شاید روزهای دیگر طور دیگری باشند و بشوند و چیزهای دیگری برای گفتنت داشته باشم. اما حالا این یادداشت را بیشتر از تو برای خودم می‌نویسم. چون شاید هیچ‌وقت نبینمت؛ هیچ‌وقت نداشته باشمت. اما اگر در آسمانی، سرزمینی، سیاره‌ای، جایی هستی و وجودت انکارناپذیر است می‌خواهم بدانی هنوز نمی‌دانم چقدر دوستت دارم. می‌دانم که از حد تصور و تجربه‌ام فراتر است. می‌دانم که دوست دارم ثمره‌ی چیزی جز عشق نباشی. دوست دارم طوری بزرگت کنم که مستقل باشی؛ قوی و با اعتماد به نفس باشی اما خودشیفته نباشی. ظلم ستیز باشی؛ حقت را بشناسی و بگیری‌اش. هرکس که هستی، بدانی که تا وقتی خدا هست، آدم نژادش را نمی‌پرستد! وطنت را دوست داشته باشی اما به چیزهایی که نقشی در آن‌ها یا اختیار انتخاب آن‌ها را نداشته‌ای افتخار نکنی یا شرمنده نباشی. پا بر سر سبزه تا به خواری ننهی، دلت برای تمیزی زمین بتپد و بدانی آبی که بیخودی باز باشد از روی جگر من رد می‌شود. مادرت را شکارچی خط عابر پیاده خطاب کرده‌اند و تو باید به این وسواس رد شدن از خیابان و میلی‌مترهای قوانین شهروندی آگاه باشی.

کاش می‌توانستم بگویم امیدوارم هیچ‌وقت قلبت نشکند. اما نمی‌توانم و نمی‌گویم؛ زندگی موهبت است، کشف شدنی‌ست، نوشیدنیست، آسمان است، دشت است، کوه است، کویر است، حالا چون تویی جنگل و دریا هم هست؛ اما سراسر رنج است. این حقیقت را بپذیر؛ اما حتی در گلوی نهنگ هم ناامید نشو. و بدان که می‌شود رنج ارزشمند را انتخاب کرد و نگذاشت درد بی‌ارزش کهنه شود. آن را درمان کن، بشور، بکُش، یک جوری از شرش خلاص شو هرچند ندانی چطور اما نگذار خونت را بکِشد.

پس عشق من! کودک نمان؛ دنیا غافلگیرت می‌کند.

۹۹/۷/۳