بایگانی خرداد ۱۳۹۹ :: Medium Shot

۴ مطلب در خرداد ۱۳۹۹ ثبت شده است

پنجره‌ی بعد از پله‌ها

بعد از سال‌ها که هیچ خوابی ندیدم یا ندرتا چرت و پرت‌هایی شبیه مسابقه‌ی سه‌ جادوگر ( اگر برای شما هم اتفاق افتاد بدونید که رمز عبور ”هشت‌‌پا“ست. من خیلی تو خواب فلاکت کشیدم تا فهمیدم. حتی دوستم ف.ر رو هم در این راه از دست دادم.) و مار عینک آفتابی‌زده و امثالهمِ مناسب گروه سنی الف و ب رو دیدم، اخیرا خواب‌های عجیبِ دلهره‌آور و دوست داشتنی باز به سراغم آمده‌اند.

فعلا همین.

رهاش کن رئیس، رهاش کن!

حالم یک‌جورِ خیلی بدی، خوب نیست.  این اولین جمله‌ی پیامم به استاد بود. بعد هم ادامه دادم حوصله‌اش را ندارم و زیر بار خرکاری هم نمی‌روم و یک مدت دست از سرم بردارد. و حالا  هم کم‌کم دارم به این نتیجه می‌رسم که دیگر چیزی ننویسم. همین روزهاست که همه‌جا تاریک شود و مجبور شوم هرچیز که هرجا نوشته‌ام را بسوزانم و شیفت دیلیت و پاره کنم و به هوا بپاشم و هیچ فایده هم نداشته باشد. متن‌ها توی ذهنم خیال‌انگیز و قابل تحمل‌اند، بعد وقتی می‌نویسمشان مزخرفِ یک‌دست می‌شوند. هرکار می‌کنم نمی‌فهمم توی ذهنم چطور بوده‌اند. بیخودی خودم را ضایع می‌کنم. اصلا مرا چه به نوشتن؟ همه‌ی آتیش‌ها از گور زنگ‌های انشاء بلند می‌شود. مرده‌شور برده. یا نباید شروع می‌شد، یا حالا که شروع شد غلط کرد که تمام شد. خودم هم نمی‌دانم چه می‌گویم. وسط حرف‌های معمولی هم همینطورم. دوساعت صغری‌ کبری می‌چینم که منظور نهایی‌‌ام را درست برسانم و نخواهم بیشتر توضیح بدهم! بعد ناگهان خودم را وسط یک جمله‌ی بی‌ربط پیدا می‌کنم و می‌پرسم: تو می‌دونی چی می‌خواستم بگم؟!

ضمن ارادت به تمام نیست‌شدگان

آقای سین از وبلاگ‌نویس‌های اعصار گذشته در بلاگفا و همشهری ما بود. گاهی در نوشته‌هایش به پارکی در حوالی منزلشان اشاره می‌کرد که قسمت هرچند کوچکی از خاطرات کودکی‌ام را تشکیل می‌داد. روان و امواج‌گونه می‌نوشت؛ از شعرها و داستان‌های کوتاهش، از غم‌ها و نشدن‌هایش، از رفتگان بی‌برگشتش...

خلاصه‌ که تلخ را شیرین می‌نوشت و خواندنش را دوست داشتم.

هرچند مثل همه‌ی بلاگرهای بیمار، ناگهان در یک اقدام انتحاری کاری کرد که دیگر وبلاگی با آن آدرس وجود ندارد، اما این بیت خودسروده‌اش احتمالا تا ابد در ذهنم خواهد ماند:

ای که از عالَم بالا به بلا می‌آیی

ان‌ الانسان لفی خسر، لفی تنهایی

از کجا می‌دونی؟ شایدم نمی‌فهمم.

 همین‌طور حرف معمولی هم بزند لجم می‌گیرد. یعنی یک جوری حرف می‌زند که آدم فکر می‌کند باید بهش بربخورد. البته دوستش دارم. اگر همین طور سر جایش بنشیند و چیزی به من نگوید واقعا دوستش دارم. همین‌طور بنشیند و استاد راهنما باشد. دهن نداشته باشد. البته بتواند لبخند بزند، اما در برقراری ارتباط با من ناتوان باشد. زبانش عبری باشد مثلا. بخصوص اینکه در این قرنطینه به من پیام ندهد. وقتی دارم در گروه سه نفره‌ی‌مان به هدم گزارش می‌دهم، نپرد وسط که گزارشت کوتاه است. که من مجبور شوم خودم را نگه دارم تا نگویم: نمی‌توانم آب ببندم به گزارش فقط برای اینکه حجمش زیاد شود.

آقاجان! ساکت بنشیند سر جایش و در پاسخ پیامی که در انتهایش دو نقطه پرانتزِ ارزشمندم را خرج کرده‌ام نگوید: ”مثل اینکه شما بهتر می دونید.“ و بعد هم مثل یک نسل بعد از ما ژستِ ”اوکی بای“ بگیرد. راستش مطمئنم تلافی همه‌ی این خیره‌سری‌های ناخودآگاهم را آخر درمی‌آورد. ولی متأسفانه اصلا برایم مهم نیست با نمره‌ام چه می‌کند. هر کار می‌خواهد بکند. فقط خیلی هم کار بدی نباشد. به هرحال باید شرایط قرنطینه را درک کند. مثلا همین دوست نزدیکم هم بیشتر از یک‌ماه است با من حرف نزده. اما مهم نیست. چون همه بهتر است درک کنیم الان مثل قبلا نیست که از دست هم ناراحت شویم و فردا هم‌دیگر را ببینیم و بفهمیم ناراحت نیستیم!

دلم برای استادم اندکی تنگ شده؛ برای وقت‌هایی که از دفترش با آزمایشگاه تماس می‌گرفت و احضارم می‌کرد. یک ربع گزارش کارهایم را می‌دادم و بعد می‌دیدم ۴۵ دقیقه است رو به‌ رویش نشسته‌ام اما گزارش نمی‌دهم؛ داریم حرف می‌زنیم. درمورد کندن و رها شدن، و بریدن از قید زمان و مکان. و بعد با لحن جدی اما اسرارآمیزی بگوید: ”شما می‌فهمید من چی می‌گم.“