بایگانی مرداد ۱۳۹۹ :: Medium Shot

۴ مطلب در مرداد ۱۳۹۹ ثبت شده است

با احتمال برابر

یه روز که حالمون یکم گرفته بود زدیم به  بستنی‌های جلفا. (حالا نه اینکه مالی باشه‌ها.... نه چرا؛ خیلی مالی بود. فقط چون اونجا سر گردنه است آدم یه‌خورده زورش میاد. ) بعد از غروب بود.  درحالیکه تو پاچه‌ی هرسه تامون یه شاخه رز هلندی هم به مبلغ گزاف کرده بودن، جلوی وانک وایسادیم و دعا کردیم. شایدم پیش‌بینی کردیم. یادم نیست. فقط می‌دونم همونی شد که من گفتم. شایدم بلند نگفتم اصلا، ولی همون شد. خلاصه حاجتی چیزی دارید، پول بستنی‌مو بریزید به حسابم تا بعد کرونا برم جلوی وانک واستون طلبش کنم.

زلاتکو نبودن

  • /ضمیر

یه دوستی داشتیم می‌گفت: سختیش صد سالِ اوله. از هیچ‌ مرحله‌ش نباید انتظار رو به راه شدن داشت. چون اصلا راهی وجود نداره که بخواد رو بهش بشه. یاد پارسال میفتم که با دوستام روزی صد بار روزشماری می‌کردیم تا سال اولمون تموم بشه و از درس پاس کردن راحت بشیم و فقط بچسبیم به پروژه‌مون و یه زندگی محققانه‌ی مهیج آزاد رو‌ تجربه کنیم. اینجا بود که از ذات زندگی ندا آمد: هه!

یه‌جوری گذشته تو ذهنم اهلی شده که با خودم می‌گم کاش برمی‌گشتم به وقتی که اضطرابم تو امتحان کوانتوم پیشرفته و کلاس‌های مکانیک آماری و تمرینای الکترودینامیک خلاصه می‌شد و انقدر خراش به دلم نبود و چین به اعصابم نیفتاده بود. دردهای امسال رو از هرطرف نگاه می‌کنم به دُمِ ذوق‌های پارسال می‌رسم. یعنی که هیچیِ دنیا ذوق‌مرگ شدن و دق‌مرگ شدن نداره. کاش اینو یاد بگیرم. کاش یاد بگیرم.

من که در جریان نیستم ولی چند شب پیش یه جا نوشته بود زلاتکو ایوانکوویچ که یه مدتم تو پرسپولیس بود اون‌جوریه که من دوست دارم باشم. یعنی می‌بُرده همین شکلی بوده؛ می‌باخته همین شکلی بوده؛ جام می‌گرفته همین بوده؛ حذف می‌شده همین بوده... آروم؛ خنثی.

شرافت گوش‌ها

باری... حضرت بالا! آخر نفهمیدم آن‌طور که از دیگران می‌شنوم صبورم؟ یا آنطور که خودم می‌دانم خیلی هم عجول و بی‌قرار؟ اگر صبورم پس چرا تا حالا خیاطی، خطاطی، صحافی، چیزی نشده‌ام؟ اگر نیستم پس چرا زورم به آدم‌های روی اعصابم نمی‌رسد؟ این همه تقلا برای نایس بودن و تعامل اهلی با هم‌نوعان، بعید است برای سلامتی خوب باشد. انسان خردمند، شایسته است که به همان غار و جنگل برگردد و صادقانه بخورد و خورده شود. این‌ ورژنِ شهری شده و با رودربایستی‌اش زیادی بغرنج است.

پیچیدگی از سر انگشتان گونه‌ی انسان فوران می‌کند، آن‌وقت خود ابلهشان فکر می‌کنند همه چیز را درمورد هم می‌دانند. هرچند گویا نسل به نسل از شخصیت‌ها کم و به تیپ‌ها اضافه می‌شود، اما همچنان همه‌ی آدم‌ها هرلحظه مستعد غافلگیر کردن یکدیگرند؛ محتوی اسراری که به کسی نگفته‌اند و اسراری که هرگز به کسی نخواهند گفت. با این وجود، این حس دانای کل بودن، چطور انقدر در بعضی‌ها رسوب می‌کند؟

آدم می‌داند با آن‌ها که گوششان را به درش می‌‌چسبانند چطور توافق کند.  اما کسی که فکر می‌کند نخوانده، سراپایت را حفظ است، صاف توی چشمت خیره می‌شود و دراز و کوتاه و تا به تایت می‌کند و نمی‌دانی باید بخوری‌ش؟ باید بشوری‌ش؟ باید پهنه‌ش کنی؟ باید چکارش کنی...؟

The Last Hurrah-John Ford


+فرض کنید آن پیغام اکتویت ویندوز را در گوشه‌ی پایین سمت راست تصویر نمی‌بینید!

سیکمای کل

هرچند افرادی انکار کردند، اما خود نیوتن گفته که تدوین حساب دیفرانسیل و انتگرال، به‌دست آوردن رابطه‌ی جاذبه‌ی عمومی (همون سقوط سیب و فلان) و اساس آزمایشاتش در باب نور و‌ رنگ رو در خانه‌نشینی اجباری سال‌ شیوع طاعون در انگلستان و تعطیلی دانشگاه کمبریج به مدت ۱۷ ماه به انجام رسونده. سال معجزه‌ها! البته عجیب نیست؛ فیزیکدانان نظری و مطالعه کنندگان علوم انسانی به‌خصوص در اعصار گذشته تهِ اکت بدنیشون خیره شدن به افق‌های دور بوده! شرودینگر هم معادله‌ی معروفش در مکانیک کوانتوم رو طی تعطیلاتی که با نامزدش رفته بود به‌دست آورد، نیروی محرکه‌ش هم لج و لجبازی با هایزنبرگ بود.

البته هدف من از این مطلب، عرض ادب به دانشمندان مورد علاقه‌م نیست!

همیشه می‌گفتم من نیاز ندارم کسی بهم انگیزه بده. همیشه اشتباه می‌گفتم. نیاز من به انگیزه دهنده، ”نیاز من به تمام ذرات زندگی“ بود. به نظر می‌رسه آدم هیچ‌وقت موفق به شناخت کامل خودش نمی‌شه. این تلنگرهای به‌جا هستن که ما رو از کنج‌های شخصیتمون آگاه می‌کنن. مثل فهم ناگهانی اینکه ما آدم‌های پنج ماه پیش نیستیم. چون به عقب برگشتم. به تغییراتم نگاه کردم؛ به فراز و فرودهای ناگزیرم؛ به یک قدمی که تا مرگ فاصله داشتم؛ به شبی که دوستم گفت: «صبح که بیدار شدی، فکر نمی‌کردی با همچین ماجرایی بخوابی، نه؟» معتقد بودم از یه جایی به بعد این‌طور شب‌ها تو زندگی عادی می‌شن. معتقد بود همه شانسشو ندارن. تلاش می‌کرد بیرون از تاریکی قعری که تجربه می‌کردم رو باور کنم. وجود داشتنش رو بپذیرم. باور کردم. به تیزی هر منطقی چنگ زدم تا بیرونش رو ببینم.‌ دیدم. فقط باید راهش رو پیدا کرد. عجیب نیست که هرچقدر بیشتر از نوجوانی فاصله گرفتم، فکر کردم کار کمتری ازم برمیاد؛ هرچقدر پیچیده‌تر فکر کنیم، جهان سعی می‌کنه از اون پیچیده‌تر باشه. پس برای مسئله‌های بزرگ بهتره دنبال راه‌های ساده بگردیم؛ یا ”در برخورد با مسئله‌ای که بیش از حد بزرگ یا پیچیده است، ابتدا آن را به مسائلی کوچکتر تقسیم و سپس جواب را از حل جداگانه‌ی آن‌ها به‌دست آورید.“ همونطور که نیوتن روابط ”حرکت“ رو با تقسیم کردنش به چندین حالت ”ایستا“ به دست آورد و ریاضیات رو متحول کرد.

خودش نمی‌گفت معجزه، اما به الهام اعتقاد داشت!

Cold war-2018