم می‌ترسیدم. می‌خوام غرق چیزایی باشم که خیلی وقته از دست دادم و دیگه نمی‌تونم به دست بیارم. می‌خوام تو حس‌های نوجوونیم باشم.  می‌خوام تنهایی تجربه‌شون کنم.
دائما یه چیزی تو ذهنم بود که یه جای این قضیه ایراد داره. یه جای اینکه من دوست ندارم یکی همه‌ش بهم چسبیده باشه. یه جای اینکه از ذات حرف زدن لذت نمی‌برم. یه جای این حس که انگار دارم درک نمی‌شم. انگار همه چیز فقط یه تصویر مجازیه.
مهدیس چقدر دوست دارم باهات حرف بزنم! چقدر دوست داشتم الان پیشم بودی. ببخشید ولی دوست داشتم فقط خودت تنها پیشم بودی. من و تو. تو تاریکیِ اون اتاق سرده‌. که یه پنجره‌ی بزرگ رو به حیاطِ پر درخت داشت. یادته داشتی درمورد تحقیقات فرنگیا در باب مسائل ماورا طبیعه می‌گفتی که یه دفعه یه صدای خیلی عجیب از بیرون اومد؟ ((:
فرداش فهمیدیم صدای یه سگ بوده که البته بازم معلوم نبود چرا اون ادا رو از خودش درآورده بود. فکر کنم تنها موضوعی که تو درموردش باهام حرف می‌زدی و واسه من جذابیت نداشت همین چیزای متافیزیکی بود. چاکرا و جن و بیگانگان و عره و نره و...! من اصلا تو این باغا نبودم هیچ‌وقت (فقط سعی می‌کردم قشنگ گوش بدم که ذوق تو خش نیفته). الانا هم وقتی کسی مثلا درمورد حیات فرازمینی ازم می‌پرسه، می‌گم 
damn it if there is, damn it if there isn't. با این حال تو خیلی دوست داشتی. ولی بین ماها هانیه انرژی‌هاش قوی‌تر بود. الان که دارم فکر می‌کنم هی می‌خوام بگم من چی دوست داشتم ولی یادم نمیاد! آها! نجوم. من آسمونو خیلی دوست داشتم. تاریخ هم دوست داشتم. چیزی که من و تو رو خیلی به هم پیوند داد آسمون و هری پاتر بود. فکر کنم. ولی نه. باید خیلی بیشتر از اینا باشه. ما دوست داشتیم همه چیزو بفهمیم. ما آرزو داشتیم دانشمند بشیم و همه‌ی دنیا رو ببینیم. ما جفتمون رو سامانِ ”خیلی دور خیلی نزدیک“ کراش داشتیم. چون ورژن به مطلوب رسیده‌ی ما بود. چون اون‌طوری بود که ما دوست داشتیم باشیم. و کارایی که ما دوست داشتیمو انجام می‌داد. مهمم نبود که داره می‌میره. ما دوست داشتیم‌ سامان باشیم.‌
این‌طوری شد که من سر از فیزیک درآوردم.  بعد سر از کویر، بعدم دو راهی بین پاسپورت مفت سوئیسی و مته‌ی وجدان. (آخرم همین چربید؛ که من این همه شرقیت نکشیدم که تهش به گِل‌ترین مانیفست غربی فرو برم.)
الانم که اینجام. همون نقطه‌ی صفر تکراری و‌ دوّار. همون تقلای برای بقا.

By Michael Ford

ولی کاش یکم دوباره دهه هشتاد می‌شد. کاش دوباره موهای بلند و لخت دانشجوها با عینک‌های نازکشون مد می‌شد. کاش دوباره فکر می‌کردن مؤذن جامعه‌ن. تصویر روشن فکری تو کافه نشستن بود. حنای گفت‌وگوی تمدن‌ها رنگی داشت. کاش زاینده رود دوباره  آبی می‌شد. کاش بازم یکم دوران طلایی وبلاگ‌نویسی می‌شد.

cafe terrace at night

 

+ می‌گم کامنت‌ها رو باز کنم؟