بایگانی فروردين ۱۴۰۰ :: Medium Shot

۴ مطلب در فروردين ۱۴۰۰ ثبت شده است

?Day 15: if you could run away, where would you go

  • /ضمیر

کجا بریم که همینجور نباشه؟ شبانه‌روز ۲۴ ساعته. از مار می‌ترسیم. بال نداریم. دید در شبمون خوب نیست. گوشامون پلک ندارن. نخوریم می‌میریم. دمای زیر ۲۵ به پایین اذیتمون می‌کنه. اشکمون زخم رو‌ درمان نمی‌کنه. تنهایی دوام نمیاریم (مثل گرگ و‌ عقاب). زمان رو‌ نمی‌تونیم برگردونیم. نیاز به خواب داریم. طی الارض نمی‌کنیم. کثیف می‌شیم. زبون حیوونا رو نمی‌فهمیم. ضد حریق نیستیم. بدون هوا خفه می‌شیم. کار نکنیم پول نداریم. زورمون به خرس نمی‌رسه. هفت تا جون نداریم. نامرئی نمی‌شیم... . نه، واقعا! تازه اصلا قضیه رو فلسفی- عرفانی نکردم.

درنتیجه من سوال رو تغییر می‌دم:

?If you could be something else, what would you be

شیر کوهی.

Day 8: the power of music

  • /ضمیر

به نظرم ارزشمندترین قدرت موسیقی، به مثابه‌ی هنر، در ایجاد پیوند جهانی هست؛

پس بیایید به سوی زبانی که میان ما و شما مشترک است.


+ کاملش رو می‌تونید توی یوتوب بشنوید.‌

*Things Make You Happy

  • /ضمیر

وقتی می‌بینم کسی به چیزی که می‌خواسته رسیده. از خوش‌حالی مامی و بابی. از مفید واقع شدن. اگر به استقلال کامل برسم هم خیلی خوش‌حال می‌شم؛ واقعا خوش‌حال می‌شم. وقتی از برنامه‌‌م جلو می‌زنم. وقتی چیزهای جدید یاد می‌گیرم، یا ناگهان یه چیزی می‌فهمم و انگار دریچه‌ی نویی به سمتم باز می‌شه. وقتی یک کتاب رو تموم می‌کنم و می‌رم سراغ بعدی. وقتی می‌رسم سر کوه و با انگشتم به نوک‌ترین نقطه‌ش ضربه می‌زنم. وقتی از نزدیک یه منظره‌ی قشنگ می‌بینم. وقتی خرید می‌کنم -حالا هرچی می‌خواد باشه. وقتی از غذایی، کیکی، چیزی که درست کردم بقیه خوششون میاد. وقتی یه خواب باحال می‌بینم. وقتی خونه خالی می‌شه و می‌تونم قابلیت‌های کِل، سوت، آواز و بشکن دو دستیم رو ارزیابی کنم (نه اینکه وقتی کسی خونه هست این کارها رو‌ نکنم، ولی خب دیگه مجبورم مراعات اعصاب دیگران رو بکنم). وقتایی که با خواهرم می‌خندیم. وقتی از طرف مهدیه برام ایمیل میاد. وقتی از اتاق سارینا -همسایه‌مون- سر و صدای زندگی میاد. وقتی دایی‌ها و خاله‌هام رو اذیت می‌کنم و لذت می‌برم. وقتی بچه‌ها رو بغل می‌کنم. وقتی یه عکس قشنگ می‌گیرم. وقتی صدای قمری میاد. وقتی یه موسیقی قشنگ کشف می‌کنم. وقتی بقیه رو‌ می‌خندونم. وقتی مامان و مادرجونم رو قلقلک می‌دم (چون ادعا می‌کنن قلقلکی نیستن، ولی بعدش می‌جهند!). وقتی دختردایی‌م با لبای کوچولوش صدام می‌کنه. وقتی کرونا بره... .


+ از خوندنشونم حس خوبی بهم دست می‌ده.


* این از همون لیست چالش نوشتن ۳۰ روزه است. هرموردش که خوشم بیاد رو احتمالا می‌نویسم.

تأخیر عمدی

  • /ضمیر

ماه کودکی‌ها و نوجوانی‌ام، وان اند اونلی دوستم، و رفیق عمیق وبلاگی‌ام؛ جناب میم میم (که شاید نخواهید نامی از وی‌تان برده شود)،

یک زمستان دیگر تمام شد. و نکته اینجاست که زندگی امروزم را مدیون شما سه‌تن هستم‌... فکانّما احیاءَ النّاسَ جمیعا!

شبیه این جمله، طبیعتا، در تَلمود یهودیان هم هست. همان که در فیلم "Schindler's list" توی حلقه‌ای طلایی حک کردند و به نشان تشکر هدیه دادند. اگر بخواهیم اندکی از مفهومش را بفهمیم یکی از راه‌های خوب، دیدن یکی از فیلم‌های محبوبم یعنی "Mr Nobody" است. یا دیدن یکی از فیلم‌های غیر محبوبم یعنی "the butterfly effect". چرا که من به ”رفتار جمعی-جهانیِ“ کوچکترین کنش‌های اخلاقی، ســخت معتقدم. برای درک این مورد هم می‌توانیم ”مکانیک آماری“ بخوانیم، و به نوعی تاریخ البته... و چیزهای دیگر.

باری، سالی ارغوانی بر من گذشت. تقریبا با یک کسوف سحرانگیز آغاز شد و با اصطکاک‌های شدید ادامه یافت‌‌. فرو ریختم و از نو ساخته شدم. شکسته شدم و شکستم. چند جزء دوست داشتنی زندگی‌ام را از دست دادم. چندی از ساختارهای ذهنی‌م دگرگون شدند. جهان‌بینی‌ام تغییر کرد و زندگی را جور دیگری دیدم. روزهایی گذشت که فکر می‌کردم دیگر نمی‌توانم روی پاهایم بایستم. روزهایی گذشت که فکر می‌کردم دیگر نمی‌گذرند. اما بهترینش شاید این باشد که از یک حضیض عمیق روحی خودم را بیرون کشیدم و به سوی بعضی رویاهای فراموش شده‌ خیز برداشتم.‌ و دیدم بله؛ گاهی چیزهایی که از بیرون جنون مطلق به نظر می‌رسند از درون، موجود کوچک تربیت پذیری بیش نیستند.

همین راه را می‌خواهم ادامه دهم. ویژگی برنامه‌ریز بودنم را نیک اغناء کرده‌ام و امیدوارم نمیرم و تا شست پای سال جاری را با همین تنظیمات طی کنم.

همچنین امیدوارم سالی که نکوست، از خردادش پیدا باشد؛ چرا که به ریاست منگوله‌گوش‌میرزا راضی‌ترم تا این کرْم‌مغزِ غیرقابل پخش. و دوست دارم بدانم این همه طویله‌ی هیپوگریف‌ها را به امید چه تخم طلایی جارو زد؟


+ اما برای امروز